چوب رو که بگیری بالا، گربه دزده فرار می کنه!
.
آکبلایی خدا، در خیابان طی طریق می کردم، به شیداالدین دیوانه ی مجنون برخوردم که زیر درختی بیتوته کرده بود. من ِ زبان بریده هم گفتم با او حال و احوالی بکنم. تو بگو من هم دیوانه ام دیگر، ورنه آدم عاقل که با دیوانه جماعت سر و کله نمی زند، آن هم شیداالدین که با وی در یک جوال رفتن کار حضرت خرس است. خلاصه به او گفتم خسته نباشی کاکو، چرا زیر درخت لمیده ایی؟
شیدالدین کم خرد ناقص العقل هم سرش را برگرداند و گفت: کدام درخت؟ این برج ِایفل است!!
من هم ماندم هاج واج! گفتم یا للعجب، یعنی اینقدر دیوانه است؟ گفتم مرد ِ ناحسابی خجالت نمی کشی که روز ِ روشن صاف صاف در چشمم نگاه می کنی و دروغ می گویی؟
شیداالدین گفت: دروغ کجا بود؟ … درخت را نشان داد و گفت: اینا، برج ِ ایفل!
من هم نفهمیدم چه شد که از دهنم در رفت و گفتم: بر پدر و مادر ِ هرچه دروغ گو ست لعنت!
آکبلایی خدا، این حرف از دهنم در نیامده یک مشت از آدم های آسید عباسقلی با چوب و چماق، ترکه ی آلبالو و انار، قمه و ساتور بر سر ِ من نازل شدند که بر پدر و مادر ِ خودت لعنت، به آسید عباسقلی ِ ما توهین می کنی؟
هرچه من گفتم که آسید کیست؟ عباسقلی دیگر چه صیغه ای ست؟ من چه کار به کار ِ او دارم. حرف هایم به خرجشان نرفت که نرفت. گفتم سو تفاهم شده من با این شیداالدین ِ زبان نفهم بودم! گفتند: نه! فکر کردی که ما خریم؟ فکر کرده ای که با بچه طرفی؟ با گوش خودمان شنیدیم که گه گفتی بر دروغگو لعنت!
آکبلایی خدا، من ِ نا اهل زیر چوب و چماق بودم، حالی ام نبود که چه می گویم، از دهان ِ گل گرفته ام در رفت که مگر عباسقلی ِ شما دروغگوست؟ همین یک جمله کافی بود تا ممد بی کله، کان هو حرمله، با آن قمه ی بلند بر سرم نازل شود که پدر سوخته به آسید می گویی دروغگو؟ دروغگو خودتی، پدرت است، پدر جدت است … حقت را کف دستت می گذاریم .. بلایی سرت می آوریم که دیگر ازین غلط ها نکنی ..
خلاصه سرتان را درد نیاورم .. آنقدر من را زدند که از دک و پوز و دنده منده چیزی برایم باقی نماند، در آخر هم همان جا وسط خیابان ولم کردند و رفتند.
همین طور که آش و لاش روی زمین پهن شده بودم، شنیدم که صدای خنده می آید. به هزار زور و زحمت سرم را بلند کردم دیدم شیداالدین دارد می خندد. گفتم چه مرگت است؟
گفت: آدم زیر ِ برج ِ ایفل نخندد کجا بخندد؟
گفتم: ای بر هر چه آدم یک دنده و یک پهلو و زورگو ست لعنت …
آکبلایی سرت را درد نیاورم، این جمله هم کار ِ خودش را کرد و باز هم ممد بی کله و دار و دسته مثل لشکریان ابن سعد بر سرم ریختند که ای پدر فلان، به آسید عباسقلی فحش می دهی؟ زورگو خودتی، پدرت است، پدر جدت است …
.
درد دل های ملا قربانعلی


25 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
سپتامبر 25, 2011 در 2:16 ب.ظ.
sanazan
اها پس این یه مدت که در غیبت صغرا به سر می بردید با اهل فن درگیر بودید
آقا هر بار باید به شما گوشزد کنن؟ خوب دهانتان را بی موقع باز نکنید!!!!
آقا این روزها نمکی هم به ما بگوید خانه یتان کاخ سفید است باورمان می شود شما چطور کلمات به این سادگی را حضم نکرده اید؟
آقا بگذار برادر بزرگ سرشان را اینور آنور کنند الانه هنوز به دنبال نجات بشرند
آقا شنیده ایم یه عده چند یا ر به سازمانی در بلاد کفر خودشان را حواله کرده اند
اقا شما آن چوپان دروغ گو را می شناختید ؟ شباهت هایی عجیبی می بینم من کورم و این ها توهم یا که آب مروارید آورده ام همه چیز دگرگونه شده؟
اکتبر 13, 2011 در 9:33 ق.ظ.
میرزا قشمشم
بهله بهله … همچنان هم با اهل فن درگیر هستیم …
از غیبت صغری هم که گویا به غیبت کبری رفته ایم …
خلاصه …
برادر بزرگ که همیشه ما را میبیند ..
درضمن اوضاع به این خوبی چرا جو سازی می کنید؟
نکند دلتان هوای چوب ِ ممد بی کله را کرده است …
سپتامبر 26, 2011 در 10:26 ب.ظ.
'گیله مرد
بسیار زیبا بود
استفرالله اینجا از این مسایل نداریم نه ممد بی کله داریم و نه با کله البته کله دارند اما در کله چیزی ندارند……:-)))
اکتبر 13, 2011 در 9:39 ق.ظ.
میرزا قشمشم
بهله … فی الواقع مشکل از همان پوکی ِ کله است … آقا راستی چه خبر از اویار قلی؟
قشمشم بچه که بدجور در دو راهی علم بهتر است یا ثروت گیر کرده …
البت احتمالا یک سال دیگر آمیرزا می ماند و حوضش …
آخر نه به علم می رسد و نه ثروت ..
اکتبر 24, 2011 در 1:11 ب.ظ.
sanazan
نه اقا ما تسلیمیم
نوامبر 1, 2011 در 5:59 ب.ظ.
میرزا قشمشم
جز به تسلیم و رضا کو چاره ای؟
نوامبر 17, 2011 در 8:50 ق.ظ.
ناشناس
غصه نخور… این راهی رو که الان داری میری شیدالدین خیلی وقت پیشها رفته… تو هم یه روز هم قد و قامتش میشی…
نوامبر 22, 2011 در 8:35 ق.ظ.
میرزا قشمشم
آقا کدام راه؟ ما که اصلا راهی نمی بینیم … دور و برمان همه اش بیراهه است .. وینک
نوامبر 17, 2011 در 8:51 ق.ظ.
ناشناس
هر چند که کم پیدایی از خودمان است!!! اما تو دیگر چرا؟؟؟
نوامبر 17, 2011 در 8:52 ق.ظ.
بهروز
اصلآ یادم رفت اسممو بنویسم… بهروز هستم برادر…
نوامبر 22, 2011 در 8:38 ق.ظ.
میرزا قشمشم
به به … جناب مستطاب بهروز خان … چطوری آقا؟؟؟
چه بگویم برادر … ما هم اسیر این دو س روز ِ روزگار شده ایم … فکر کنم تا تابستان نود و یک این وبلاگ لاکپشتی پیش برود … اوضاع کشور هم اینقدر تند پیش می رود که با وند لاکپشتی ما نمی شود به آن رسید …
انشالله از تابستان بر می گردیم …
نوامبر 21, 2011 در 7:49 ب.ظ.
هما
پس حسابی کتک خوردی! نزن این حرفا رو خب …
چقد دلم برا اینجا تنگ شده بود
چطوری میرزا؟
ارشدتو چکار کردی؟
نوامبر 22, 2011 در 8:42 ق.ظ.
میرزا قشمشم
به کلبه ی درویشی آمیرزا خوش آمدید …
ای بدک نیستیم … شما چطورید؟
ارشد هم که فعلا مشغول تحصیلش هستیم … برای همین اینجا اینقدر سوت و کور شده است …
نوامبر 22, 2011 در 6:19 ب.ظ.
هما
مبارکا باشه میرزا
خیلی خوشحال شدم
گاهی بنویس و…
فوریه 21, 2012 در 4:39 ب.ظ.
میرزا قشمشم
خودم هم دوست دارم که بنویسم … فرصت بشه حتما می نویسم ..
دسامبر 22, 2011 در 11:09 ق.ظ.
بهروز
سلام دادا… salibeseda.wordpress.com
اینجا خونه جدید ماست…
فوریه 21, 2012 در 4:41 ب.ظ.
میرزا قشمشم
آقا شما هم که اومدی توی وردپرس مطلب می نویسی … فیلترینگ خیلی اذیت می کنه ..
راستی چرا نظر ها رو می بندی؟ :دی
ژانویه 15, 2012 در 2:51 ب.ظ.
sanaz
به به ، به سلامتی دیگر هوای آپ و دان وبلاگ در سر ندارید ؟ زنده اید یا کلن نا کام و در راه مانده شده اید؟
فوریه 21, 2012 در 4:42 ب.ظ.
میرزا قشمشم
والله این وبلاگ موقتا، و البته موقتا به خاطر مشغله ی تحصیلی آپ نمی شه …
چند بار خواستم آپش کنم ولی باز هم نشد ..
ولی بعد از چند مدت دوباره وبلاگ راه میوفته .. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره .. وینک
ژانویه 15, 2012 در 2:52 ب.ظ.
sanaz
sanaz=sanazan
مارس 3, 2012 در 7:25 ب.ظ.
sanazan
اغا ما لینک دادیم بهتون با اجازه
مارس 4, 2012 در 6:12 ب.ظ.
میرزا قشمشم
لطف کردید … فقط اینکه آقا با قافه ، نه غین!
مارس 5, 2012 در 10:34 ق.ظ.
sanazan
دییییییی اوههه اصلا حواسم نبود خخخخخخخخخخخخخخخخ ممنون
مارس 19, 2012 در 12:59 ب.ظ.
sanazan
بنده ی خدا سال جدید پیروز
مارس 19, 2012 در 6:39 ب.ظ.
میرزا قشمشم
خیلی ممنون …
سال نو شما هم مبارک