غائله ی خونخواهان میرز قلندر!

.

باز تا ما آمدیم دو دقیقه کپه ی مرگمان را بگذاریم، هزار جور فکر و خیال به ذهنمان سرک کشید. این ذهن لامصب ما هم بد چیزی است، تا می آییم دمی بیاساییم، به کار می افتد و خواب و خوراک را از ما می گیرد. این بار ذهنم پر کشید به دوران قدیم، قدیم که می گویم یعنی قدیم ها، خیلی قدیم، آن موقع که چشم ها سیاه و سفید می دیدند. یاد غائله ی میرز اکبر و میرز قلندر افتادم. حالا می گویم برایتان که قضیه چه بوده است:

روزی روزگاری، میرز اکبر و میرز قلندر افتادند به جان یکدیگر! آمیرزای بزرگ، پدر جد اینجانب نیز گوشه ای نشسته بود و نظاره گر این ماجرا بود. خلاصه کار بین آن دو بالا گرفت و میرز اکبر با سنگی بر سر میرز قلندر زد و جانش را ستاند. آمیرزای بزرگ هم در حالی که گوشه ای نشسته بود و چپق می کشید، ناظر ماجرای آن قتل بود.

خلاصه میرز قلندر مرد و میرز اکبر هم جیم شد و چند وقتی خبری از او نبود. ولی چشمتان روز بد نبیند، چند سالی که گذشت و آب ها از آسیاب افتادند، دوباره سر و کله ی میرز اکبر پیدا شد. میرز اکبر هنوز عرق بازگشتش خشک نشده بود که علم خون خواهی میرز قلندر را به دست گرفت و آمد در میدان ده و شروع کرد به داد و هوار که ای ایهالناس، این آمیرزای نسناس همان فردی است که موقع مرگ میرز قلندر مشغول چپق چاق کردن و هیچ غمش نبود که میرز قلندر مرده است. خلاصه میرز اکبر که خودش قاتل میرز قلندر بود، برگشت و غائله ی خونخواهان میرز قلندر را راه انداخت و مردم را جمع کرد و از میدان ده به سمت خانه ی پدر جد ما، آمیرزای بزرگ، لشکرکشی کرد و پدر ِ پدر جد ما را در آورد.

حالا این که چرا بعد از این همه سال یاد آن غائله افتادم، الله اعلم! ذهن ماست دیگر، کاریش نمی توان کرد، بی هوا به این طرف و آن طرف پر می کشد.

.

العبد الاحقر میرزا قشمشم

……

پی نوشت: آمیرزا این روزها حال و حوصله ی نوشتن ندارد، برای همین اگر نوشته هایم غش و ضعف می کنند، به دل نگیرید.

آشیخ گل برار وارد می شود!
.
آکبلایی، قشمشم آبادی جماعت همه چی می خورد، ولی سرش به سنگ نمی خورد! والله… این سنگ انتخابات دهداری هم که بد سنگی است! از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، هنوز که هنوز است جای اصابتش در دوره ی قبل، روی ملاجم تیر میکشد …
القصه، امسال دوباره شال و کلاه کردیم که برویم رای بدهیم. آخر این آشیخ گل برار خیلی آدم باحالی است! قیافه اش حسابی مقبول است، اصلا مثل این آمرعلی خان کان هو لولو خرخره نمی باشد که حتی یابو هم از دیدنش رم می کند. از این حرف ها گذشته، حرف های قشنگی نیز می زند. خنده های ملیحی نیز تحویل می دهد. سرت را درد نیاورم، خلاصه رفتیم و رای دادیم.
آکبلایی، رای دادن همانا و انتظار اعلام نتایج از سوی دهداری همانا! هرچه صبر کردیم و دانه ی تسبیح انداختیم افاقه نکرد. دیدیم خبری نمی شود، رفتیم جلوی دهداری، گفتیم صبح شد، پس نتیجه چه شد؟ گفتند الله مع الصابرین …
آکبلایی، این را که گفتند، ناخودآگاه یاد چهار سال پیش افتادم. یادم می آید وقتی داشتم همراه میرزا قشمشم میرفتیم تا رای بدهیم، دیدیم یک بنده خدایی دارد جلوی دهداری پارچه ی نتایج را نصب می کند. گفتیم، آخر بنده ی خدا، ما که هنوز رای ندادیم، پس این نتایج چیست؟ گفت آمرعلی خان و آسیدعباسقلی گفتند که نصب کنم. گفتیم مگر می شود؟ باید انتخابات تمام شود، یه چند ساعتی بگذرد، بعد نتایج بیاید، نه الان که هنوز رای نداده ایم. گفت خوب شما برو رای بده، وقتی انتخابات تمام شد، چند ساعتی گذشت، آن وقت بیا این نتایج را بخوان!!!
باز زدیم به جاده خاکی، آکبلایی سرت را درد نیاورم، خدا را شکر آشیخ گل برار بلاخره رای آورد و ما را از نگرانی در آورد. والله ما بیشتر از اینکه آمدن آشیخ گل برار را بخواهیم، نیامدن آکبل دیلماج را می خواستیم! والله فکر کنم بیشتر خوشحالی مان هم از رای نیاوردن آکبل دیلماج بود تا رای آوردن آشیخ گل برار!
بگذریم، امیدوارم همان طور که گفته اند از امسال گندوم ها خوشه هاشان بزرگ تر شود و مشکل کمبود آرد و نان حل شود. امیدوارم آسیدعباسقلی دل رحم تر شود و حق آمرتضی جلاد را بگذارد کف دستش. امیدوارم آشیخ قنبرعلی هم بی خیال مردم شود و این قدر این ممد بی کله را نفرستد که مردم را چوب بزند. امیدوارم مشکل شهری ها هم با قشمشم آباد حل شود و این راه آب ده را باز کنند بلکه این زمین هایمان یخورده سیراب شوند! و هزارها امیدوارم دیگر …
درد دل های ملا قربانعلی
.
پی نوشت اول: در همینجا انتخاب شایسته و به جای آشیخ گل برار را به آسیدعباسقلی و آشیخ قنبرعلی تبریک عرض می کنیم و از زحمات بی شائبه ی آمرعلی خان دهدار نیز تشکر می نمائیم. از خداوند منان خواستاریم تا سایه ی آمرعلی خان را از سر مردم قشمشم آباد کم نکند تا ما هنچنان بتوانیم از او و حکایاتش برای آکبلایی رقعه بنویسیم.
پی نوشت دوم: کسی نمی داند اویارقلی کجاست و چه می کند؟ نگرانش هستیم، اگر خبری از او دارید به ما بگوئید و از نگرانی درمان بیاورید. مژدگانی تان هم محفوظ!
پی نوشت سوم: نه ملاقربانعلی دیگر دل و دماغ درد دل دارد، نه میرزاقشمشم حال و حوصله ی تحلیل، این نوشته هم فقط به میمنت ورود آشیخ گل برار بود، پس ایرادات بسیار و نثر ضعیفش را به بزرگی خود ببخشید.

