چوب رو که بگیری بالا، گربه دزده فرار می کنه!

.

آکبلایی خدا، در خیابان طی طریق می کردم، به شیداالدین دیوانه ی مجنون برخوردم که زیر درختی بیتوته کرده بود. من ِ زبان بریده هم گفتم با او حال و احوالی بکنم. تو بگو من هم دیوانه ام دیگر، ورنه آدم عاقل که با دیوانه جماعت سر و کله نمی زند، آن هم شیداالدین که با وی در یک جوال رفتن کار حضرت خرس است. خلاصه به او گفتم خسته نباشی کاکو، چرا زیر درخت لمیده ایی؟

شیدالدین کم خرد ناقص العقل هم سرش را برگرداند و گفت: کدام درخت؟ این برج ِایفل است!!

من هم ماندم هاج واج! گفتم یا للعجب، یعنی اینقدر دیوانه است؟ گفتم مرد ِ ناحسابی خجالت نمی کشی که روز ِ روشن صاف صاف در چشمم نگاه می کنی و دروغ می گویی؟

شیداالدین گفت: دروغ کجا بود؟ … درخت را نشان داد و گفت: اینا، برج ِ ایفل!

 من هم نفهمیدم چه شد که از دهنم در رفت و گفتم: بر پدر و مادر ِ هرچه دروغ گو ست لعنت!

آکبلایی خدا، این حرف از دهنم در نیامده یک مشت از آدم های آسید عباسقلی با چوب و چماق، ترکه ی آلبالو و انار، قمه و ساتور بر سر ِ من نازل شدند که بر پدر و مادر ِ خودت لعنت، به آسید عباسقلی ِ ما توهین می کنی؟

هرچه من گفتم که آسید کیست؟ عباسقلی دیگر چه صیغه ای ست؟ من چه کار به کار ِ او دارم. حرف هایم به خرجشان نرفت که نرفت. گفتم سو تفاهم شده من با این شیداالدین ِ زبان نفهم بودم! گفتند: نه! فکر کردی که ما خریم؟ فکر کرده ای که با بچه طرفی؟ با گوش خودمان شنیدیم که گه گفتی بر دروغگو لعنت!

آکبلایی خدا، من ِ نا اهل زیر چوب و چماق بودم، حالی ام نبود که چه می گویم، از دهان ِ گل گرفته ام در رفت که مگر عباسقلی ِ شما دروغگوست؟ همین یک جمله کافی بود تا ممد بی کله، کان هو حرمله، با آن قمه ی بلند بر سرم نازل شود که پدر سوخته به آسید می گویی دروغگو؟ دروغگو خودتی، پدرت است، پدر جدت است … حقت را کف دستت می گذاریم .. بلایی سرت می آوریم که دیگر ازین غلط ها نکنی ..

خلاصه سرتان را درد نیاورم .. آنقدر من را زدند که از دک و پوز و دنده منده چیزی برایم باقی نماند، در آخر هم همان جا وسط خیابان ولم کردند و رفتند.

همین طور که آش و لاش روی زمین پهن شده بودم، شنیدم که صدای خنده می آید. به هزار زور و زحمت سرم را بلند کردم دیدم شیداالدین دارد می خندد. گفتم چه مرگت است؟

گفت: آدم زیر ِ برج ِ ایفل نخندد کجا بخندد؟

گفتم: ای بر هر چه آدم یک دنده و یک پهلو و زورگو ست لعنت …

آکبلایی سرت را درد نیاورم، این جمله هم کار ِ خودش را کرد و باز هم ممد بی کله و دار و دسته مثل لشکریان ابن سعد بر سرم ریختند که ای پدر فلان، به آسید عباسقلی فحش می دهی؟ زورگو خودتی، پدرت است، پدر جدت است …

.

درد دل های ملا قربانعلی

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل!

.

آکبلایی دیگر طاقتم طاق شده بود. این کمر لامصبم زیر فشار هزینه ها خم شده و هیچ توش توانی برایم باقی نمانده بود. گفتم شال و کلاه کنم و به دهداری بروم و شکایت و تظلم خواهی به آمرعلی خان دهدار ببرم.

