You are currently browsing the category archive for the ‘حکایت و داستان’ category.

غائله ی خونخواهان میرز قلندر!

.

باز تا ما آمدیم دو دقیقه کپه ی مرگمان را بگذاریم، هزار جور فکر و خیال به ذهنمان سرک کشید. این ذهن لامصب ما هم بد چیزی است، تا می آییم دمی بیاساییم، به کار می افتد و خواب و خوراک را از ما می گیرد. این بار ذهنم پر کشید به دوران قدیم، قدیم که می گویم یعنی قدیم ها، خیلی قدیم، آن موقع که چشم ها سیاه و سفید می دیدند. یاد غائله ی میرز اکبر و میرز قلندر افتادم. حالا می گویم برایتان که قضیه چه بوده است:

روزی روزگاری، میرز اکبر و میرز قلندر افتادند به جان یکدیگر! آمیرزای بزرگ، پدر جد اینجانب نیز گوشه ای نشسته بود و نظاره گر این ماجرا بود. خلاصه کار بین آن دو بالا گرفت و میرز اکبر با سنگی بر سر میرز قلندر زد و جانش را ستاند. آمیرزای بزرگ هم در حالی که گوشه ای نشسته بود و چپق می کشید، ناظر ماجرای آن قتل بود.

خلاصه میرز قلندر مرد و میرز اکبر هم جیم شد و چند وقتی خبری از او نبود. ولی چشمتان روز بد نبیند، چند سالی که گذشت و آب ها از آسیاب افتادند، دوباره سر و کله ی میرز اکبر پیدا شد. میرز اکبر هنوز عرق بازگشتش خشک نشده بود که علم خون خواهی میرز قلندر را به دست گرفت و آمد در میدان ده و شروع کرد به داد و هوار که ای ایهالناس، این آمیرزای نسناس همان فردی است که موقع مرگ میرز قلندر مشغول چپق چاق کردن و هیچ غمش نبود که میرز قلندر مرده است. خلاصه میرز اکبر که خودش قاتل میرز قلندر بود، برگشت و غائله ی خونخواهان میرز قلندر را راه انداخت و مردم را جمع کرد و از میدان ده به سمت خانه ی پدر جد ما، آمیرزای بزرگ، لشکرکشی کرد و پدر ِ پدر جد ما را در آورد.

حالا این که چرا بعد از این همه سال یاد آن غائله افتادم، الله اعلم! ذهن ماست دیگر، کاریش نمی توان کرد، بی هوا به این طرف و آن طرف پر می کشد.

.

العبد الاحقر میرزا قشمشم

……

پی نوشت: آمیرزا این روزها حال و حوصله ی نوشتن ندارد، برای همین اگر نوشته هایم غش و ضعف می کنند، به دل نگیرید.

میدان اسب ساری!

.

والله قضیه از آنجا شروع شد که آن شیداالدین چرمنگ یک کاغذ آدرس از روی زمین پیدا کرد. مردیکه ی لایعقل آنچنان رقص و سماع و پایکوبی راه انداخت که انگار نقشه ی گنج پیدا کرده است. مردم هم که دیدند این دیوانه ساکت بشو نیست دورش را گرفتند و گفتند که کم خرد مگر چه یافتی؟ شیدا نگاهی به برگه انداخت و گفت که میدان امام کجاست؟ گفتند چهار قدم آن ور تر. چشمانش را تنگ کرد و گفت میدان اسب را می گوئید؟ با تعجب گفتند اسب؟ گفت امام؟

در همین گیر و دار یکهو سر و کله ی ممد بی کله و دار دسته اش با چماق و ترکه پدیدار شد. من نمی دانم که چه طور یکهو ظاهر شدند. نمی دانم از تخم و ترکه ی اجنه هستند؟ یا اینکه مویشان را آتش زدند. نمی دانم. ولی این را می دانم که مثل لشکریان ابن سعد بر مردم نازل شدند و روی سر و کول مردم ریختند و داد و هوار راه انداختند که بی پدرها به امام فحش می دهید؟ اسب خودتان هستید. اسب هفت جدتان است! هرچه مردم گفتند که نه به جان شما! ما با امام شما چه کار داریم؟ درمورد اسب خودمان می حرفیم! آن ها گوششان بدهکار نبود که نبود. خلاصه خر تو خر که نه، اسب تو اسب شد.