هاله ی معصومیت یا هاله ی مصونیت؟
.
والله این آمرعلی خان همان اولش هم که دهدارمان شد، گفت، ولی ما چشم و گوشمان را بستیم و گفتیم نه! عوام کالانعام هستیم دیگر، چهار فصل سال در کوچه ی علی چپ سِیر می کنیم. یکی هم نبود که به ما بگوید بابام جان اندکی تامل کنید، شاید که راست بگوید بنده ی خدا. حالا درست است که دهدار است، ولی خوب به قولی در هر گونه ی جانوری استثنائی یافت می شود، دهدار است، اما دروغ نگفتنش که محال نیست! هست؟
این آمرعلی خان همان اوایل دهدار شدنش، وقتی که اولین بار به شهر رفت، آمد و گفت که نوری به دور سرش پیچیده بود و او را مثل اولیا و مقربین، مثل این امام ائمه ی توی کتاب دینی، آنچنان نورانی کرده بود که عالم و آدم مسحورش شده بوند. او این حرف را گفت، ولی ما که نفهمیدیم، شروع کردیم به نفی و بافتن ردیه های صد تا یک غاز! مثلا همین قشمشم بچه ی خودمان آمد و به خنده گفت که آمرخان تا حالا شهر ندیده بود، آنجا نوربالایی پروژکتوری چیزی خورده توی چشمانش، فکر کرد که نور غیب است! من هم که پدر این بچه ی زلف به کفن بودم به جای اینکه گوشش را بپیچانم که از این حرف ها نزند، تشویقش کردم و گفتم که بارک الله، الحق که آب و نان قشمشم آباد را خورده ای! خوب آخر چه می دانستم که این آمرعلی خان راست می گوید و خالی نمی بندد! همین ملاقربانعلی یک روز آمد خانه ی ما و گفت که زرق و برق شهر چشم آمرخان را گرفته و باعث شده که توهم بزند .. خلاصه ازین حرف ها زیاد است …
ولی دیروز که فکر می کردم، دیدم که این آمرخان هم بی راه نمی گوید. حتما هاله ی نوری چیزی دارد دیگر! وگرنه آدم معمولی بیاید از خروس خوان صبح تا بوق سگ دروغ بگوید، آنوفت هیچ کس جرات نکند که به حرفی به او بزند؟ آخر اگر آمرخان هاله ی نور نداشت، وقتی که در انتخابات دهداری آنجور تقلب کرد، باید پدرش را در می آوردند، به سلابه اش می کشیدند! حتما هاله ی نور داشت که از او محافظت کرد دیگر. نه، اصلا من نفهم، شما خود بگوئید، گونی گونی گندم آبادی را بار زد و معلوم نشد که کجا برد و پولش را با که خورد، کسی جرات کرد که به او چیزی بگوید؟ نه والله! خوب اگر من که هاله ی نور ندارم این کار را بکنم، می دهند که مرتضی جلاد گردنم را وسط میدان ده بزند! پس آمرخان هاله ی نور دارد که کسی چیزی را به رویش نیاورد دیگر. وضع ده را ببینید، قحطی گندم و برنج شده، گوشت مرغ شده است طلا، گوشت گوسفند را که اصلا حرفش را نزن، آن وقت آسید عباسقلی دیروز بالای منبرش گفت که دست آمرخان درد نکند، الحق که مرد خداست، الحق که زحمت می کشد، این همه این راحتی ها و ارزانی ها از صدقه سر درایت اوست اجرش با آنی که آن بالاست… !!!!!
حال خود بگوئید، این آمرخان هاله ی نور دارد یا ندارد؟ به قول این ادیب الفقرا که دیروز می گفت: آمرخان اگر هاله ی معصومیت نداشته باشد، لااقل هاله ی مصونیت که دارد!
.
العبد الاحقر، میرزا قشمشم