به دهداری که رسیدم دیدم تابلوی “آمرعلی خان دهدار” را پائین کشیده اند و یک تابلوی جدید زده اند که “آمیرز آمرعلی دهدار“!!! گفتم سبحان الله! آمرعلی خان از کی تا به حال آمیرز شده؟

نوکرش جواب داد: نمی دانم این شهر چه دارد که آمرخان رفته آنجا و چند اشرفی داده و عینک آمیرزی گرفته است.  بابام جان قدرتی خدا هرکه این عینک را بزند آمیرز می شود!

آکبلایی اینجا بود که فهمیدیم حضرت حافظ منظورش از بیت ” نگار من که بمکتب نرفت و خط ننوشت ، به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد”، چه بود است. نگو قصد و غرض لسان الغیب، همین قضیه ی اشرفی دادن و عینک گرفتن و آمیرز شدن بود.

آکبلایی، گوش شیطان کر، چشم ِ بد دور، چشم حسود و بیگانه کور، جدیداً اعضای شورای ده هم کم کم دارند عینکی می شوند.

بگذریم برویم سر ماجرای خودمان. خلاصه دق الباب کردم و لاحول گویان داخل اتاق شدم.

به محض اینکه چشمانم به تمثال مبارک آمرخان افتادند، زبان به شکایت گشودم و گفتم: آمرعلی خان از وقتی که این طرح “صنار بده آش” را اجرا کرده اید قبض آب زمینمان سر به فلک کشیده، آخر ما از کجا بیاوریم که این همه پول قبض بدهیم؟ به رب به رسول نداریم، به پیر به پیغمبر نداریم، به عینی و به عین الله نداریم.

آمرخان عینکش را جا به جا کرد و گفت: بشکند این دست که نمک ندارد. بد کردم که حقتان را از مایه تیله دار ها گرفتم؟

گفتم: والله چه حقی؟ چه آشی چه ماستی؟ چه کشکی چه پشمی؟ از وقتی این طرح “صنار بده آش” را اجرا کرده اید، این اصغر چارواداری که دو تا دلیجان داشت، حال چهار تا دیگر هم خریده و بیا و ببین که چه برو و بیایی پیدا کرده است. اگر تا دیروز به او می گفتیم اصغر دلیجان، حال به سبب طرح شما آنقدر پول روی پول گذاشته که دیگر شده اصغر کمپانی! عوضش من ِ گردن شکسته از دار ِ دنیا یک “پیر قاطر” داشتم، که همان را هم مجبور شدم بفروشم تا پول قبض آب زمینم را جور کنم.

آکبلایی، این آمرخان تا قبل از آمیرز شدنش هم حرف ما به کتش نمی رفت، حال که عینک آمیرزی هم گرفته دیگر بدتر! هرچه که به او می گوییم ردیّه ی علمی هم بر آن می آورد. واقعا این عینک آمیرزی هم نعمتی است. مثلا باران نمی آید، جمع می شویم می رویم پشت سر آسید عباسقلی نماز باران می خوانیم. والله بارانی که نمی بینیم. ولی فردایش آمرخان را می بینیم، که یک کاغذ به دست گرفته که طبق آن میزان باران امسال چند برابر سال های دیگر بوده است. تا می گوئیم کو؟ کجا؟ می گوید شما که آمیرز نیستید و بصیرت ندارید، نمی فهمید.

بگذریم، باز هم زدم به جاده خاکی. برویم سراغ درد دل خودمان.

آکبلایی، به آمرخان گفتم: اگر همین طور پیش برود آخرش به جای فروختن گندم و جو ِ زمینم، کارم به خرید گندم و جو می کشد! آخر خدا را خوش می آید؟ آقا ما نه آن صنار سه شاهی ات را خواستیم و نه این قبض و گرانی را!

اما به گوشش نرفت که نرفت. خلاصه هرچه که به این آمرخان گفتم از این گوش گرفت و از آن گوش به در کرد. آخرش هم گفت که شما جماعت قشمشم آبادی قدر نشناسید، از کوفی جماعت هم بدترید. اگر دستم را تا مرفق در عسل فرو کنم و به دهان شما بدهم، باز هم نوک انگشتم را گاز می گیرید، از بس که جَلَب و بی چشم رو و نمک نشناسید. اصلا محبت به شما نیامده، حقتان چوب و ترکه است!

