دست ما کوتاه و خرما بر نخیل!
.
آکبلایی دیگر طاقتم طاق شده بود. این کمر لامصبم زیر فشار هزینه ها خم شده و هیچ توش توانی برایم باقی نمانده بود. گفتم شال و کلاه کنم و به دهداری بروم و شکایت و تظلم خواهی به آمرعلی خان دهدار ببرم.
به دهداری که رسیدم دیدم تابلوی «آمرعلی خان دهدار» را پائین کشیده اند و یک تابلوی جدید زده اند که «آمیرز آمرعلی دهدار«!!! گفتم سبحان الله! آمرعلی خان از کی تا به حال آمیرز شده؟
نوکرش جواب داد: نمی دانم این شهر چه دارد که آمرخان رفته آنجا و چند اشرفی داده و عینک آمیرزی گرفته است. بابام جان قدرتی خدا هرکه این عینک را بزند آمیرز می شود!
آکبلایی اینجا بود که فهمیدیم حضرت حافظ منظورش از بیت » نگار من که بمکتب نرفت و خط ننوشت ، به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد»، چه بود است. نگو قصد و غرض لسان الغیب، همین قضیه ی اشرفی دادن و عینک گرفتن و آمیرز شدن بود.
آکبلایی، گوش شیطان کر، چشم ِ بد دور، چشم حسود و بیگانه کور، جدیداً اعضای شورای ده هم کم کم دارند عینکی می شوند.
بگذریم برویم سر ماجرای خودمان. خلاصه دق الباب کردم و لاحول گویان داخل اتاق شدم.
به محض اینکه چشمانم به تمثال مبارک آمرخان افتادند، زبان به شکایت گشودم و گفتم: آمرعلی خان از وقتی که این طرح «صنار بده آش» را اجرا کرده اید قبض آب زمینمان سر به فلک کشیده، آخر ما از کجا بیاوریم که این همه پول قبض بدهیم؟ به رب به رسول نداریم، به پیر به پیغمبر نداریم، به عینی و به عین الله نداریم.
آمرخان عینکش را جا به جا کرد و گفت: بشکند این دست که نمک ندارد. بد کردم که حقتان را از مایه تیله دار ها گرفتم؟
گفتم: والله چه حقی؟ چه آشی چه ماستی؟ چه کشکی چه پشمی؟ از وقتی این طرح «صنار بده آش» را اجرا کرده اید، این اصغر چارواداری که دو تا دلیجان داشت، حال چهار تا دیگر هم خریده و بیا و ببین که چه برو و بیایی پیدا کرده است. اگر تا دیروز به او می گفتیم اصغر دلیجان، حال به سبب طرح شما آنقدر پول روی پول گذاشته که دیگر شده اصغر کمپانی! عوضش من ِ گردن شکسته از دار ِ دنیا یک «پیر قاطر» داشتم، که همان را هم مجبور شدم بفروشم تا پول قبض آب زمینم را جور کنم.
آکبلایی، این آمرخان تا قبل از آمیرز شدنش هم حرف ما به کتش نمی رفت، حال که عینک آمیرزی هم گرفته دیگر بدتر! هرچه که به او می گوییم ردیّه ی علمی هم بر آن می آورد. واقعا این عینک آمیرزی هم نعمتی است. مثلا باران نمی آید، جمع می شویم می رویم پشت سر آسید عباسقلی نماز باران می خوانیم. والله بارانی که نمی بینیم. ولی فردایش آمرخان را می بینیم، که یک کاغذ به دست گرفته که طبق آن میزان باران امسال چند برابر سال های دیگر بوده است. تا می گوئیم کو؟ کجا؟ می گوید شما که آمیرز نیستید و بصیرت ندارید، نمی فهمید.
بگذریم، باز هم زدم به جاده خاکی. برویم سراغ درد دل خودمان.
آکبلایی، به آمرخان گفتم: اگر همین طور پیش برود آخرش به جای فروختن گندم و جو ِ زمینم، کارم به خرید گندم و جو می کشد! آخر خدا را خوش می آید؟ آقا ما نه آن صنار سه شاهی ات را خواستیم و نه این قبض و گرانی را!
اما به گوشش نرفت که نرفت. خلاصه هرچه که به این آمرخان گفتم از این گوش گرفت و از آن گوش به در کرد. آخرش هم گفت که شما جماعت قشمشم آبادی قدر نشناسید، از کوفی جماعت هم بدترید. اگر دستم را تا مرفق در عسل فرو کنم و به دهان شما بدهم، باز هم نوک انگشتم را گاز می گیرید، از بس که جَلَب و بی چشم رو و نمک نشناسید. اصلا محبت به شما نیامده، حقتان چوب و ترکه است!