حکایت بازار سوزنگران و احوال امروز قشمشم آباد!

.

در امثال است که روزی مغول ها بر ایران یورش آوردند. شهر به شهر، کوی به کوی و بازار به بازار پیش رفتند و مردم هر صنفی را از دم تیغ می گذراندند. این کشت و کشتار ادامه داست تا به راسته ی سوزنگران رسیدند. وقتی که چشمشان به سوزنگران افتاد، آن ها را مردمی دیدند به غایت نحیف و ضعیف. مردمی باریک اندام که شکمشان به ستون و فقراتشان چسبیده بود و زیرچشم هایشان چال افتاده بود. چنگیز خان چون آن ها را بدید، دلیل این وضع شان را جویا شد. گفتند که این جماعت سوزنگر هستند، از صبح تا شب بر آتش پُف می زنند و فولاد داغ چند منی را آن قدر می کوبند و میله های داغ را آن چنان می سابند تا از آن ها سوزن در آورند. سپس سربازان مغول از چنگیز کسب تکلیف کردند که چه کنیم؟ اینان را هم مانند دیگران بکشیم؟ چنگیز بگفت: «اینان را به حال خود رها کنید که خود خواهند مرد»!!!

حال این شده حکایت قشمشم آباد ما! بالا دهی ها می گویند که ما دیگر به شما گندم نمی دهیم تا از گشنگی بمیرید. پائین دهی ها هم می گویند همین روزهاست که به قشمشم آباد قشون بکشند و دمار از روزگار ما در آورند. یکی نیست به این بالادهی ها و پائین دهی ها بگوید که شما لازم نیست کاری بکنید! این آمرعلی خان دهدار و آسیدعباسقلی را به حال خود رها کنید، این دو خود ترتیب قشمشم آباد و هرچه قشمشم آبادی است می دهند!!!!!

.

میرزا قشمشم

خوشا باغی که شغالش تو باشی

.

بابام جان، گفتا ز که نالیم؟ از ماست که بر ماست!! یا به قولی من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد!! آسیدعباسقلی و آمرعلی خان دهدار کم بلا بر سر ما می آورند، حالا این علی شیره ای و جواد زاپاتا و مهدی دست طلا هم شده اند بلای جان ما! یکی هم نیست به آن ها بگوید که بابام جان، شما مثلا از خودمان هستید، پس چرا مثل آن ها شده اید سوهان روح ما؟

لابد می پرسید قضیه از چه قرار است. والله چه بگویم از دست این بچه های هفت سنگ باز قشمشم آباد! از وقتی که این آمیرز مالدار را از اداره نظمیه برده اند و کرده اند مسئول بچه های هفت سنگ باز، هر روز کرور کرور سکه است که به پایشان می ریزد. یکی هم نیست که بگوید آخر این هفت سنگ باز ها چه گلی به سر ما جماعت قشمشم آبادی زده اند؟ از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، هر وقت که میرویم به میدان ده تا بازی شان را تماشا کنیم، خوابمان می برد! از بس که سرد و یخ بازی می کنند!!