بعد هم به نوکرش گفت که مرا از دهداری بیرون بیندازد.

آکبلایی از این آمرخان که آبی گرم نمی شود، خودت به داد ما برس!

.

درد دل های ملاقربانعلی

وقتی که سر گاو در خمره گیر می کند! (یا همان قافله ی علما عظام تا به حشر لنگ است)

.

وقتی تقویم را نگاه می کنی، دوشنبه دهم مرداد برابر با اول رمضان می باشد. اما وقتی به اخبار گوش می دهی، می شنوی دوشنبه دهم مرداد برار با آخرین روز ماه شعبان می باشد.

حال چرا؟ چون که آقایان با چشمانمان غیر مسلح نتوانستند که هلال ماه را رویت. حال اگر به سایت های معتبر نجومی مراجعه کنید

(for exp:   http:// www.astronomy.com)

و منطقه ی زندگی خود را انتخاب کنید، (من برای مثال ساری را انتخاب کردم) مشاهده می کنید که ماه هلالی حدوداً 4 درصدی دارد.(اواسط روز دهم مرداد)

 

 ماه هلال جدیدش را از صبحگاه نهم مرداد آغاز نموده ولی عملا تا غروب امروز نمی توان با چشم غیرمسلح آن را رصد نمود، زیرا از نظر ناظر زمینی بسیار نزدیک به خورشید می باشد. همچین ماه در شامگاه نهم مرداد با هلالی 1.1 درصدی و تنها اندکی کوتاه پس از خورشید غروب کرد. رصد این شرایط حتی با تلسکوپ را هم مشکل است.

امروز صبح نیز، ماه با هلالی 3 درصدی، اندکی بعد از خورشید طلوع کرد و امروز غروب هم با هلالی پنج درصدی، دقایقی بعد از خورشید غروب می کند.

 

ماه در شامگاه نهم مرداد با هلالی 1.1 درصدی تنها چند دقیقه بعد از خورشید غروب کرده و این بدین معنی است که از نظر نجومی امروز (دهم مرداد) روز اول رمضان می باشد، اما از نظر علما عظام امروز روز سی ام شعبان است!!!

.

قربان ِ همه ی روزه دارن، آمیرزا

.

پی نوشت1 : علاوه بر اینکه این بنده ی حقیر نقشه های سماوی مربوط به شرایط فوق را تهیه نموده ام، اما اگر به داشته های آمیرزا اعتمادی ندارید خودتان می توانید توسط نرم افزار های آنلاین، و یا نرم افزار های حرفه ای مربوط به رشته ی نجوم به شبیه سازی “علمی” نقشه ی آسمان شب مبادرت ورزید.

پی نوشت 2: زمان یک گردش کامل ماه به دور زمین برابر با 29 روز و 12 ساعت و 44 دقیقه و 2.87 ثانیه می باشد. بنابراین عملا ملاک قرار دادن ماه به عنوان معیار تعیین روز ها مشکل آفرین است و عملی اشتباه است و تعیین آغاز و پایان هر ماه را در تقویم نویسی دچار مشکل می کند و علاوه بر آن باعث می شود که هر سال قمری کوتاه تر از سال واقعی شود و لذا ماه های قمری زمانشان در سال ثابت نیست و تغییر می کند.

به نظر این بنده ی حقیر، حال که قرار است از این روش نا مناسب (قمری) برای تعیین سال و ماه مان استفاده نمائیم، لااقل برای بهبود آن از داشته های علمی مان هم کمک بیگریم و صرفاً به مشاهده با چشم غیر مسلح، که ضریب اطمینان پائینی نیز دارد، بسنده نکنیم. (حالا کی از ما نظر خواست که خودمان خودمان را تحویل گرفتیم)

آهسته بیا آهسته برو که گربه شاخت نزنه!

.

