وقتی خدا هم بابی می شود!

(به یاد ِ نوشته ی رویای صادقه اثر ِ جمال الدین واعظ اصفهانی)

.

و زمان بدانجا رسید که اسرافیل در صورش دمید و زمین و زمان به هم ریخت و بساط ِ روز قیامت بر پا شد پس بزرگ و کوچک، زن و مرد و پیر و جوان در صحرای محشر در پیشگاه الهی حاضر شدند.

همه را به صف کردند و به اعمال هر یک جداگانه رسیدگی می کردند تا اینکه نوبت به حساب و کتاب ِ ملا فضل الله رسید. ملا عمامه اش را در جایش تکانی داد، لبه های عبایش را به دست گرفت، بادی به غبغب انداخت و جلو رفت.

از او پرسش به عمل آمد که ای مردک از برای چه در زمین خدا کشتار می کردی و در روز روشن بندگان ِ ما را زنده زنده می سوزاندی؟

ملا جواب درکشید: بابی بودند و فساد می گستراندند، پس ما هم طعم جهنم را به آن ها چشاندیم!

بانگ آمد که ای بی خرد تو چه کاره ای که در زمین خدایی پیشه کردی؟ تو را چه به تعیین ِ مرگ و زندگی برای دیگران؟

صحبت که بدینجا رسید، ملا که از خشم رگ های پیشانی اش ورم کرده بود، داد و هوار به راه انداخت: ای امت کجائید که اسلام از دست رفت! هیهات! هیهات من الذله! غل و زنجیر حاضر کنید، نفت و آتش بیاورید که خدا هم بابی شده و واجب القتل می باشد.

Advertisements