داداش! پس این پول ِ ما چی شد؟

.

آکبلایی خدا .. این آسید عباسقلی می گفت که هیچ کارت بی حکمت نیست و ما بصیرت نداریم که نمی بینیم. ولی من ِ فاسد العقیده آخر نفهمیدم که چه حکمتی پشت ِ آن کار هایت نهفته است … مثلا آسید عباسقلی می گوید هر آنکس که دندان دهد خودش نیز ز رحمت نان دهد، ولی من نمی دانم حکمتش چیست که در این دنیا هرکه دندان دارد نان ندارند، آن هم که نان دارد دندان ندارد، ما هم که به حول و قوه الهی نه نان داریم و نه دندان.. چه می دانم والله ..

آکبلایی خدا امروز باز هم این بذر ِ کفر، همان تیویلیزیون، را روشن کردم و باز هزار جور فکر و خیال زد به سرم. الحق که این آسید عباسقلی راست می گوید که این شهر شهر ِ فرنگ ِ برقی دزد ِ دین و دنیاست، اصلا این امّ الفساد که می گویند همین تیویلیزیون است! لامصب دروازه ی جهنم است!

آکبلای، داشت یک جایی را نشان می داد، من که نمی دانم کجا بود، یعنی اول گمان بردم که «آلیس در سرزمین عجایب» است، ولی قشمشم بچه می گفت که گوانجو یا گوانژیو یا گوانگ ژو گوانگ جیو یا یک چیزی تو این مایه ها است! این قشمشم بچه می گفت که اینجا همان جایی است که آسید عباسقلی می گوید که خراب آباد است و مردمش برق ندارند و از دار دنیا فقط یک چراغ موشی دارند که آن هم نفت ندارد!

آکبلایی خدا من نمی دانم این آسید عباسقلی روی چه حسابی آن حرف ها را زده، والله حتما یک چیزی می داند که می گوید آنجا خرابه است دیگر، خلاصه سید ِ اولاد رسول که العیاذ بالله حرف بی حساب نمی زند. خلاصه من نمی دانم که این گوانجویی ها برق دارند یا نه، فقط همین را می دانم که برق از سر ما که پرداندند!

آکبلایی خدا در آن خراب شده ی آباد تر از اینجا، جشنی برپا بود که آن سرش نا پیدا! حالا بین خودمان بماند ولی می گفتند که رفقای آسید عباسقلی هم رفته بودند آنجا تماشا … خلاصه جشن و سروری بر قرار بود …

آکبلای به یاد ِِ یک بیچاره افتادم .. آن بنده خدای مفلوک ِ گور به گور شده ای که یک روزی آمد و یکی ازین جشن ها در این کشور  برگزار کرد. جشن دو هزار و پانصد ساله! ما که در این مملکت جشن نداشتیم، بعد از دو هزار و پانصد سال هم که یک جشنی گرفتیم ملت چشم نداشتند ببینند! هنوز هم که هنوز هست سر ِ آن بیچاره منت می گذارند که اگر آن یک قران دو زار را به جای جشن می دادی به مردم الان اینجا گلستان بود!

آکبلایی خدا، من که روم نمی شود، ولی تو که بزرگی، تو که می گویند از هیچ کس نمی ترسی، خودت به این ها بگو که شما ها که الان دیگر جشن نمی گیرید، پس چرا پولش را به ما نمی دهید؟ شما که بریز و بپاش نمی کنید، پس چرا تورم سال به سال افزایش می یابد؟ شما که مثل مستکبرین و مستبدین و طاغوتیان مال مردم خور نیستید، پس چرا سرانه سالانه ی ما سال به سال کمتر می شود؟

آکبلایی من این چیز ها سرم نمی شود.. یک کلام، پس این پول ِ ما چی شد؟

.

درد دل های ملا قربانعلی

Advertisements