You are currently browsing the category archive for the ‘تحلیل های کارنشناسانه’ category.

غائله ی خونخواهان میرز قلندر!

.

باز تا ما آمدیم دو دقیقه کپه ی مرگمان را بگذاریم، هزار جور فکر و خیال به ذهنمان سرک کشید. این ذهن لامصب ما هم بد چیزی است، تا می آییم دمی بیاساییم، به کار می افتد و خواب و خوراک را از ما می گیرد. این بار ذهنم پر کشید به دوران قدیم، قدیم که می گویم یعنی قدیم ها، خیلی قدیم، آن موقع که چشم ها سیاه و سفید می دیدند. یاد غائله ی میرز اکبر و میرز قلندر افتادم. حالا می گویم برایتان که قضیه چه بوده است:

روزی روزگاری، میرز اکبر و میرز قلندر افتادند به جان یکدیگر! آمیرزای بزرگ، پدر جد اینجانب نیز گوشه ای نشسته بود و نظاره گر این ماجرا بود. خلاصه کار بین آن دو بالا گرفت و میرز اکبر با سنگی بر سر میرز قلندر زد و جانش را ستاند. آمیرزای بزرگ هم در حالی که گوشه ای نشسته بود و چپق می کشید، ناظر ماجرای آن قتل بود.

خلاصه میرز قلندر مرد و میرز اکبر هم جیم شد و چند وقتی خبری از او نبود. ولی چشمتان روز بد نبیند، چند سالی که گذشت و آب ها از آسیاب افتادند، دوباره سر و کله ی میرز اکبر پیدا شد. میرز اکبر هنوز عرق بازگشتش خشک نشده بود که علم خون خواهی میرز قلندر را به دست گرفت و آمد در میدان ده و شروع کرد به داد و هوار که ای ایهالناس، این آمیرزای نسناس همان فردی است که موقع مرگ میرز قلندر مشغول چپق چاق کردن و هیچ غمش نبود که میرز قلندر مرده است. خلاصه میرز اکبر که خودش قاتل میرز قلندر بود، برگشت و غائله ی خونخواهان میرز قلندر را راه انداخت و مردم را جمع کرد و از میدان ده به سمت خانه ی پدر جد ما، آمیرزای بزرگ، لشکرکشی کرد و پدر ِ پدر جد ما را در آورد.

حالا این که چرا بعد از این همه سال یاد آن غائله افتادم، الله اعلم! ذهن ماست دیگر، کاریش نمی توان کرد، بی هوا به این طرف و آن طرف پر می کشد.

.

العبد الاحقر میرزا قشمشم

……

پی نوشت: آمیرزا این روزها حال و حوصله ی نوشتن ندارد، برای همین اگر نوشته هایم غش و ضعف می کنند، به دل نگیرید.