فردا روز همین که مردم شال و کلاه کردند و از خانه زدند بیرون، دیدند که ای وای، جا تر است و از بچه خبری نیست. به عبارتی دیدند که امام سرجابش است، اما دیگر از اسب خبری نیست. یک بنر هم با امضای «جنابین مستطاب ممد بی کله و رفقا» وسط میدان چپانده بودند که روی آن نوشته بود: پیشوای ما اسب نبود! اسب های شما خرند!

والله یکی هم نبود که به آن ها بگوید این حرف ها چیست؟ اتفاقا اسب حیوان نجیبی است!

.

پی نوشت:

حالا اسب های ساری خر بودند، این آریوبرزن بیچاره چه کرده بود که دستور دادید از میدان شهر یاسوج برچیده شود

خاله جی جی باجی و عمو لا ترجی
.
یادش بخیر، آن قدیم ها خاله جی جی باجی می آمد برای ما قصه تعریف می کرد، یک بار هم برای ما از عمو لا ترجی تعریف کرد، که هیچ کاری برایش نشد نداشت و با یک اجی مجی لاترجی گفتن همه چیز را حل و فصل می کرد. عرضم به حضور ِ شما که ما آن موقع بچه بودیم و ناقص العقل، لهذا می پنداشتیم که این حرف ها آبکی است و خاله جی جی باجی از سر ِ کهولت ِ سن این داستان ها را به هم می بافد. خلاصه بچه بودیم و نمی فهمیدیم که آنچه را که ما در آجر نمی بینیم جی جی باجی در خشت خام می بیند.
جای شما خالی، دیروز پنج شنبه بود و هوس زیارت اهل قبور به سرم زد و یک راست به سوی آرامگاه سرازیر شدم. همین که به قبر خاله جی جی باجی رسیدم گفتم: خاله خدا بیامرزتت، عمرت به دنیا نبود، وگرنه این عمو لاترجی که هنوز زنده است.
آمرعلی که در معیت و پا در رکاب ِ من به قبرستان آمده بود گفت: چه می گویی آمیرزا، عمو لا ترجی دیگر چه صیغه ای است؟ مگر بچه شده ایی؟
گفتم: آمرعلی جان، تو دیگر چرا این حرف را می زنی، عمو لا ترجی که حیّ و حاضر است.
آمرعلی با تعجب گفت: آمیرزا با همه بله با ما هم بله؟ ما از خودتان هستیم، این حرف ها را بگذارید برای اغیار…
گفتم: نه به جان ِ آمرعلی، عمو لا ترجی که این روز ها همه جا سرو کله اش پیداست! مثلا الیاس نادران در مجلس گفت که رحیمی معاون اول رئیس جمهور مفسد اقتصادی است، توکلی در تلوزیون نیز بر این موضوع تاکید کرد، سخنگو ی قوه ی قضائیه هم گفت که رحیمی احضار شده است و کلی ماجرا و حرف و حدیث وسط آمد، از ایشان تائید از اوشان تکذیب و هزار و یک ماجرای دیگر، ولی سر ِ به زنگا سر و کله ی عمو لا ترجی پیدا و یک اجی مجی لا ترجی گفت و همه چی حل و فصل شد و اسم ِ جناب معاون اول هم از پرونده حذف شد و انگار نه انگار، آقا نه خانی آمد و نه خانی رفت .. شتر دیدی ندیدی ..
یا مثلا گفتند که امیرحسین طهرانچی در یکم اسفند کشته شد، باز سر و کله ی عمو لا ترجی پیدا شد و یک اجی مجی گفت و امیرحسین خان زنده شد و آمد در تلویزیون گفت که من زنده ام! کی گفته من را کشته اند.
آمرعلی گفت: هاااااا! این یک دم را خوش نخواندی، من خودم به سایت بهشت زهرا رفتم و جست و جو کردم و دیدم که اسمش در سایت هست و تاریخ وفات هم یک اسفند درج شده است.
گفتم: خوب، عمو لا ترجی یادش رفت که اسم ِ این بنده ی خدا را از لیست متوفی در سایت بهشت زهرا پاک کند. وگرنه یک اجی مجی بخواند آن هم از دیتا سنتر ِ بهشت زهرا حذف می شود.
آمرعلی گفت: آها! من می گویم چطوری است که همیشه یک هو همه چی تغییر می کند!
گفتم: بله! کار کار ِ عمو لا ترجی ِ خودمان است.
.
العبد الاحقر میرزا قشمشم
.
پی نوشت:
مشخصات امیرحسین طهرانچی در سایت بهشت زهرا را می توانید در بخش ِ «جستجو متوفی» پیدا کنید:
http://www.beheshtezahra.ir/Default.aspx?tabid=92
البته اگر توسط مسئولان حذف نشود.
آمیرزا شدت ِ تاثر خودش را از دروغ پردازی های «صدا و سیما» اعلام می دارد.
به قول ایرج میرزا:
زنهار مگو سخن به جز راست * هرچند تو را در آن ضرر هاست
گفتار دروغ را اثر نیست * چیزی ز دروغ زشت تر نیست