حالا به این آمیرز مالدار می گوئیم نکن این کار را، تو که خودت مثلا روزی مرد قانون بودی ، چشم امید ما باید به تو و امثال تو باشد، آنوقت کرور کرور مال ما را می بخشی به این مفت خور ها؟ جواب می دهد که می توانم و می دهم، اگر از دستم بربیاید بیشتر هم می دهم! اصلا علاوه بر کرور کرور سکه، بهشان اسب و چموش هم می دهم. یکی هم نیست که به این آمیرز مالدار بگوید: بهله بابام جان، خرج که از کیسه ی مهمان بود، حاتم طائی شدن آسان بود! آدم ناحسابی اگر مردی از مال خودت ببخش، از مال مردم بدبخت قشمشم آباد می بخشی به این قوم یاجوج و ماجوج هفت سنگ باز، پزش را هم می دهی؟

الغرض، دیروز بر و بچه های هفت سنگ باز با تیم بالا دهی ها بازی داشتند! چه بگویم که آبرو برای ما باقی نگذاشتند! نوبتشان که می شد چپ و راست توپ را به باد می دادند و نوبت آن ها هم که می شد، هی به هی سنگ بود که روی سنگ ردیف می شد! خلاصه فاجعه ای بود برای خودش. این عمو انوشیروان هم که همیشه گوشه ی میدان می نشیند و بازی را برای ما گزارش می کند، وقتی دید این مجاهدان فی سبیل الچپق چه گندی زده اند، گفت که باز هم به غیرت بچه های الک دولک باز که ما را حتی در فرنگستان هم رو سفید کرده اند، وگرنه شما هفت سنگ باز ها که آبروی ما را در دهات خودمان هم برده اید! همین حرف عمو انوشیروان کافی بود تا بر و بچه های هفت سنگ باز با محوریت علی شیره ای و جواد زاپاتا و مهدی دست طلا، به تریج قباشان بربخورد و قیافه ی طلب کار ها را به خود بگیرند و بگویند همینی هست که هست، اصلا اگر ما نبودیم که شما باید می نشستید و گردو بازی تماشا می کردید، این جای تشکر و دست مریزاد گفتنتان است؟!!!

آقا ما که این روز ها در زندگی در مانده ایم! حالا در نالیدن هم کم آورده ایم! نمی دانیم از آسید عباسقلی بنالیم؟ از آمرعلی خان دهدار بنالیم؟ از برادران میر فندرسکی بنالیم؟ از ممد بی کله و دار و دسته اش بنالیم؟ از آمرتضی جلاد بنالیم؟ از آمیرز مالدار بنالیم؟ از این بچه های هفت سنگ باز بنالیم؟ …

ولی باز هم گلی به جمال این بچه های الک دولک باز، که وسط این همه ناله دل ما را شاد کردند….

العبد الاحقر میرزا قشمشم

_____________________________________

پی نوشت: برد شیرین تیم ملی والیبال و راهیابی آن به لیگ جهانی والیبال را به تمامی ایرانیان عزیز تبریک عرض می کنم. جا دارد که به بر و بچه های تیم ملی والیبال دست مریزادی بگوئیم. دمتان گرم و سرتان خوش باد.

گر تو را بهشت باشد جای، دیگران دوزخ اختیار کنند!

.

پیش نوشت: این نوشته ی ناقابل و ناچیز، تقدیم به افراد بزرگواری که حتی در روز های خزان این وبلاگ، لطفشان را از آمیرزا دریغ نکردند.

____________________

آکبلایی، از قدیم گفته اند که شکم گرسنه دین و ایمان ندارد، ما که همین طوری اش هم کفر و ایمانمان در هم قاطی بود، حالا فکر کن که با شکم گرسنه چه شده ایم. خدا دنیای ما را که به خیر نکرد، انشالله آخرت ما را به خیر کند.

آکبلایی، از فشار گرسنگی پا روی غیرتم گذاشتم و پیش ملا باقر رفتم. البته کدام غیرت؟! آخر یکی نیست که به ما بگوید اگر غیرت داشتیم که دهداری مثل آمرخان نداشتیم. باز هم زدم به جاده خاکی، برویم سر اصل مطلب. خلاصه اینکه رفتم پیش آملا باقر و گفتم: ملا تو که مرد خدایی چرا دم نمی زنی؟ مگر نمی بینی که ما را از بستر نرم به خاکستر گرم نشاندند؟ تو چرا نان در خون ما می زنی و می خوری؟ تو چرا رفیق دزد شده ایی؟ آخر انصاف است که قار و قور شکم خالی مان را بشنوی و بگویی که الحمد لله، باد شکم سیری است؟ آخر خدا را خوش می آید که ما شب گرسنه بخوابیم و آنوقت برای ما خطبه ی ماشالله ماشالله بخوانی؟

آکبلایی جان! آملا را که می شناسی! مطابق معمول سر وعظ و خطاب را باز کرد که صبر پیشه کن که الله مع الصابرین، به ازای هر یک که در دنیا نداری، هزار در آخرت گیرت می آید …

آکبلایی، هی گفتم گرسنه هستم! هی گفت صبر پیشه کن که در آن دنیا شیر است و عسل و درخت طوبی و حور عین و غلمان و قس علی هذا …