هاله ی معصومیت یا هاله ی مصونیت؟
.
والله این آمرعلی خان همان اولش هم که دهدارمان شد، گفت، ولی ما چشم و گوشمان را بستیم و گفتیم نه! عوام کالانعام هستیم دیگر، چهار فصل سال در کوچه ی علی چپ سِیر می کنیم. یکی هم نبود که به ما بگوید بابام جان اندکی تامل کنید، شاید که راست بگوید بنده ی خدا. حالا درست است که دهدار است، ولی خوب به قولی در هر گونه ی جانوری استثنائی یافت می شود، دهدار است، اما دروغ نگفتنش که محال نیست! هست؟
این آمرعلی خان همان اوایل دهدار شدنش، وقتی که اولین بار به شهر رفت، آمد و گفت که نوری به دور سرش پیچیده بود و او را مثل اولیا و مقربین، مثل این امام ائمه ی توی کتاب دینی، آنچنان نورانی کرده بود که عالم و آدم مسحورش شده بوند. او این حرف را گفت، ولی ما که نفهمیدیم، شروع کردیم به نفی و بافتن ردیه های صد تا یک غاز! مثلا همین قشمشم بچه ی خودمان آمد و به خنده گفت که آمرخان تا حالا شهر ندیده بود، آنجا نوربالایی پروژکتوری چیزی خورده توی چشمانش، فکر کرد که نور غیب است! من هم که پدر این بچه ی زلف به کفن بودم به جای اینکه گوشش را بپیچانم که از این حرف ها نزند، تشویقش کردم و گفتم که بارک الله، الحق که آب و نان قشمشم آباد را خورده ای! خوب آخر چه می دانستم که این آمرعلی خان راست می گوید و خالی نمی بندد! همین ملاقربانعلی یک روز آمد خانه ی ما و گفت که زرق و برق شهر چشم آمرخان را گرفته و باعث شده که توهم بزند .. خلاصه ازین حرف ها زیاد است …
ولی دیروز که فکر می کردم، دیدم که این آمرخان هم بی راه نمی گوید. حتما هاله ی نوری چیزی دارد دیگر! وگرنه آدم معمولی بیاید از خروس خوان صبح تا بوق سگ دروغ بگوید، آنوفت هیچ کس جرات نکند که به حرفی به او بزند؟ آخر اگر آمرخان هاله ی نور نداشت، وقتی که در انتخابات دهداری آنجور تقلب کرد، باید پدرش را در می آوردند، به سلابه اش می کشیدند! حتما هاله ی نور داشت که از او محافظت کرد دیگر. نه، اصلا من نفهم، شما خود بگوئید، گونی گونی گندم آبادی را بار زد و معلوم نشد که کجا برد و پولش را با که خورد، کسی جرات کرد که به او چیزی بگوید؟ نه والله! خوب اگر من که هاله ی نور ندارم این کار را بکنم، می دهند که مرتضی جلاد گردنم را وسط میدان ده بزند! پس آمرخان هاله ی نور دارد که کسی چیزی را به رویش نیاورد دیگر. وضع ده را ببینید، قحطی گندم و برنج شده، گوشت مرغ شده است طلا، گوشت گوسفند را که اصلا حرفش را نزن، آن وقت آسید عباسقلی دیروز بالای منبرش گفت که دست آمرخان درد نکند، الحق که مرد خداست، الحق که زحمت می کشد، این همه این راحتی ها و ارزانی ها از صدقه سر درایت اوست اجرش با آنی که آن بالاست… !!!!!
حال خود بگوئید، این آمرخان هاله ی نور دارد یا ندارد؟ به قول این ادیب الفقرا که دیروز می گفت: آمرخان اگر هاله ی معصومیت نداشته باشد، لااقل هاله ی مصونیت که دارد!
.
العبد الاحقر، میرزا قشمشم

حکایت بازار سوزنگران و احوال امروز قشمشم آباد!

.

در امثال است که روزی مغول ها بر ایران یورش آوردند. شهر به شهر، کوی به کوی و بازار به بازار پیش رفتند و مردم هر صنفی را از دم تیغ می گذراندند. این کشت و کشتار ادامه داست تا به راسته ی سوزنگران رسیدند. وقتی که چشمشان به سوزنگران افتاد، آن ها را مردمی دیدند به غایت نحیف و ضعیف. مردمی باریک اندام که شکمشان به ستون و فقراتشان چسبیده بود و زیرچشم هایشان چال افتاده بود. چنگیز خان چون آن ها را بدید، دلیل این وضع شان را جویا شد. گفتند که این جماعت سوزنگر هستند، از صبح تا شب بر آتش پُف می زنند و فولاد داغ چند منی را آن قدر می کوبند و میله های داغ را آن چنان می سابند تا از آن ها سوزن در آورند. سپس سربازان مغول از چنگیز کسب تکلیف کردند که چه کنیم؟ اینان را هم مانند دیگران بکشیم؟ چنگیز بگفت: «اینان را به حال خود رها کنید که خود خواهند مرد»!!!