آکبلایی، بشنو از من چون حکایت می کنم، از ممد بی کله و رفقایش شکایت می کنم. آکبلایی به قول استاد اعظم دخو، این ممد بی کله و رفقاش که تا دیروز خر هم نمی توانستند کرایه کند حالا چون آخرالزمان نزدیک شده به قیمت صلوات اسب می خرند. آکبلایی نمی دانی از وقتی که این ممد بی کله چماق الدوله و شده چه ها که نمی کند. یک عده مجاهد فی السبیل الچپق و دکنگ الممالک را به دور خودش جمع کرده و چه بلاها که بر سر ما نمی آورد!

فی المثل چند ماه پیش از جلوی دهداری قشمشم آباد می گذشتم، دیدم که عکس ِ آمرعلی خان دهدار را آنجا چسبانده اند. خواه ناخواه یاد قبض ِ آب زمینم افتادم که یکدفعه بالا رفته و چند برابر شده بود. از شما چه پنهان که جگرم آتش گرفت! آخر تو بگو صنار سه شاهی بهمان داد، عوضش صد اشرفی کشید روی قبض مان! به قول شاعر که خوب بردی پول ما را به پلتیک آفرین ، با فشنگ اشرفی کردی تو شلیک آفرین!!

 آکبلایی تو بگو، آخر خدا را خوش می آید که این بازی ها را سر ما در می آورد؟ آدم جوش می آورد دیگر. خلاصه به خودش که جرات نداشتم اسائه ادب کنم و چیزی بگویم، گفتم لااقل چهار تا فحش ِ چارواداری نثار عکسش کنم تا بلکه کمی آتش درونم فروکش کند و دلم خنک شود. آکبلایی چشمت روز بد نبیند، دهانم را وا کرده و نکرده، یکهو ممد بی کله و دار و دسته اش روی سرم ریختند که ای بی شعور مگر نمی دانی توهین به آمرعلی خان توهین به آسید عباسقلی است؟!

خلاصه کت بسته مرا بردند آنجا که عرب هم نی نمی اندازد و آنقدر مرا زدند که از دک و پوز و دنده منده چیزی برایم نماند.

الغرض یکی دو ماه را در شفاخانه سر کردم تا حال و روزم به راه شد. همین که از شفاخانه مرخص شدم باز هم این چشم های کور شده ام افتادند به تصویر آمرعلی! آکبلایی از قدیم گفته اند که آدم مسلمان از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود. ما هم که هفت پشت و جد اندر جد مسلمان بودیم، گفتم اینبار دیگر دم به تله ندهم. برای همین تا به عکس رسیدم، تعظیم کردم و گفتم جانم فدای آمرعلی خان! یگانه دهدار خودمان را عشق است! ای بت روح روان وی دهنت قند و نبات ، بر رخت باد سلام و بجمالت صلوات!

آکبلایی، چه بگویم که اینبار هم ممد بی کله مثل ِ عوج بن عنق بر سرم نازل شد که ای پدرسوخته ی مخالف ِ آسید عباسقلی! چشم ِ ما روشن، از کی تا حالا مرید ِ شیخ الجن و نوکر آمرعلی شده ای؟ می برم پدرت را در می آورم ..

آکبلایی! نمی دانم شاید ناف من را با بدبختی بریده اند که هر طرف ِ ماجرا را که می گیرم باز هم خسرالدنیا والاخره می شوم!

.

درد دل های ملاقربانعلی

.

نسیم شمال نوشت:

تا چند کشی نعره که قانون خدا کو * گوش شنوا کو

آنکس که دهد گوش بعرض فقرا کو * گوش شنوا کو

مردم همگی مست و ملنگند به بازار * از دین شده بیزار

انصاف و وفا و صفت و شرم و حیا کو * گوش شنوا کو

میدان اسب ساری!

.

والله قضیه از آنجا شروع شد که آن شیداالدین چرمنگ یک کاغذ آدرس از روی زمین پیدا کرد. مردیکه ی لایعقل آنچنان رقص و سماع و پایکوبی راه انداخت که انگار نقشه ی گنج پیدا کرده است. مردم هم که دیدند این دیوانه ساکت بشو نیست دورش را گرفتند و گفتند که کم خرد مگر چه یافتی؟ شیدا نگاهی به برگه انداخت و گفت که میدان امام کجاست؟ گفتند چهار قدم آن ور تر. چشمانش را تنگ کرد و گفت میدان اسب را می گوئید؟ با تعجب گفتند اسب؟ گفت امام؟