بعد هم به نوکرش گفت که مرا از دهداری بیرون بیندازد.
آکبلایی از این آمرخان که آبی گرم نمی شود، خودت به داد ما برس!
.
درد دل های ملاقربانعلی


17 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
اوت 16, 2011 در 7:47 ب.ظ.
هادی
آمیرزا دست مریزاد..درود به تو
مثل همیشه زیبا نوشتی
انقدر حرص نخور ..این آمیرزا شدن که به قول خود آمیرز آمرعلی دهدار 4 تا ورق پاره که هیچ ارزشی نداره بیشتر نیست…اینام همه از برکت امام غایب هست این پول اونه برکت داره
در ضمن ما گردن شکسته که نیمچه
عینکی داریم شنیدیم مرفق نه مفرق…حالا انقدر حرص می خوری که کلمات قاطی میشن دخب
اوت 17, 2011 در 9:32 ب.ظ.
میرزا قشمشم
ملا هادی جان، اول تشکر کنم بابت راهنمائیت بابت کلمه مرفق، حق با تو هست و تصحیحش کردم ..
آقا به قول یارو گفتنی، کار های آمرعلی خان رو که هیچ، ما عادت کردیم که خودش رو هم به دل نگیریم دیگه … جدیدا هم که آمرخان برای ما هم لیبرال شده هم سوسیال! جل الحالق …
اوت 17, 2011 در 6:21 ق.ظ.
بهروز
سلام میرزا…. واقعآ نمیدونی از کی؟ از سید علی خودمون بپرس که مبدع!!! یه شبه آمیرزا شدنه!!! تازه اگه بجای اون کانالهای بشقابی یه مقدار به ولایت تی وی روی خوش نشون میدادی، یاد میگرفتی که با این پول هم قبض آب زمینتو میدادی هم واسه حاج خانم خرید میکردی هم اینکه آخرش واسه جهاز دخترت پس انداز میکردی…
اوت 17, 2011 در 9:50 ب.ظ.
میرزا قشمشم
آره والله … دیشب هم داشت لطفعلی رو نشون می داد … چه ذوقی می کرد… می گفت پول برق و گازم نصف که شده هیچ .. ماه به ماه پول هم میگیرم از دهداری .. می زنم به زخم هام .. گاو هام بی غذا مونده بودن .. سیرشون کردم ..
چه می دونم والله … این لطفعلی اینا انگاری اهل مریخ هستن .. وگرنه ما که ازین چیز ها نمی بینیم تو دهاتمون ..
شما می بینی؟
اوت 17, 2011 در 8:29 ق.ظ.
گیله مرد
درود
آمیزرا ما که زورمان به گل ممد و دارو دسته اش نرسید و چن وقتی هست اومدیم تو تازه آباد زندگی می کنیم نمی دونیم این اویارقلی بالاخره راضی به زندگی تو تازه آبادمی شه یا می خواد برگرده همون مرادآباد خراب شده /اما هر چی هست هر چند به کسی توصیه نمی کنیم به دهات اجنبی بروند ولی انگار باید دست بچه قشمشم رو بگیرید و برین یه ده دیگه دهدارش مثه آمرعلی خان نباشه زندگی کنین/به هر حال نگین نگفتم که گفتم
در مورد بلاگ گیله مرد هم دوستان سخت وارد می شدن به محض استقرار در نازه آباد چاره ای جستیم و جواب داد
با احترام
اوت 17, 2011 در 9:57 ب.ظ.
میرزا قشمشم
آقا ما قشمشم آباد را هم به تاسی از شما دست و پا کرده کردیم … وگرنه تا قبل از آشنایی با مراد آباد و دار و دسته اش آمیرزا اینا سر و صاحاب درست و درمانی نداشتند .. وقتی آمدیم مراد آباد را دیدیم .. به آمرخان گفتیم بشو دهدار .. آسید هم شد آخوند ِ مسجد …
آقا ما چه می دانستیم همین ها می آیند و پاچه ی ما را می گیرند .. والله ..
آقا خانه و کاشانه ی نو هم مبارک .. ایشالله که خیر و برکت داشته باشد برایتان ..
والله خدا رو شکر راه تازه آباد آسفالت است و ما هم راحت تر می آییم آنجا ..
اوت 18, 2011 در 10:59 ق.ظ.
گیله مرد
درود
البته من فعلا از اوضاع مراد آباد دورم و راه دسترسی به این خانه ی نو را تجربه نکرده ام/ دلمان برای دیدن دوستان گذشته که صف طول و درازشان تارو مار شده لک زده بود که اینجا در شبهای تفتیده به جای حضور در مجالس» لهو لعب» خانه ی نو را بنا نهادیم/امید که به سرنوشت بلاگر، وردپرس و سایر سرویس دهنده ها مبتلا نشود.
گیله مرد تازه آبادی
اوت 20, 2011 در 8:30 ب.ظ.
میرزا قشمشم
بهله … خدا رو شکر که سلامت تو خونه ی جدید مستقر شدید .. ایشالله که سر و کله ی گل محمد و باباخان طرف های تازه آباد پیدا نشه ..
اویارقلی رو هم بگو دست اهل و عیال رو بگیره و بیاد سمت ِ شما … آقا اون مراد آباد آخر و عاقبت نداره .. از ما گفتن بود ..
اوت 21, 2011 در 12:47 ب.ظ.
sanazan
درود
والا بار سخن همین جا خالی کنیم بهتر از خروار حرف نگه داریم اخر غده بشه از یه جا بزنه بیرون حالا خر بیار باقالی بار کن ….
والا از شما چه پنهان میرزا مام تو همون چاه افتادیم
اوت 23, 2011 در 2:21 ب.ظ.
میرزا قشمشم
زیر سایه آقا آسید عباسقلی که باشید هیچ چاهی سر راهت قرار نمی گیره .. شما لابد منحرف بودید که در چاه ظلال و گمراهی افتادید . وینک
اوت 24, 2011 در 7:01 ب.ظ.
sanazan
یا زیر سایه نبوده ایم؟
اوت 26, 2011 در 9:07 ق.ظ.
میرزا قشمشم
اگر بودید که به چاه نمی افتادید … می افتادید؟ لا والله .. لا والله .. لا والله . وینک
اوت 29, 2011 در 6:00 ب.ظ.
sanazan
بهله بهله
سپتامبر 16, 2011 در 7:42 ق.ظ.
ناشناس
درود آمیرزا
دیدی چی شد بالاخره؟! این اویارقلی خودش که نیومد تازه آباد هیچ!! پاشو کرده تو یه کفش که الا و بلا تو هم باید همینجا بمونی و تو «اویاری» باغای مراد آباد بشی وردستم/هز چی می گم مواجب چی؟ می گه همین که شیکمتو سیر می کنم کلاتو بنداز هوا/و گرنه می گم گل ممد دستور بده داش قلی بیاد ببردت پیش داداش قادر…./چی بگم حالا که فعلا مراد آبادیم…
راستی قشمشم آبادتون چرا سوت و کور مونده؟ بجنب برادر…
سپتامبر 19, 2011 در 6:15 ب.ظ.
میرزا قشمشم
العجب! این کار ها و حرف ها از اویار قلی بعید بود. … پس باز هم گذار اویار قلی به مراد آباد افتاد … خدا حفظش کنه این اویارقلی رو برا مراد آبادی ها
سپتامبر 21, 2011 در 7:15 ق.ظ.
بهروز
آمیرزا دستت رو شد… معلوم شد دهات شما فقط اسمش دهاته… یا اینکه واقعآ تی وی تون سیاه و سفیده خوب ندیدی… اونجایی که لطفعلیشون هستن نه برق داره نه آب نه گاز… درست مثل کمون اولیه… هوشنگ قلی که الکی نگفت این انقلاب انقلاب پا برهنه ها و مستضعفینه… اگه مثل لطفعلیشون زندگی کنی میشی مستضعف… انقلاب هم که مال مستضعفاست… پس پولت برکت میاره… نه اینکه مثل مرفهین بی درد اختلاصگر هم آب داشته باشی هم برق هم گاز هم تلفن هم ماشین…
سپتامبر 23, 2011 در 12:38 ب.ظ.
میرزا قشمشم
بهروز جان من چه به کار لطفعلی و ذلفعلی دارم؟ من چه به کار عینعلی و زینعلی دارم؟
آقا من اصلا تلویزیون ندارم، آقا ما هم که پا برهنه ایم، اینا، بفرما ببین، حالا این انقلابی را که می گویی مال ماست، بده ببریم خانه ببینیم می تواند شکم اهل و عیالمان را سیر کند یا نه ..
درضمن دستِ من رو شد؟ بهروز جان، بگم؟ بگم؟ :دی