حال این شده حکایت قشمشم آباد ما! بالا دهی ها می گویند که ما دیگر به شما گندم نمی دهیم تا از گشنگی بمیرید. پائین دهی ها هم می گویند همین روزهاست که به قشمشم آباد قشون بکشند و دمار از روزگار ما در آورند. یکی نیست به این بالادهی ها و پائین دهی ها بگوید که شما لازم نیست کاری بکنید! این آمرعلی خان دهدار و آسیدعباسقلی را به حال خود رها کنید، این دو خود ترتیب قشمشم آباد و هرچه قشمشم آبادی است می دهند!!!!!

.

میرزا قشمشم

خوشا باغی که شغالش تو باشی

.

بابام جان، گفتا ز که نالیم؟ از ماست که بر ماست!! یا به قولی من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هرچه کرد آن آشنا کرد!! آسیدعباسقلی و آمرعلی خان دهدار کم بلا بر سر ما می آورند، حالا این علی شیره ای و جواد زاپاتا و مهدی دست طلا هم شده اند بلای جان ما! یکی هم نیست به آن ها بگوید که بابام جان، شما مثلا از خودمان هستید، پس چرا مثل آن ها شده اید سوهان روح ما؟

لابد می پرسید قضیه از چه قرار است. والله چه بگویم از دست این بچه های هفت سنگ باز قشمشم آباد! از وقتی که این آمیرز مالدار را از اداره نظمیه برده اند و کرده اند مسئول بچه های هفت سنگ باز، هر روز کرور کرور سکه است که به پایشان می ریزد. یکی هم نیست که بگوید آخر این هفت سنگ باز ها چه گلی به سر ما جماعت قشمشم آبادی زده اند؟ از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، هر وقت که میرویم به میدان ده تا بازی شان را تماشا کنیم، خوابمان می برد! از بس که سرد و یخ بازی می کنند!!

حالا به این آمیرز مالدار می گوئیم نکن این کار را، تو که خودت مثلا روزی مرد قانون بودی ، چشم امید ما باید به تو و امثال تو باشد، آنوقت کرور کرور مال ما را می بخشی به این مفت خور ها؟ جواب می دهد که می توانم و می دهم، اگر از دستم بربیاید بیشتر هم می دهم! اصلا علاوه بر کرور کرور سکه، بهشان اسب و چموش هم می دهم. یکی هم نیست که به این آمیرز مالدار بگوید: بهله بابام جان، خرج که از کیسه ی مهمان بود، حاتم طائی شدن آسان بود! آدم ناحسابی اگر مردی از مال خودت ببخش، از مال مردم بدبخت قشمشم آباد می بخشی به این قوم یاجوج و ماجوج هفت سنگ باز، پزش را هم می دهی؟

الغرض، دیروز بر و بچه های هفت سنگ باز با تیم بالا دهی ها بازی داشتند! چه بگویم که آبرو برای ما باقی نگذاشتند! نوبتشان که می شد چپ و راست توپ را به باد می دادند و نوبت آن ها هم که می شد، هی به هی سنگ بود که روی سنگ ردیف می شد! خلاصه فاجعه ای بود برای خودش. این عمو انوشیروان هم که همیشه گوشه ی میدان می نشیند و بازی را برای ما گزارش می کند، وقتی دید این مجاهدان فی سبیل الچپق چه گندی زده اند، گفت که باز هم به غیرت بچه های الک دولک باز که ما را حتی در فرنگستان هم رو سفید کرده اند، وگرنه شما هفت سنگ باز ها که آبروی ما را در دهات خودمان هم برده اید! همین حرف عمو انوشیروان کافی بود تا بر و بچه های هفت سنگ باز با محوریت علی شیره ای و جواد زاپاتا و مهدی دست طلا، به تریج قباشان بربخورد و قیافه ی طلب کار ها را به خود بگیرند و بگویند همینی هست که هست، اصلا اگر ما نبودیم که شما باید می نشستید و گردو بازی تماشا می کردید، این جای تشکر و دست مریزاد گفتنتان است؟!!!

آقا ما که این روز ها در زندگی در مانده ایم! حالا در نالیدن هم کم آورده ایم! نمی دانیم از آسید عباسقلی بنالیم؟ از آمرعلی خان دهدار بنالیم؟ از برادران میر فندرسکی بنالیم؟ از ممد بی کله و دار و دسته اش بنالیم؟ از آمرتضی جلاد بنالیم؟ از آمیرز مالدار بنالیم؟ از این بچه های هفت سنگ باز بنالیم؟ …

ولی باز هم گلی به جمال این بچه های الک دولک باز، که وسط این همه ناله دل ما را شاد کردند….

العبد الاحقر میرزا قشمشم

_____________________________________

پی نوشت: برد شیرین تیم ملی والیبال و راهیابی آن به لیگ جهانی والیبال را به تمامی ایرانیان عزیز تبریک عرض می کنم. جا دارد که به بر و بچه های تیم ملی والیبال دست مریزادی بگوئیم. دمتان گرم و سرتان خوش باد.

از طلا بودن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید!
.
آقا ما که کاره ای نبودیم، ما مثل همیشه ویلان و سرگردان ِ روزگار بودیم، کاری به کار ِ کسی نداشتیم. یک هو دیدیم سر و کله ی یکی پیدا شد، نمی دانم که بود، ولی می گویند که انگاری شعیب بن الصالح بود! خلاصه این شعیب خان آمد و گفت که بیائید می خواهم به شما پول و نون بدهم، آب و دون بدهم، دیگه نمی دانم ساز و مزقون بدهم.
آخر قرار نبود این طوری بشود. والله، آمد گفت که می خواهم پول نفت را به شما بدهم، من نمی دانم این پول نفت چه کوفتی است که هروقت یکی می گوید می خواهد آن را به ما بدهد، همین صنار سه شاهی مان را هم می ستاند!
بله، جانم برایتان بگوید که، این دفعه هم قرار شد پول نفت پایش به سفره ی ما باز شود، نه اینکه می گویند سگ زرد برادر شغال است، پول ِ نفت هم عمقالی ِ فیش ِ گاز است! پول نفت که داشت می آمد سر سفره ی ما، پیش خود گفت بد است تنهایی بیاید، پس دست ِ فیش گاز را هم گرفت و گفت بیا دو تایی با هم برویم! نمی دانم چه شد که پول نفت این وسط چپو شد. شاید پول نفت رفت پیش آن یازده میلیارد دلاری که در درآمد های نفتی کم آمد و مجلس هم نفهمید که چه شد کی برد و کجا خورد! نمی دانم والله، شاید هم رفت پیش ِ همان هفتاد و نمی دانم چند درصد تخلف از بودجه! الله اعلم، ما که نمی دانیم، ولی شاید مثل سهام بیمه ی ایران رفت توی انبان یا جیب ِ تنبان ِ دوست و رفقای صاحب محفل در ساختمان فاطمیه! شاید هم رفت پیش همان هزار و دویست میلیاردی که آقای فلانی وام گرفت و نداد و رفت مرکب ِ شعیب بن الصالح را خرید و ایضاً سهام ِ بانک سامان و بانک گردشگردی را، خلاصه هرچه که بود پول نفت رفیق ِ نیمه راه شد و فیش گاز تک و تنها آمد سر سفره ی ما!
.
الکاشف الاسرار، قشمشم بچه

تفکرات تنهایی

.

والله از وقتی که بابا آمیرزا من را فرستاده مکتب، آملا حسین هر روز صبح ما را به صف می کند و انگاری که بچه یتیم گیر آورده باشد، مثل میرغضب با ترکه اش بالای سرمان می ایستد و چیز هایی را پشت سر هم می گوید و ما بچه ها هم باید صداها مان را در هم انداخته و پشت سرش آن ها را تکرار کنیم، اگر هم اندکی در این کار اهمال بورزیم همانا سر و کارمان با کرام الکاتبین و ترکه ی مبارک و فلک ِ مقدس است. یکی از عباراتی که هر روز صبح باید دم ِ در ِ مکتب هوار بشیم این جمله ی خوش آهنگ است: «مگ مگ آمریکا»!