آکبلایی، یکی هم نیست که به این آملا باقر واعظ بگوید که بابام جان، والله در آن بهشتی که شما می گویی، پدر جدمان یک خوشه گندم خورد، با اردنگی انداختندش بیرون، حالا تو می خواهی ما باور کنیم که آنجا همه چیز را مفتِ مفت می دهند که ما بخوریم؟ آخر عقل باور می کند که مرغ کیلویی فلان هزار تومان را با گاز مترمکعبی خدا تومان بریان کنند و بدهند که خلایق بخورند؟ من که باور نمی کنم! تازه این ملاباقر واعظ می گفت که در بهشت فقط میوه ها و غذا های درست و حسابی و آن چنانی است، آنجا دیگر از نان خشک و ازین چیز ها اصلا خبری نیست … یکی نیست بگوید که بابام جان پول ما به میوه های پلاسیده هم نمی رسد، حالا آن جا چطور با آن میوه های کیلویی خدا تومان سر کنیم؟ پولش را از کجا بیاوریم؟ وقتی میوه ی ناچیزی مثل خیار کیلویی فلان هزار تومان است، دیگر خدا به داد آن میوه های آنچنانی بهشت برسد ..

آکبلایی، از همه ی این ها گذشته، این طور که ملاباقر می گوید، جای آسید عباسقلی و آمر علی خان دهدار و برادران میرفندرسکی و ممد بی کله و این آمرتضی جلاد هم در بهشت است. آخر یکی نیست به آملا بگوید که آخر این بهشت چه به کار ما می آید؟ والله این اخوان الشیاطینی که من می شناسم، ترکِ دنیا به مردم آموزند، خویشتن سیم و غله اندوزند! این جماعت همین که چهار سال در بهشت بگذرد، جبرئیل را به جرم نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی حد می زنند، عزرائیل را هم به جرم قتل می برند و قصاص می کنند. اسرافیل را هم کت بسته می برند و از او اعتراف می گیرند. می ماند میکائیل که آن را هم بعید می دانم نظرش به نظر آسید عباسقلی نزدیک باشد. پس آمرعلی خان باز به مدد عمو اجی مجی لاترجی که هر غیر ممکنی را ممکن می کند، می شود دهدار بهشت و باز هم آش همین آش و کاسه همین کاسه… راست گفته این شیخ سعدی که خدا به نادانان چنان روزی رساند، که دانا اندران عاجز بماند!

آکبلایی، تو فکر کردی این برادران میرفندرسکی که یک تنه نصف قدرت ده را تصاحب کرده اند، آن جا بیکار می نشینند؟ یکی شان شده رئیس شورای ده! آن یکی رئیسِ اداره ی استنطاقات و استغفارات ِ قشمشم آباد! آن سومی هم که مانند مارکوپولو دم به دم می رود به شهر و نمی دانم آنجا چه به گوش شهری ها می خواند!!! آن ها که به چهار زرع زمین برهوت اطراف ده هم رحم نکرده اند و می گویند که برایشان سند زده اند، عقل باور می کند که به آن همه زمین سر سبز بهشت کاری نداشته باشند؟ ملحدِ گرسنه در خانه ی خالی بر خوان، عقل باور نکند کز رمضان اندیشد! …

آکبلایی، این آمرتضی جلاد که در این دنیا دشمنان را پوست می کند و دوستان را پوستین! پایش به آن دنیا و سفره های رنگارنگش که برسد خدا می داند که چه گرگی می شود! جلادِ گرسنه در برابر سفره ی نان، همچون عَزَب است بر در حمام زنان!!!

آکبلایی حالا خودت بگو این بهشتی که آملا باقر می گوید زیباست؟ ای شاد باشد روح آنکسی که گفت: زشت باشد دبیقی و دیبا، که بوَد بر عروس نازیبا!

.

درد دل های ملاقربانعلی

____________________

پی نوشت: اویارقلی مدتی است که مفقود الاثر شده است! خواهشمندیم در صورت اطلاع از او ما را مطلع فرمائید!

