میدان اسب ساری!
.
والله قضیه از آنجا شروع شد که آن شیداالدین چرمنگ یک کاغذ آدرس از روی زمین پیدا کرد. مردیکه ی لایعقل آنچنان رقص و سماع و پایکوبی راه انداخت که انگار نقشه ی گنج پیدا کرده است. مردم هم که دیدند این دیوانه ساکت بشو نیست دورش را گرفتند و گفتند که کم خرد مگر چه یافتی؟ شیدا نگاهی به برگه انداخت و گفت که میدان امام کجاست؟ گفتند چهار قدم آن ور تر. چشمانش را تنگ کرد و گفت میدان اسب را می گوئید؟ با تعجب گفتند اسب؟ گفت امام؟
در همین گیر و دار یکهو سر و کله ی ممد بی کله و دار دسته اش با چماق و ترکه پدیدار شد. من نمی دانم که چه طور یکهو ظاهر شدند. نمی دانم از تخم و ترکه ی اجنه هستند؟ یا اینکه مویشان را آتش زدند. نمی دانم. ولی این را می دانم که مثل لشکریان ابن سعد بر مردم نازل شدند و روی سر و کول مردم ریختند و داد و هوار راه انداختند که بی پدرها به امام فحش می دهید؟ اسب خودتان هستید. اسب هفت جدتان است! هرچه مردم گفتند که نه به جان شما! ما با امام شما چه کار داریم؟ درمورد اسب خودمان می حرفیم! آن ها گوششان بدهکار نبود که نبود. خلاصه خر تو خر که نه، اسب تو اسب شد.
فردا روز همین که مردم شال و کلاه کردند و از خانه زدند بیرون، دیدند که ای وای، جا تر است و از بچه خبری نیست. به عبارتی دیدند که امام سرجابش است، اما دیگر از اسب خبری نیست. یک بنر هم با امضای «جنابین مستطاب ممد بی کله و رفقا» وسط میدان چپانده بودند که روی آن نوشته بود: پیشوای ما اسب نبود! اسب های شما خرند!
والله یکی هم نبود که به آن ها بگوید این حرف ها چیست؟ اتفاقا اسب حیوان نجیبی است!
.
پی نوشت:
حالا اسب های ساری خر بودند، این آریوبرزن بیچاره چه کرده بود که دستور دادید از میدان شهر یاسوج برچیده شود


10 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
ژوئن 27, 2011 در 5:11 ق.ظ.
گیله مرد
درود
زیبا بود
ژوئن 27, 2011 در 12:18 ب.ظ.
میرزا قشمشم
ممنون گیله جان …
ژوئن 27, 2011 در 6:49 ب.ظ.
هادی
منم که به میدان مذکور میدان اسب میگفتم احتمالن با این شیداالدین چرمنگ میتوتیم دوستای خوبی شیم.درود به تو و من و چرمنگ
ژوئن 27, 2011 در 8:03 ب.ظ.
میرزا قشمشم
والله من ِ آمیرزا که هرکی رو دیدم این میدون رو به اسب هاش می شناخت … خود من ِ گردن شکسته هم تا قبل از جمع آوری اسب ها نمی دونستم که این میدون مال ِ کدوم امامه، بعد از این وقایع فهمیدم که مال خمینیه …
همون خودم و خودت و میدون اسب خودمون رو عشق است .. وینک
ژوئن 28, 2011 در 4:39 ب.ظ.
گیله مرد
درود/راستش این ماجرا رو وقتی به اویارقلی خبر دادم اولش یه خورد گیج زد بعد عینهو آدمای از خواب پاشده گفت: ای وای حالا سوار کی بشیم؟!
ژوئن 28, 2011 در 9:19 ب.ظ.
میرزا قشمشم
ای آقا … به اویار قلی بگو آخه ما کی سواره بودیم؟ :دی
اونا هم که سواره بودن، چند ساله که مرکب باحال تر و سر به زیر تر از اسب پیدا کردن، برا همین اسب ها رو جمع کردن . وینک
ژوئن 30, 2011 در 8:20 ب.ظ.
بهروز
اتفاقآ امام هم انسان عجیبی بود….
ژوئن 30, 2011 در 8:37 ب.ظ.
میرزا قشمشم
بهله .. حتما عجیب بوده که عکسش در ماه میوفتاده دیگه .. وگرنه آدم عادی که اونجاها نموفته عکسش . وینک
ژوئیه 17, 2011 در 11:53 ق.ظ.
sushiant
e in meidun ba asbash bahal bud:D khorakesh in bud k behesh begim medune assssb:D:D:D
chera asba ro bar dashtan
ژوئیه 21, 2011 در 8:29 ق.ظ.
میرزا قشمشم
همین شما هی اسب اسب گفتین، این کار رو دست ِ ما دادین دیگه :دی