عمو جان گل باقالی!

.

خدا بیامرزد عمو جان گل باقالی را، خیلی آدم ِ باحالی بود. گرچه بابا آمیرزا همیشه به او می توپید و می گفت که خل وضع و شیرین عقل است ولی من عاشقش بودم!

ما همیشه می رفتیم جلوی خانه ی عموجان گل باقالی فوتبال بازی می کردیم. از قضا همیشه هم توپمان می خورد به پنجره ی عموجان و شیشه ی آن را می شکست. بعد عمو جان می آمد توی کوچه و داد و بی داد راه می انداخت. اما از آنجایی که عمو جان ِ ما گل باقالی بود ما می زدیم زیر خنده و دورش را می گرفتیم و دست می زدیم و شعر می خواندیم:

دیگش سر بار است ، بر توپ سوار است

گه غرق ِ شراب است ، گه منگ و خمار است

با فرقه ی الواط ، همخوابه و یار است

و کلی شادی می کردیم و باز فردا می رفتیم جلوی در خانه ی عموجان بازی می کردیم! اما بقیه که مثل ِ عمو جان گل باقالی نبودند، مثلا یکبار هوس ناپرهیزی به سرمان زد و رفتیم کوچه ی بقلی فوتبال بازی کردیم، هنوز بازی به گل ِ اول نرسیده بود که سر و کله ی مش حسن قصاب با آن کله ی کچل و سبیل ِ از بنا گوش دررفته اش پیدا شد و آن چنان کشیده ی آب نکشیده ای زیر گوش ِ من ِ بدبخت نواخت که هنوز هم که هنوز است وقتی به یادش می افتم صورتم تیر می کشد و گوشم زنگ می زند!

خلاصه هیچکس به پای عمو جان گل باقالی نمی رسید. اما از آنجایی که به قول بابا آمیرزا آدمیزاد تخم مرگ است، دنیا به عمو جان ِ من وفا نکرد و عمو جان راهی آن دنیا شد. وقتی عمو جان گل باقالی مرد من خیلی گریه می کردم! بابا آمیرزا که دید من آرام نمی گیرم آمد بر سرم داد کشید و گفت که بَبُو گلابی ِ ناقص العقل، این گل باقالی هم مگه آدم بود که واسش این همه زار می زنی؟ ولی من گوشم به این حرف ها بدهکار نبود و می گفتم که عمو جان گل باقالی می خوام! بابا آمیرزا هم قاطی کرد آمد یک سری فحش بد نثارم کرد و بعد گفت بچه ی کودن در این مملکت آنچه فراوان است همین گل باقالی ها هستند، فکر کردی که یکی دوتا هستند؟ نه بابام جان، این ها تمامی ندارند. مثلا همین «سازمان بازرسی کل کشور»! آخه بابام جان این سازمان از عمو خدابیامرزت هم گل باقالی تر است! حرفش به پشیزی نمی ارزد و احکامش پیش خودشان هم ارزشی ندارد و حنایشان برای کسی رنگی ندارد! آره بابام جان، مثلا آمدند گفتند که قیمت ارسال پیامک گران است و باید کاهش بیابد، رئیس ِ ارتباطات سیار پوزخندی به آن ها تقدیم کرد و گفت بروید اگر پشت گوشتان را دیدید کاهش قیمت را هم می بینید! یا مثلا سازمان بازرسی اعلام کرد که همراه اول در مرحله ی واگذاری از هر متقاضی به بهانه ی ودیعه مبلغ «صد و پنجاه هزار تومان» را اضافه دریافت نموده است و باید به خریداران این مبلغ را پس بدهد، اما وزیر مخابرات گفت بروید جان مادرتان با ما ازین شوخی ها نکنید! یا اینکه همین سازمان بازرسی اعلام کرد که ایران خودرو دیزل سر ِ خریدارانش را کلاه گذاشته آن هم نه ازین کلاه نمدی ها و فرنگی ها، بلکه یک کلاه گل و گشاد! حتی از برخی از خریدارانش تا «شانزده میلیون» تومان اضافی دریافت کرده است و حکم داد که باید پس بدهد، اما ایران خودرو دیزل اصلا به روی بزرگوارش نیاورد و در خلوت گفت خوردم که خوردم، نوش جانم، می توانم می خورم، شما هم اگر عرضه داری برو بخور!