سر اومد زمستون
.
آکبلایی، تا آمدیم چشم بر هم بزنیم، دیدیم که سال سر شده است. کدام سال؟ خوب معلوم است دیگر، سال 90 هجری شمسی، سال جهاد اقتصادی، که آی جهاد کردیم، آی جهاد کردیم. باز جای شکرش باقی است که جهاد کردیم، ورنه معلوم نبود که وضع ارز و سکه به کجا ها می رسید. ای به قربان درایتِ آسید عباسقلی بروم من ..
آکبلایی، از قدیم گفته اند که سال جدید را با نفوسِ بد زدن شروع کردن شگون ندارد. ما هم که پایبند به آداب و سنن، می گوییم چشم، سمعاً و طاعتاً. چون شگون ندارد چیزی نمی گوییم و کاری به کارِ کسی نداریم، کاری نداریم که در این سال قیمت همه چیز افزایش سرسام آور یافت، از طلا و سکه و ارز گرفته تا لواشک! کاری نداریم که به آمارِ بیکاری و تورمِ امسال آنقدر آب بسته بودند که حتی مجلس ِ بله قربان گویان هم حاضر نشد که آن را تائید کند. به آمار انتخابات مجلس بله قربان گویان هم که اصلا کاری نداریم، که هیچ کدام از اعداد و ارقامش با هم جور در نمی آمدند و هیچ رقمه به هم نمی خوردند و تماماً ضد و نقیض بودند. کاری نداریم که همه جوره تحریم و ذلیل شدیم، از تحریم بانک مرکزی و خارج شدن از لیست سوئیفت گرفته تا تحریم نفتی و هزار بدبختی دیگر. کاری به برادران لاریجانی و برادران دانشجو و دالتونیسمی که مملکت را فرا گرفت هم ندارم. از همه ی این ها میگذریم و همه را به آنی که آن بالاست واگذار می کنیم. ولی الله وکیلی دیگر به این آمرعلی خان دهدار نمی توانیم کاری نداشته باشیم. آخر منِ ملاقربانعلی با همه ی بی سوادی و کم فهمی و کور ذهنی ام متوجه شده ام که سال تمام شده است. اما گویا این آمرعلی خان دهدار هنوز ملتفتِ این موضوع نشده است و هنوز هم که هنوز است می گوید که تا پایانِ سال دو و نیم میلیون شغل ایجاد می کند و یارانه را چند برابر می کند و مشکل مسکن را ریشه کن می کند و شاخِ غولِ بیکاری را می شکند و قس علی هذا … یکی هم نیست این وسط به این آمرخان بگوید که بابام جان سال سر شده است، آخر پائیز که می گویند همین جاست، به جای در باغ سبز نشان دادن برو و جوجه هایت بشمار ..
.
درد دل های ملاقربانعلی

چوب رو که بگیری بالا، گربه دزده فرار می کنه!

.

آکبلایی خدا، در خیابان طی طریق می کردم، به شیداالدین دیوانه ی مجنون برخوردم که زیر درختی بیتوته کرده بود. من ِ زبان بریده هم گفتم با او حال و احوالی بکنم. تو بگو من هم دیوانه ام دیگر، ورنه آدم عاقل که با دیوانه جماعت سر و کله نمی زند، آن هم شیداالدین که با وی در یک جوال رفتن کار حضرت خرس است. خلاصه به او گفتم خسته نباشی کاکو، چرا زیر درخت لمیده ایی؟

شیدالدین کم خرد ناقص العقل هم سرش را برگرداند و گفت: کدام درخت؟ این برج ِایفل است!!

من هم ماندم هاج واج! گفتم یا للعجب، یعنی اینقدر دیوانه است؟ گفتم مرد ِ ناحسابی خجالت نمی کشی که روز ِ روشن صاف صاف در چشمم نگاه می کنی و دروغ می گویی؟

شیداالدین گفت: دروغ کجا بود؟ … درخت را نشان داد و گفت: اینا، برج ِ ایفل!

 من هم نفهمیدم چه شد که از دهنم در رفت و گفتم: بر پدر و مادر ِ هرچه دروغ گو ست لعنت!

آکبلایی خدا، این حرف از دهنم در نیامده یک مشت از آدم های آسید عباسقلی با چوب و چماق، ترکه ی آلبالو و انار، قمه و ساتور بر سر ِ من نازل شدند که بر پدر و مادر ِ خودت لعنت، به آسید عباسقلی ِ ما توهین می کنی؟

هرچه من گفتم که آسید کیست؟ عباسقلی دیگر چه صیغه ای ست؟ من چه کار به کار ِ او دارم. حرف هایم به خرجشان نرفت که نرفت. گفتم سو تفاهم شده من با این شیداالدین ِ زبان نفهم بودم! گفتند: نه! فکر کردی که ما خریم؟ فکر کرده ای که با بچه طرفی؟ با گوش خودمان شنیدیم که گه گفتی بر دروغگو لعنت!

آکبلایی خدا، من ِ نا اهل زیر چوب و چماق بودم، حالی ام نبود که چه می گویم، از دهان ِ گل گرفته ام در رفت که مگر عباسقلی ِ شما دروغگوست؟ همین یک جمله کافی بود تا ممد بی کله، کان هو حرمله، با آن قمه ی بلند بر سرم نازل شود که پدر سوخته به آسید می گویی دروغگو؟ دروغگو خودتی، پدرت است، پدر جدت است … حقت را کف دستت می گذاریم .. بلایی سرت می آوریم که دیگر ازین غلط ها نکنی ..

خلاصه سرتان را درد نیاورم .. آنقدر من را زدند که از دک و پوز و دنده منده چیزی برایم باقی نماند، در آخر هم همان جا وسط خیابان ولم کردند و رفتند.

همین طور که آش و لاش روی زمین پهن شده بودم، شنیدم که صدای خنده می آید. به هزار زور و زحمت سرم را بلند کردم دیدم شیداالدین دارد می خندد. گفتم چه مرگت است؟

گفت: آدم زیر ِ برج ِ ایفل نخندد کجا بخندد؟

گفتم: ای بر هر چه آدم یک دنده و یک پهلو و زورگو ست لعنت …

آکبلایی سرت را درد نیاورم، این جمله هم کار ِ خودش را کرد و باز هم ممد بی کله و دار و دسته مثل لشکریان ابن سعد بر سرم ریختند که ای پدر فلان، به آسید عباسقلی فحش می دهی؟ زورگو خودتی، پدرت است، پدر جدت است …

.

درد دل های ملا قربانعلی

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل!

.

آکبلایی دیگر طاقتم طاق شده بود. این کمر لامصبم زیر فشار هزینه ها خم شده و هیچ توش توانی برایم باقی نمانده بود. گفتم شال و کلاه کنم و به دهداری بروم و شکایت و تظلم خواهی به آمرعلی خان دهدار ببرم.

به دهداری که رسیدم دیدم تابلوی «آمرعلی خان دهدار» را پائین کشیده اند و یک تابلوی جدید زده اند که «آمیرز آمرعلی دهدار«!!! گفتم سبحان الله! آمرعلی خان از کی تا به حال آمیرز شده؟

نوکرش جواب داد: نمی دانم این شهر چه دارد که آمرخان رفته آنجا و چند اشرفی داده و عینک آمیرزی گرفته است.  بابام جان قدرتی خدا هرکه این عینک را بزند آمیرز می شود!

آکبلایی اینجا بود که فهمیدیم حضرت حافظ منظورش از بیت » نگار من که بمکتب نرفت و خط ننوشت ، به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد»، چه بود است. نگو قصد و غرض لسان الغیب، همین قضیه ی اشرفی دادن و عینک گرفتن و آمیرز شدن بود.

آکبلایی، گوش شیطان کر، چشم ِ بد دور، چشم حسود و بیگانه کور، جدیداً اعضای شورای ده هم کم کم دارند عینکی می شوند.

بگذریم برویم سر ماجرای خودمان. خلاصه دق الباب کردم و لاحول گویان داخل اتاق شدم.

به محض اینکه چشمانم به تمثال مبارک آمرخان افتادند، زبان به شکایت گشودم و گفتم: آمرعلی خان از وقتی که این طرح «صنار بده آش» را اجرا کرده اید قبض آب زمینمان سر به فلک کشیده، آخر ما از کجا بیاوریم که این همه پول قبض بدهیم؟ به رب به رسول نداریم، به پیر به پیغمبر نداریم، به عینی و به عین الله نداریم.

آمرخان عینکش را جا به جا کرد و گفت: بشکند این دست که نمک ندارد. بد کردم که حقتان را از مایه تیله دار ها گرفتم؟

گفتم: والله چه حقی؟ چه آشی چه ماستی؟ چه کشکی چه پشمی؟ از وقتی این طرح «صنار بده آش» را اجرا کرده اید، این اصغر چارواداری که دو تا دلیجان داشت، حال چهار تا دیگر هم خریده و بیا و ببین که چه برو و بیایی پیدا کرده است. اگر تا دیروز به او می گفتیم اصغر دلیجان، حال به سبب طرح شما آنقدر پول روی پول گذاشته که دیگر شده اصغر کمپانی! عوضش من ِ گردن شکسته از دار ِ دنیا یک «پیر قاطر» داشتم، که همان را هم مجبور شدم بفروشم تا پول قبض آب زمینم را جور کنم.

آکبلایی، این آمرخان تا قبل از آمیرز شدنش هم حرف ما به کتش نمی رفت، حال که عینک آمیرزی هم گرفته دیگر بدتر! هرچه که به او می گوییم ردیّه ی علمی هم بر آن می آورد. واقعا این عینک آمیرزی هم نعمتی است. مثلا باران نمی آید، جمع می شویم می رویم پشت سر آسید عباسقلی نماز باران می خوانیم. والله بارانی که نمی بینیم. ولی فردایش آمرخان را می بینیم، که یک کاغذ به دست گرفته که طبق آن میزان باران امسال چند برابر سال های دیگر بوده است. تا می گوئیم کو؟ کجا؟ می گوید شما که آمیرز نیستید و بصیرت ندارید، نمی فهمید.

بگذریم، باز هم زدم به جاده خاکی. برویم سراغ درد دل خودمان.

آکبلایی، به آمرخان گفتم: اگر همین طور پیش برود آخرش به جای فروختن گندم و جو ِ زمینم، کارم به خرید گندم و جو می کشد! آخر خدا را خوش می آید؟ آقا ما نه آن صنار سه شاهی ات را خواستیم و نه این قبض و گرانی را!

اما به گوشش نرفت که نرفت. خلاصه هرچه که به این آمرخان گفتم از این گوش گرفت و از آن گوش به در کرد. آخرش هم گفت که شما جماعت قشمشم آبادی قدر نشناسید، از کوفی جماعت هم بدترید. اگر دستم را تا مرفق در عسل فرو کنم و به دهان شما بدهم، باز هم نوک انگشتم را گاز می گیرید، از بس که جَلَب و بی چشم رو و نمک نشناسید. اصلا محبت به شما نیامده، حقتان چوب و ترکه است!