در همین گیر و دار یکهو سر و کله ی ممد بی کله و دار دسته اش با چماق و ترکه پدیدار شد. من نمی دانم که چه طور یکهو ظاهر شدند. نمی دانم از تخم و ترکه ی اجنه هستند؟ یا اینکه مویشان را آتش زدند. نمی دانم. ولی این را می دانم که مثل لشکریان ابن سعد بر مردم نازل شدند و روی سر و کول مردم ریختند و داد و هوار راه انداختند که بی پدرها به امام فحش می دهید؟ اسب خودتان هستید. اسب هفت جدتان است! هرچه مردم گفتند که نه به جان شما! ما با امام شما چه کار داریم؟ درمورد اسب خودمان می حرفیم! آن ها گوششان بدهکار نبود که نبود. خلاصه خر تو خر که نه، اسب تو اسب شد.

فردا روز همین که مردم شال و کلاه کردند و از خانه زدند بیرون، دیدند که ای وای، جا تر است و از بچه خبری نیست. به عبارتی دیدند که امام سرجابش است، اما دیگر از اسب خبری نیست. یک بنر هم با امضای “جنابین مستطاب ممد بی کله و رفقا” وسط میدان چپانده بودند که روی آن نوشته بود: پیشوای ما اسب نبود! اسب های شما خرند!

والله یکی هم نبود که به آن ها بگوید این حرف ها چیست؟ اتفاقا اسب حیوان نجیبی است!

.

پی نوشت:

حالا اسب های ساری خر بودند، این آریوبرزن بیچاره چه کرده بود که دستور دادید از میدان شهر یاسوج برچیده شود

دانلود داستان گل برار و آقادار

.

داستان “گل برار و آقادار” برداشتی آزاد از شعری گیلکی می باشد. اگر جستجویی در اینترنت داشته باشید می توانید چند روایت را از این شعر بیابید. بنده ی آمیرزا هم سعی کردم که فکر اصلی این شعر را شرح و بسط دهم و با افزودن به شاخ و بال و حوادث و شخصیت هایش داستانی بساز. ثمره ی این کار، داستانی نه چندان کوتاه شد که لینک دانلود آن در آخر همین مطلب موجود است.

بنده ی آمیرزا پیشاپیش از بابت ضعف ها و نواقص نوشته از خوانندگانش پوزش می طلبم. شخصا تمام سعیم را کردم تا مشکلات نوشته آنقدر زیاد نباشد که توی ذوق بزند و خواننده را از خواندن منصرف کند.

در آخر هم از دوستانی که منت بر سر این بنده می گذارند و داستان را می خوانند تقاضامندم که اگر کم و کاستی در نوشته یافتند به بزرگی خود ببخشند و برای بهبود آن نظر خود را با آمیرزا درمیان بگذارند.

قربان شما – میرزا قشمشم

برای دانلود داستان “گل برار و آقادار” اینجا کلیک کنید.

.

گل برار

عکس گل برار را از بین آثار جناب یوسف زمانی انتخاب نمودم.

قوه ماستمالیه!

.

این قوه یکی از ارکان اصلی یک حکومت می باشد و در واقع مکمل سه قوه ی دیگر یعنی مجریه و مقننه و قضائیه می باشد و نبود این قوه همانا به معنی پنبه کردن تمام چیز هایی است که آن سه قوه رشته کرده اند. وظیفه ی اصلی این قوه مدیریت افکار عمومی است. می توان گفت که این قوه در حکم میرا کننده (همان دمپر ِ خارجکی ها) است و احساسات عمومی را با روش های نوین خاموش می کند.

ریاست این قوه فی الحال بر عهده ی جناب مستطاب ضرغامی دامه برکاته می باشد.

برگرفته از کتاب تعلیمات اجتماعی ِقشمشم آباد

*****

حالا من باب مثال حوادث سوریه که صد تا صد تا کشته می دهند و این تلویزیون ما جیک هم نمی زند، حالا توی بحرین یک فشنگ در بشود، این تلویزیون ما انگار که تیر غیب خورده باشد جَری می شود و های هوی راه می اندازد که وا مصیبتا، وا غیرتا، وا اسلاما … بزرگان و علما اعظام هم که این ها را می شنوند رگ غیرتشان قلمبه می شود که هیهات من الذله …

آن چنان در بوق و کرنا کرده که در بحرین بیست و یک نفر را دستگیر کرده اند، انگار که فراموشش شده که بعد از انتخابات خودمان آنقدر آدم دستگیر شدند که دادگاه های دسته جمعی تشکیل شد و صد تا صد تا آدم می آوردند در محضر دادگاه!

این تلویزیون ِ ما یک شیر ناپاک خورده ای است که حد و حصر ندارد، هی می آید می گوید که در یمن قبرستان ها را خراب کرده اند. ولی زیر گوشش قبرستان بهائیان را خراب می کنند ککش هم نمی گزد. پیرمرد ِ هفتاد ساله را با غل و زنجیر در خیابان های تنکابن می گردانند به روی خودش نمی آورد آنوقت در فلان جای آمریکا، خون از دماغ ِ یک فلان فلان شده بچکد، یک کولی بازی در می آورد که آن سرش نا پیدا!

مریض ها را می برند و مثل زباله کنار خیابان خالی می کنند، داد مردم که در می آید سریع شروع می کند به ماله کشیدن و ماست مالی کردن که کار ِ امریکایی ها و اسرائیلی ها بود.

والله سنگ پای قزوین هم اگر یک روزی سری به شبکه های تلویزیون ما بزند از خجالت آب می شود!

اصلا شیطان می گوید که برویم مثل ِ این ملاقربانعلی یکی از این تلویزیون های خارجکی که یک بشقاب هم دارند بخریم و جان ِ خود را از شر این جناب ماستمالیه خلاص کنیم.

.

الکاشف الاسرار قشمشم بچه

……………..

ضرغامی

از طلا بودن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید!
.
آقا ما که کاره ای نبودیم، ما مثل همیشه ویلان و سرگردان ِ روزگار بودیم، کاری به کار ِ کسی نداشتیم. یک هو دیدیم سر و کله ی یکی پیدا شد، نمی دانم که بود، ولی می گویند که انگاری شعیب بن الصالح بود! خلاصه این شعیب خان آمد و گفت که بیائید می خواهم به شما پول و نون بدهم، آب و دون بدهم، دیگه نمی دانم ساز و مزقون بدهم.
آخر قرار نبود این طوری بشود. والله، آمد گفت که می خواهم پول نفت را به شما بدهم، من نمی دانم این پول نفت چه کوفتی است که هروقت یکی می گوید می خواهد آن را به ما بدهد، همین صنار سه شاهی مان را هم می ستاند!
بله، جانم برایتان بگوید که، این دفعه هم قرار شد پول نفت پایش به سفره ی ما باز شود، نه اینکه می گویند سگ زرد برادر شغال است، پول ِ نفت هم عمقالی ِ فیش ِ گاز است! پول نفت که داشت می آمد سر سفره ی ما، پیش خود گفت بد است تنهایی بیاید، پس دست ِ فیش گاز را هم گرفت و گفت بیا دو تایی با هم برویم! نمی دانم چه شد که پول نفت این وسط چپو شد. شاید پول نفت رفت پیش آن یازده میلیارد دلاری که در درآمد های نفتی کم آمد و مجلس هم نفهمید که چه شد کی برد و کجا خورد! نمی دانم والله، شاید هم رفت پیش ِ همان هفتاد و نمی دانم چند درصد تخلف از بودجه! الله اعلم، ما که نمی دانیم، ولی شاید مثل سهام بیمه ی ایران رفت توی انبان یا جیب ِ تنبان ِ دوست و رفقای صاحب محفل در ساختمان فاطمیه! شاید هم رفت پیش همان هزار و دویست میلیاردی که آقای فلانی وام گرفت و نداد و رفت مرکب ِ شعیب بن الصالح را خرید و ایضاً سهام ِ بانک سامان و بانک گردشگردی را، خلاصه هرچه که بود پول نفت رفیق ِ نیمه راه شد و فیش گاز تک و تنها آمد سر سفره ی ما!
.
الکاشف الاسرار، قشمشم بچه

بهار اومد؟ بزک نمیر …
.
والله از موقعی که من ِ آمیرزا به یاد دارم می گفتند که بزک نمیر بهار میاد کمبوزه و خیار میاد. حالا هم مثل ِ اینکه بهار آمده، والله نه کمبوزه آمد و نه دیدیم که خیار بیاد عوضش به مدد طرح تحول اقصادی و این جنگولک بازی ها که دولت درآورد، برایمان یک قبض ِ گاز آمد. والله این حرف ها گفتن ندارد، آخر آباجی المیرزا می گوید که دم ِ عیدی این حرف ها شگون ندارد، یکی نیست به این آباجی بگوید خوب شگون نداشته باشد، مثلا چه می شود؟ مثل ِ اینکه صدای ما به گوش آباجی رسید، آخر دارند با صدای بلند فرمایش می کنند که تا تابستان صبر کن، آن موقع قبض ِ برق هم که آمد می فهمی شگون ندارد یعنی چه ..
خلاصه عید آمد، امیدواریم که لااقل سال دیگر کمبوزه و خیار بیاید ..
این شعر از اشرف الدین رشتی (نسیم شمال) هم تقدیم به شما:
گریه نکن عزیز من موسم نوبهار میاد * بلبل مست نغمه زن بر سر شاخسار میاد
باز بباغ بوستان میوه ی آبدار میاد * غله ز خوار میرسد گندم شهریار میاد
بزک نمیر بهار میاد خربزه و خیار میاد
سال دگر بخوشدلی نان و پنیر میخوری * گوشت کباب میکنی دیزی سیر میخوری
روغن زرد میخری شربت و شیر میخوری * بر در خانه ات همی خربزه بار بار میاد
بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد
هرچه خوری بخور ولی غم مخور از گرسنگی * غصه و غم بجای نان کم مخور از گرسنگی
یک دو سه روز صبر کن سم مخور از گرسنگی * شام اگر نخورده ایی فردا واست نهار میاد
بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد
شام نمیخوری مخور گشنه بخواب دم مزن * خشک شده است آبها تشنه بخواب دم مزن
گر به تنت فرو رود دشنه بخواب دم مزن * چرخ زنان بکام ما گردش روزگار میاد
بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد
سید اشرف الدین رشتی (نسیم شمال)
.
عید نوروز بر همگان مبارک
والسلام

خاله جی جی باجی و عمو لا ترجی
.
یادش بخیر، آن قدیم ها خاله جی جی باجی می آمد برای ما قصه تعریف می کرد، یک بار هم برای ما از عمو لا ترجی تعریف کرد، که هیچ کاری برایش نشد نداشت و با یک اجی مجی لاترجی گفتن همه چیز را حل و فصل می کرد. عرضم به حضور ِ شما که ما آن موقع بچه بودیم و ناقص العقل، لهذا می پنداشتیم که این حرف ها آبکی است و خاله جی جی باجی از سر ِ کهولت ِ سن این داستان ها را به هم می بافد. خلاصه بچه بودیم و نمی فهمیدیم که آنچه را که ما در آجر نمی بینیم جی جی باجی در خشت خام می بیند.
جای شما خالی، دیروز پنج شنبه بود و هوس زیارت اهل قبور به سرم زد و یک راست به سوی آرامگاه سرازیر شدم. همین که به قبر خاله جی جی باجی رسیدم گفتم: خاله خدا بیامرزتت، عمرت به دنیا نبود، وگرنه این عمو لاترجی که هنوز زنده است.
آمرعلی که در معیت و پا در رکاب ِ من به قبرستان آمده بود گفت: چه می گویی آمیرزا، عمو لا ترجی دیگر چه صیغه ای است؟ مگر بچه شده ایی؟
گفتم: آمرعلی جان، تو دیگر چرا این حرف را می زنی، عمو لا ترجی که حیّ و حاضر است.
آمرعلی با تعجب گفت: آمیرزا با همه بله با ما هم بله؟ ما از خودتان هستیم، این حرف ها را بگذارید برای اغیار…
گفتم: نه به جان ِ آمرعلی، عمو لا ترجی که این روز ها همه جا سرو کله اش پیداست! مثلا الیاس نادران در مجلس گفت که رحیمی معاون اول رئیس جمهور مفسد اقتصادی است، توکلی در تلوزیون نیز بر این موضوع تاکید کرد، سخنگو ی قوه ی قضائیه هم گفت که رحیمی احضار شده است و کلی ماجرا و حرف و حدیث وسط آمد، از ایشان تائید از اوشان تکذیب و هزار و یک ماجرای دیگر، ولی سر ِ به زنگا سر و کله ی عمو لا ترجی پیدا و یک اجی مجی لا ترجی گفت و همه چی حل و فصل شد و اسم ِ جناب معاون اول هم از پرونده حذف شد و انگار نه انگار، آقا نه خانی آمد و نه خانی رفت .. شتر دیدی ندیدی ..
یا مثلا گفتند که امیرحسین طهرانچی در یکم اسفند کشته شد، باز سر و کله ی عمو لا ترجی پیدا شد و یک اجی مجی گفت و امیرحسین خان زنده شد و آمد در تلویزیون گفت که من زنده ام! کی گفته من را کشته اند.
آمرعلی گفت: هاااااا! این یک دم را خوش نخواندی، من خودم به سایت بهشت زهرا رفتم و جست و جو کردم و دیدم که اسمش در سایت هست و تاریخ وفات هم یک اسفند درج شده است.
گفتم: خوب، عمو لا ترجی یادش رفت که اسم ِ این بنده ی خدا را از لیست متوفی در سایت بهشت زهرا پاک کند. وگرنه یک اجی مجی بخواند آن هم از دیتا سنتر ِ بهشت زهرا حذف می شود.
آمرعلی گفت: آها! من می گویم چطوری است که همیشه یک هو همه چی تغییر می کند!
گفتم: بله! کار کار ِ عمو لا ترجی ِ خودمان است.
.
العبد الاحقر میرزا قشمشم
.
پی نوشت:
مشخصات امیرحسین طهرانچی در سایت بهشت زهرا را می توانید در بخش ِ “جستجو متوفی” پیدا کنید:

http://www.beheshtezahra.ir/Default.aspx?tabid=92

البته اگر توسط مسئولان حذف نشود.
آمیرزا شدت ِ تاثر خودش را از دروغ پردازی های “صدا و سیما” اعلام می دارد.
به قول ایرج میرزا:
زنهار مگو سخن به جز راست * هرچند تو را در آن ضرر هاست
گفتار دروغ را اثر نیست * چیزی ز دروغ زشت تر نیست

حکایت ِ هفته!

یکی از دیگری پرسید که قلیه را به قاف کنند یا به غین؟ گفت: قلیه نه بر قاف کنند و نه به غین، قلیه به گوشت کنند

جیک جیک های میرزا در توئیتر

  • RT @Goftaniha: از پشت آيفون ميگه ... تنهايی؟پَـ نه پَـ ، خونه محاصره ست ... بهتره خودتو تسليم كنی http://t.co/mX8RIHm...4 months ago
  • عموپینه دوز و وصال یار که نیمه کاره مونده ، کاچی بهتر از هیچی رو هم که هنوز شروع نکرده ..این آمیرزا چه می کنه واقعا این روز ها؟...5 months ago
  • این آمیرزا هم که خرش تو گل گیر کرده .. یه عمره که داستان جدیدی ننوشته ......5 months ago
  • RT @Ferihelper: آنچه را که برای خود می‌پسندی اجازه بده دیگران خودشون تصمیم بگیرن که می‌پسندن یا نه...5 months ago
  • RT @Ferihelper: تا وقتی ما تو کشورمون شخصیت‌های وارسته‌ای مثل مخمل داریم، چرا باید عمو جغدشاخدار تکریم بشه؟...7 months ago
  • اویارقلی، مکتب خونه و خان بابا http://sheipour.blogspot.com/2011/06/blog-post_11.html...7 months ago

برای با خبر شدن از به روز شدن این وبلاگ می توانید در خبرنامه ی وبلاگ عضو شوید.

به 5 مشترک دیگر بپیوندید

صفحه ی چرند و پرند در فیس بوک

“چرند و پرند” را در گوگل ریدر دنبال کنید

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.