خلاصه من از آن روز به بعد فهمیدم که این «سازمان بازرسی کل کشور» از عمو جان ِ من هم گل باقالی تر است، بنابراین من این سازمان را خیلی دوست می دارم! از فردا هم توپم را بر می دارم و می روم جلوی این سازمان بازی می کنم تا اگر خورد به شیشه شان و شکست غمم نباشد! و بخوانم: دیگش سر ِ بار است ، بر توپ سوار است …

از دفترچه خاطرات ِ قشمشم بچه

عمو جان گل باقالی

دیگی که واسه من نجوشه، بزار سر سگ توش بجوشه!

(اندر احوالات پاسخ روسیه به ایران)

.

ضایع شدیم و رفتیم، تا باد چنین بادا! ***** افسار چه بگسستیم، تا باد چنین بادا!

و ما جرا بدان جا رسید که حضرتنا و مولانا و شیخ الرئیس الروسانا محمود جان محبوب ِ دوران، از مواضع دو پهلو و دودوزه بازانه ی روسیه به تنگ آمدند و در بوق و کرنا کردند که ای روس، ای مظهر سالوس، مشو لوس، بکن موضع ِ خود معلوم، تا نشوی در نظر ِ ما معدوم!

این سخنان شدیداً بر مقامات گند ِ دماغ ِ روس گران آمدند و پاسخ فرستادند: آی عمو زر مزن، وارد بازی شده ای جر نزن، هر کی به فکر ِ خویشه، کوسه به فکر ِ ریشه، ما هم به فکر خویشیم، پیچ که بیاد میپیچیم!

قربان ِ شما ادیب الفقرا

.

.

بله عزیزان ِ من!در پست ِ قبل گفته بودیم که حرف های روسیه برای ما بند ِ تنبون نمی شود، ولی فکر نمی کریدم که روس ها به این زودی بزنند به تیپ و تاپ ِ ما!

چند روز پیش رئیس جمهور ایران فرمودند که روسیه باید مواضع خودش را روشن کند و مشخص کند که دوست ِ ماست یا در مقابل ِ ما!

این بیانات بوی تعیین تکلیف می دادند بنابراین مقامات روسی در پاسخ به این سخنان رسماً اعلام نمودند: ما به فکر ِ منافع خودمان هستیم!

الغرض، در پاسخ ِ روسیه عبرت ِ فراوان است برای خردمندان!

العبد الاحقر میرزا قشمشم

وقتی خدا هم بابی می شود!

(به یاد ِ نوشته ی رویای صادقه اثر ِ جمال الدین واعظ اصفهانی)

.

و زمان بدانجا رسید که اسرافیل در صورش دمید و زمین و زمان به هم ریخت و بساط ِ روز قیامت بر پا شد پس بزرگ و کوچک، زن و مرد و پیر و جوان در صحرای محشر در پیشگاه الهی حاضر شدند.

همه را به صف کردند و به اعمال هر یک جداگانه رسیدگی می کردند تا اینکه نوبت به حساب و کتاب ِ ملا فضل الله رسید. ملا عمامه اش را در جایش تکانی داد، لبه های عبایش را به دست گرفت، بادی به غبغب انداخت و جلو رفت.

از او پرسش به عمل آمد که ای مردک از برای چه در زمین خدا کشتار می کردی و در روز روشن بندگان ِ ما را زنده زنده می سوزاندی؟

ملا جواب درکشید: بابی بودند و فساد می گستراندند، پس ما هم طعم جهنم را به آن ها چشاندیم!

بانگ آمد که ای بی خرد تو چه کاره ای که در زمین خدایی پیشه کردی؟ تو را چه به تعیین ِ مرگ و زندگی برای دیگران؟

صحبت که بدینجا رسید، ملا که از خشم رگ های پیشانی اش ورم کرده بود، داد و هوار به راه انداخت: ای امت کجائید که اسلام از دست رفت! هیهات! هیهات من الذله! غل و زنجیر حاضر کنید، نفت و آتش بیاورید که خدا هم بابی شده و واجب القتل می باشد.

کشور ِ ما ایران!

.

آنجا که بر آن حکم رانند صغیران و زندان هایش جولانگه کبیران ، و بر دار کنند پاکان دلیران!

آن صاحب ِ کوته بین وزیران و مفسد وکیلان و گاگول سفیران!

آن همیشه ویران! کنام ِ پلنگان و شیران! مردمانش همچون اسیران! کشور ِ عزیز ِ ما ایران!

گویند آنچنان فتنه ای در آن دویده که برق از سر ِ اس ام اس ها پریده ، و نشوند ارسال ، همچو بعد از انتخابات پارسال!

گویند هر که را که فریاد الله اکبر زند را زنند و بر پیشانی اش مهر ِ باطل ، و گویند هم اوست دین را قاتل!

گویند آنجا هر که مرگ بر دیکتاتور گوید ظالم است و هر آنکه به مانند گوسفندان سر به پائین دارد نخبه ای عالم!

گویند بر سر در ِ آن لوحی نشسته که عبارت زیر بر آن نقش بربسته:

دریغ است ، ویران که ویران شود! دریغ است ، ویران که ویران شود!

دیوانه ی زنجیری!

.

در خیابان قدم می زدم ، به مجنونی برخوردم که گویا به تازگی از دارالمجانین گریخته بود! از علائم جنون و شیرین عقلیش همین بس که در کوچه و خیابان صدا را سر داده بود و به آواز بلند می خواند:

کو آب و برق ِ مفتی؟ کو پول نفت که گفتی؟ *** یارانه رو می خواستی ، اول چرا نگفتی؟

دیوانه بود دیگر! نمی فهمید چه می گوید! خدا شفایش دهاد!

والله که این ها همه حقیقت است!

.

در خبر است که روزی حضرتنا دخو بار عام می داد! ایادی اجانب و اصحاب فرنگ به نزدش آمدند و سر سفره ی خودستایی گشودند!

اول ایادی اجانب سخن براندند که ای دخو! حمل بر خود ستایی نباشد ما راسکازموز ساخته ایم!

حضرتنا گفت: که چه کند؟

گفتند: تا کازمونات ها را درست در وسط ماه فرود بیاورد!

دخو گفت: درست وسط ماه؟

کمی تفکر کردند و بگفتند: حالا شاید یک وجب آن ور تر!!

سپس اصحاب فرنگ سخن به تبختر پیش آورند که ای دخو! شکسته نفسی نباشد ما اسپیسکرافت ساخته ایم!

دخو بگفت: تا چه شود؟؟

بگفتند: تا استرونات ها دقیقا در وسط مریخ فرود بیایند!

دخو بگفت: دقیقا وسط مریخ؟

کمی تامل کردند و بگفتند: حال شاید یک وجب آن ور تر!!

سپس حضرتنا دخو دستی بر ریش کشید و بگفت: این ها همه عجیب است اما عجیب تر آن که ما در مملکتمان با چشم غذا می خوریم!

بیگانگان و فرنگیان به تعجب بگفتند: الله الله که کار بسیار پر ارجی را بر پا می دارید! حقاً از چشم طعام فرو می برید؟

دخو جواب درکشید : بلی! با چشم! حالا  شاید یک وجب آن ور تر!

…..

حال میرزا قشمشم نیز می گوید: رسانه ی ملی و مسئولان مملکتی و امنیتی چیزی جز حقیقت نمی گوید! حالا شاید یک وجب آن ور تر!!!

سنبلعلی اعتراف می کند!

.

صبحگاهان با نوا و صدای بچه روزنومه چی که دم گرفته بود و در کوی برزن جار می زد ، چشم گشودم و از خواب ناز بیدار گشتم. همانطور که در اواسط عوالم خواب و بیداری غوطه ور بودم ، چیز هایی جست و گریخته به گوشم رسید :

روزنامه …. روزنامه …. روزنامه ….

آخرین خبر …. اعترافات سنبلعلی …. آخرین خبر ….

اخبار داغ …. سنبلعلی اعتراف می کند … اخبار داغ ….

ابتدا گمان بردم که همچنان اسیر خواب و خیال می باشم و این قیل و قال ها از اثرات رؤیای کاذبه می باشد ولی از آنجایی که بچه روزنومه چی ِ پدر سوخته ول بکن ِ معامله نبود و هی صدایش را در بوق و کرنا می کرد و جار می زد ، دریافتم که خواب و خیالی در کار نیست

***

مشغول خوردن ناشتایی شده بودم که صدای تلوزیون از خانه ی ملا قنبرعلی که حکم ِ کلانتر و  محتسب و مفتش محل را دارد بلند گردید ،  ملا قنبرعلی ِ لامصب پیچ ولوم تلوزیونش را تا آخر پیچانده بود تا صدای قناوری وار سنبلعلی در حین اعتراف تا فیها خالدون ِ کوچه را پوشش دهد :

(صدای سنبلعلی) : خدا این برادران بازجو ی عزیزتر از جان را حفظ بفرماید

(صدای تکبیر ملا قنبرعلی)

(صدای سنبلعلی) :ولله که در زندان با ما مثل خانواده شان رفتار می کردند…. ! هر کس غیر از گفته دروغ می گوید! من خودم شاهد بودم که با بقیه ی هم سلولی هایم مثل فرزندانشان رفتار می کردند … چی ؟ فلانی گفته می زنند؟ نه این حرف ها چیست! خوب البته گفتم که مثل فرزندانشان با ما رفتار می کردند و همان طور هم که می دانید چوب پدر گل است! هر که نخورد خل است!

(صدای صلوات ملا قنبرعلی که دارد گلوی خودش را جر می دهد)

(صدای سنبلعلی) :خدا این بازجو های مهربان را برای خانواده هایشان نگه دارد

(سلسله تکبیر ملاقنبرعلی)

(صدای سنبلعلی) : چی؟ گفته اند در زندان امکانات نبوده؟ نه دروغ می گویند ! این چه حرفیست!  اینجا همه چیز برای رفاه و آسایش ما فراهم است! در زندان حتی مداد و خودکار هم به ما می دادند…

این بار صدای اصغر آقا قمه کش قبل از صدای انکر الاصوات ملاقنبرعلی به هوا بلند شد : ای مادر فلان! ما که می دانیم برادران بازجوی آن مداد را لای انگشتانتان گذاشته بودند و آن خودکار را هم در فلان جایتان فرو کرده بودند….

یکهو صدای مهیب ِ خنده ی هوشنگ کفتر باز که روی بام ، پاهای یک پرپری را در دستانش گرفته بود چهار ستون محل را به لرزه درآورد…

حکایت ِ هفته!

یکی از دیگری پرسید که قلیه را به قاف کنند یا به غین؟ گفت: قلیه نه بر قاف کنند و نه به غین، قلیه به گوشت کنند

جیک جیک های میرزا در توئیتر

برای با خبر شدن از به روز شدن این وبلاگ می توانید در خبرنامه ی وبلاگ عضو شوید.
برای عضویت در خبرنامه، ایمیل خود را در کادر پائین وارد نمائید.

به 8 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: