عاقبت المحاربین و المنافقین!

.

چی؟ پشت سر فلان بن فلان حرف می زنی؟ خودم آمارت را می دهم تا بیایند کت بسته ببرندت آنجایی که عرب هم نی نمی اندازد و آنقدر هم بزنندت که به غلط کردم غلط کردم بیفتی! آنجا آن چنان بلایی بر سرت بیاورند که مرغان آسمان به حالت قار قار کنند.

چی؟ مملکت قانون دارد؟ دادگاه و دادستان دارد؟ وکیل و قاضی دارد؟ خوب چه بهتر، ما هم که قانونمدار، پس قانونی عمل می کنیم. اصلا همه باید تابع قانون باشند و هرکاری را نیز باید از راه قانونی اش انجام داد. می دهم به جرم تشویش اذهان عمومی هفتاد و شش ضربه شلاق نثارت کنند تا عاجز شوی و قدر ِ عافیت را بدانی! پیش خودتان فکر کردید که در ِ کهریزک را تخته کرده اند پس هر غلطی دلتان خواست می توانید بکنید. نخیر، می دهم پدرت را در بیاورند. کهریزک نشد اوین، اوین نشد ایزه ی کرمان که هست!

چی؟ آنجا ظرفیتش تکمیل است؟ جای خالی ندارد؟ خوب می دهم ببرندت اهواز! اصلا اگر لازم باشد نوک قله ی کوه قاف هم زندان و ندامتگاه می سازیم تا امثال تو تربیت شوند!

چی؟ به من می گویی چماقدار؟ من چماق به دستم؟ آخر فتنه جو آن دو تا چشم ِ بابا قوری ات را باز کن ببین چماق می بینی؟ آخر بی سواد این که چماق نیست، باتوم است، باتوم! درضمن برقی هم هست، مدل دو هزار و ده، دلت آب!

– : حاج احمد چه شده؟ چرا اینقدر جوش می زنی؟ برای قلبت ضرر دارد ها!

حاج احمد: مردیکه ی بی همه چیز به من می گوید به خاطر چهار تا دانه نان صف به ایستم تا نوبتم شود! من صف به ایستم؟ می دهم پوستت را بکنند تا دیگر همچین جسارتی نکنی! من صف به ایستم؟ ما مخابرات و کلی کارخانه ی کوچک و بزرگ را بدون صف و نوبت گرفتیم کسی جرات نکرد بگوید که بالای چشممان ابرو ست! حال تو مردیکه ی پیزوری به من میگویی که صف به ایستم تا نوبتم شود؟ زکی، من سالی یک خروار منافق امثال تو را آنقدر می زنم تا زیر دستم جان دهند، آنوقت تو به من می گویی که صف به ایستم؟

  پی نوشت: برادران بسیج کرمانشاه که با اتوبوس عازم مشهد بودند، به دلیل اینکه یکی از نانوایی های ساری از دادن شصت عدد نان سنگک به صورت غیر نوبت به آنها امتناع کرده بود، با باتوم و اسپری به جان شاطران و مشتریان نانوایی افتادند. آمیرزا آخرش نفهمید که چرا این برادران عزیز کرمانشاهی با باتوم و اسپری به زیارت می رفتند!!!

Advertisements