همیشه در تنهایی به این عبارت فکر می کردم، ولی آخرش هم نمی فهمیدم که این «مگ مگ آمریکا» یعنی چه! تا اینکه به لطف ِ این شهر شهر ِ فرنگ های عصر ِ جدید که گویا خارجکی ها به آن تیویلیزیون می گویند با بزرگی آشنا شدم به نام مگ مگ که مریدان فراوانی داشت با عنوان دوستان زبل! بعد از مشاهده ی قسمت هایی از داستان ِ «مگ مگ و دوستان زبل» که گویا اجنبی ها به آن کارتوون می گفتند، فهمیدم که مگ مگ کیست و کجاست و چه می کند! اما از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان هرچه با خودم کلنجار رفتم نتوانستم ربطی بین این مگ مگ و آمریکا بیابم. آخر این طور که آ ملا حسین می گفت آمریکا غول بی سر و بی تهی است که هیکلش همچون اویار قلی باد کرده است و بر سرش دو شاخ دارد و پاهایش مانند زعفر ِ جن برعکس است و تازه دم ِ نوکش نیش ِعقرب جراره دارد و در سرش حیله های روباه مکاره! اما در عوض این مگ مگ بچه سر به راهی است، گرچه با آن خانم ِ خبرنگار ِ بی روسری و بدحجاب که یک هو وسط داستان هی به هی ظاهر می شود سر و سرّی دارد، اما نمی شود گناه مردم را شست، شاید حلال ِ هم باشند، الله اعلم!

خلاصه باز همچنان در فکر این جمله ی «مگ مگ آمریکا» بودم تا که روزی به ناگه راز ِ این سخن بر من کشف شد! آن جا بود که چند باری فریاد کشیدم یافتم یافتم!

بله، می گویم تا شما هم از این به بعد هر بار که این شعار را می دهید بدانید که منظورتان چیست! منظور شعار ِ «مگ مگ آمریکا» که ما بچه ها هر روز صبح سر ِ صف باید بدهیم این است که «مگ مگ بیا پدر ِ آمریکا را در بیاور»!

.

الکاشف الاسرار قشمشم بچه

مگ مگ و دوستان زبل

ازین مرد و زن ِ شمس و قمر نام ، نزاید جز عجب هر صبح و هر شام!

.

امان از دست ِ این قمر خانم! این قمر خانم یک سال و دوازده ماه مثل بچه ی آدم آرام و بی سر و صدا به همراه خورشید و فلک در کار است و به سوی جایگاهش روان و به قولی الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لأَجَلٍ مُّسَمًّى. اما نمی دانم قضیه از چه قرار است که این قمر خانم موقع عید فطر بازی اش می گیرد و یا چهره پنهان می کند و ناز می کند که در بیاید و به قولی مثل ِ تازه عروسی که منتظر ِ زیر لفظی باشد، رخ نشان نمی دهد و ملتی را حیران و ویلان و سرگردان در خماری نگه می دارد و یا گاهی در زمان ِ موعود (یعنی همان عید فطر)  همچون غزالی تیزرو می پرد و از چنگال ِ رصد گران می گریزد و دست ِ آن ها را در حنا می گذارد!

از قضا آمیرزا اندک تجربتی در نجوم داشته و به قولی از دور دستی بر آتش ستاره شناسی دارد و لهذا نیمچه آشنایی هم با قمر خانم دارد. به سبب همین کوره سوادش و اندک اطلاعاتش در نجوم، گیج و ویج مانده که چطور است کسوف و خسوف و باقی وقایع نجومی را به راحتی می توان از سال ها پیش تا ساعت و دقیقه و ثانیه اش را یافت، اما به این عید فطر که می رسیم انگاری تمامی ِ قواعد نجومی دود می شوند و استفاده از آن ها حکم ِ کفر و شرک را پیدا می کند!

العبد الاحقر میرزا قشمشم

.

آمرعلی نوشت:

آمیرزا، مگر در زمان ِ صدر ِ اسلام «چشم ِ مسلح» هم وجود داشت که آقایان افاضات می کنند که در احادیث آمده که ماه حتما باید با «چشم ِ غیر مسلح» رویت شود!!! درضمن مگر هلال ِ ماهی که با تلسکوپ رویت شود هلال نیست؟ یکی به گوش ِ آقایان برساند که تلسکوپ فقط اندازه ی تصویر ِ ماه را افزایش می دهد و شکل ِ آن را تغییری نمی دهد!