بعد هم به نوکرش گفت که مرا از دهداری بیرون بیندازد.

آکبلایی از این آمرخان که آبی گرم نمی شود، خودت به داد ما برس!

.

درد دل های ملاقربانعلی

آهسته بیا آهسته برو که گربه شاخت نزنه!

.

آکبلایی، بشنو از من چون حکایت می کنم، از ممد بی کله و رفقایش شکایت می کنم. آکبلایی به قول استاد اعظم دخو، این ممد بی کله و رفقاش که تا دیروز خر هم نمی توانستند کرایه کند حالا چون آخرالزمان نزدیک شده به قیمت صلوات اسب می خرند. آکبلایی نمی دانی از وقتی که این ممد بی کله چماق الدوله و شده چه ها که نمی کند. یک عده مجاهد فی السبیل الچپق و دکنگ الممالک را به دور خودش جمع کرده و چه بلاها که بر سر ما نمی آورد!

فی المثل چند ماه پیش از جلوی دهداری قشمشم آباد می گذشتم، دیدم که عکس ِ آمرعلی خان دهدار را آنجا چسبانده اند. خواه ناخواه یاد قبض ِ آب زمینم افتادم که یکدفعه بالا رفته و چند برابر شده بود. از شما چه پنهان که جگرم آتش گرفت! آخر تو بگو صنار سه شاهی بهمان داد، عوضش صد اشرفی کشید روی قبض مان! به قول شاعر که خوب بردی پول ما را به پلتیک آفرین ، با فشنگ اشرفی کردی تو شلیک آفرین!!

 آکبلایی تو بگو، آخر خدا را خوش می آید که این بازی ها را سر ما در می آورد؟ آدم جوش می آورد دیگر. خلاصه به خودش که جرات نداشتم اسائه ادب کنم و چیزی بگویم، گفتم لااقل چهار تا فحش ِ چارواداری نثار عکسش کنم تا بلکه کمی آتش درونم فروکش کند و دلم خنک شود. آکبلایی چشمت روز بد نبیند، دهانم را وا کرده و نکرده، یکهو ممد بی کله و دار و دسته اش روی سرم ریختند که ای بی شعور مگر نمی دانی توهین به آمرعلی خان توهین به آسید عباسقلی است؟!

خلاصه کت بسته مرا بردند آنجا که عرب هم نی نمی اندازد و آنقدر مرا زدند که از دک و پوز و دنده منده چیزی برایم نماند.

الغرض یکی دو ماه را در شفاخانه سر کردم تا حال و روزم به راه شد. همین که از شفاخانه مرخص شدم باز هم این چشم های کور شده ام افتادند به تصویر آمرعلی! آکبلایی از قدیم گفته اند که آدم مسلمان از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود. ما هم که هفت پشت و جد اندر جد مسلمان بودیم، گفتم اینبار دیگر دم به تله ندهم. برای همین تا به عکس رسیدم، تعظیم کردم و گفتم جانم فدای آمرعلی خان! یگانه دهدار خودمان را عشق است! ای بت روح روان وی دهنت قند و نبات ، بر رخت باد سلام و بجمالت صلوات!

آکبلایی، چه بگویم که اینبار هم ممد بی کله مثل ِ عوج بن عنق بر سرم نازل شد که ای پدرسوخته ی مخالف ِ آسید عباسقلی! چشم ِ ما روشن، از کی تا حالا مرید ِ شیخ الجن و نوکر آمرعلی شده ای؟ می برم پدرت را در می آورم ..

آکبلایی! نمی دانم شاید ناف من را با بدبختی بریده اند که هر طرف ِ ماجرا را که می گیرم باز هم خسرالدنیا والاخره می شوم!

.

درد دل های ملاقربانعلی

.

نسیم شمال نوشت:

تا چند کشی نعره که قانون خدا کو * گوش شنوا کو

آنکس که دهد گوش بعرض فقرا کو * گوش شنوا کو

مردم همگی مست و ملنگند به بازار * از دین شده بیزار

انصاف و وفا و صفت و شرم و حیا کو * گوش شنوا کو

حکایت ِ هفته!

یکی از دیگری پرسید که قلیه را به قاف کنند یا به غین؟ گفت: قلیه نه بر قاف کنند و نه به غین، قلیه به گوشت کنند

جیک جیک های میرزا در توئیتر

پربازدیدترین مطالب امروز

برای با خبر شدن از به روز شدن این وبلاگ می توانید در خبرنامه ی وبلاگ عضو شوید.
برای عضویت در خبرنامه، ایمیل خود را در کادر پائین وارد نمائید.

به 8 مشترک دیگر بپیوندید

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.