عفیفه ی ضعیفه یا عفیفه ی سلیطه؟

.

شهر ِ هرت که می گویند همین جا ست! همه روی دور افتاده اند تا در صد تا یک قاز به هم بافی گوی سبقت را از یکدیگر بربایند و در این امر اندکی اهمال را هم جائز نمی شمارند!

این بار اولیامخدره عفیفه ی ضعیفه، خانم ِ فاطمه رجبی (همسر ِ حاج آقا الهام) که انشالله خدا با خیرالنسا محشورش کند، میکروفن را قاپیدند و شروع کردند به افاضات که «وقتی که رهبر داریم رئیس جمهور می خواهیم چه کار؟ اصلا جمهوری می خواهیم چه کار؟ حکومت اسلامی باید دائر شود»

یکی نیست به این خانم جان بگوید که ما هم می دانیم جناب پرزیدنت برگ چغندر هستند ولی در بوق و کرنا که نمی کنیم! والله بلاخره ملت آبرو دارند!

عفیفه ی عصمت پناهی، گویی که شغال مستی اش گرفته باشد در ادامه فرمودند که معتقد است اگر انتخاباتی وجود نداشته باشد اصلا دعواهایی مثل خرداد هشتاد و هشت پیش نمی آید! پس باید بساط ِ هرگونه انتخابی را ورچید و روی به انتصاب آورد تا از هرگونه نفاق و تفرقه ای جلوگیری شود…

آمیرزا هم می گوید که دست مریزاد، چقدر خوب است که تمام مشکلات را با همین روش عفیفه ی سلیطه به صورت ریشه ای حل کنیم! مثلا بیاییم برق را قطع کنیم تا دیگر کسی را برق نگیرد! گرچه همه را برق می گیرد و ما را چراغ موشی!

باری، در خبر است که در قرن بیست و یکم حتی سیب زمینی ها هم پیشرفت می کنند، والله من نمی دانم پس چرا ما هر روز بیشتر از دیروز پسرفت می کنیم!

القصه، خری رفت یک روز در جلد ِ شیر ، به هر کس که می دید می داد گیر!

.

میرزا قشمشم

 

پس ستون ِ این جهان خود غفلت است ، هوشیاری این جهان را آفت است

.

بله آکبلای، نه اینکه قضیه از الان آب بخورد ها، نخیر، ریشه در گذشته دارد. عالم و آدم و به قولی ابر و باد و مه خورشید و فلک در کار بودند تا دمار از روزگار کسانی که نوای «هل من مزید» در علم و دین و سیاست سر می دادند درآورند! مثال بارزش هم مرحوم مغفور جنت مکان خلد آشیان گالیله! آمد گفت زمین گرد است پدرش را در آوردند! والله، اصلا چه معنی دارد که آدم بفهمد! اصلا اگر فهم و شعور خوب بود که خدا گاو و گوسفند را گنگ و بی مدرک نمی آفرید!

امثال گالیله هم کم نبودند، مثلا جناب سعیدی سیرجانی، آخر یکی نبود به او بگوید که علی اکبر جان تو را چه به این حرف ها! به تو چه که چه کسی می دزد و چه کسی می خورد؟ اصلا مگر تو کلانتر محل بودی؟ بله ، نشستی هی نوشتی، هی نوشتی، آخرش چه شد؟ بردندت زندان، همانجا هم کلکت را کندند! عزیزم مگر آب ازآب تکان خورد؟

بله، از بحث دور نیفتیم، کلا فهم و شعور چیز ِ خوبی نیست!

مثلا فرض کنید که یک بنده ی خدایی در این مملکت فهم و شعور داشته باشد، آدم ِ با شعور اگر سراغ ِ اخبار برود می شنود رئیس بانک مرکزی نوید ِ این را می دهد که هنوز عرق ِ اسکناس های ده هزار تومانی خشک نشده، اسکناس های پنجاه هزار تومانی و صد هزار تومانی در راه هستند. آنوقت آدم ِ باشعور با شنیدن ِ این خبر برق از سرش می پرد و می گوید که پس تورم تک رقمی یعنی کشک؟ سر انجام هم همین کشک می شود مدرک ِ جرم و نشان ِ الحاد و محاربه و سپس آن بنده ی خدا ی با شعور را می برند هلفدونی و به ازای هر یک من کشکی که گفته بود، یک لیتر آب ِ خنک می دهند تا نوش ِ جان کند!

پس بی خود نبوده که شیخ الرئیس گفته: کاش گشاده نبود چشم من و گوش ِ من، کافت ِ جان ِ من است عقل ِ من و هوش ِ من!!! و به قول ِ حافظ : چون هر خبر که شنیدم رو به حیرت داشت، ازین پس من و رندی و وضع بی خبری! و خلاصه نتیجه اینکه عقل در بدن نباشد، مملکت امن و امان باشد!

….

میرزا قشمشم

مگر زن در میان ِ ما بشر نیست؟ مگر زن در تمیز ِ خیر و شر نیست؟

.

اخیراً مسئولین و رسانه ها اعلام نموده اند که مردم از آنها خواسته اند که با فلان و بهمان برخورد کنند و مردم از آنها خواسته اند که چادر سر ِ ملت بیندازند و مردم از آنها خواسته اند که جلوی بدحجابی را بگیرند. این اظهار نظر ها باعث بوجود آمدن شبهاتی بین دوستان اهل بصیرت شد، و آنها را به حرف آورد که پس چرا ما این مردمی که شما می فرمائید را نمی بینیم؟ مگر دور و اطرافیان ما جزو مردم نیستند؟ اصلا مگر خود ِ افراد ِ به اصطلاح بد حجاب جزو مردم نیستند؟

خوب عزیزان ِ من، باید بدانید هر کسی که جزو «مردم» نیست! کلا «مردم» تعریف خاص خودش را دارد، و اصولا هر کسی را نمی توان از «مردم» شمرد!

مثلا همین انتخابات پارسال را فرض کنید! چند میلیون نفر آمدند و ادعا کردند که به کروبی رای داده اند! ولی میزان در انتخابات رای «مردم» است، نه رای هر کسی! آن هایی که می گویند رای حاج مهدی را کم اعلام کرده اند باید به این نکته دقت می کردند که چند نفر از «مردم» به کروبی رای داده اند، مثلا امثال بنده و ملا هادی و شیخ بهروز و آمرعلی و ملاقربانعلی که جزو «مردم» نیستیم! باری از بحث دور نیفتیم، مانتویی ها هم گویی طبق تبصره و ماده ی جدید جزو «مردم» نیستند، پس حرف و نظرشان را باید بگذارند دم ِ کوزه و آبش را بخورند!

اصلا مگر نشنیده ای که شیخنا سعدی فرموده است «سگ ِ اصحاب ِ کهف روزی چند ، پی نیکان گرفت و مردم شد»! حالا برو این «مردم» را پیدا کن و نظرش رو بپرس! پس مهم نظر ِ «مردم» است، نه بنده و جنابعالی! اصلا از قدیم گفته اند دموکراسی، نگفته اند که من و تو کراسی! والله!

میرزا قشمشم

……….

ادیب الفقرا نوشت:

پری رو تاب ِ مستوری ندارد ، در ار بندی سر از روزن در آرد!

حکایت ِ هفته!

یکی از دیگری پرسید که قلیه را به قاف کنند یا به غین؟ گفت: قلیه نه بر قاف کنند و نه به غین، قلیه به گوشت کنند

جیک جیک های میرزا در توئیتر

برای با خبر شدن از به روز شدن این وبلاگ می توانید در خبرنامه ی وبلاگ عضو شوید.
برای عضویت در خبرنامه، ایمیل خود را در کادر پائین وارد نمائید.

به 8 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: