You are currently browsing the category archive for the ‘درد دل ها’ category.

آشیخ گل برار وارد می شود!
.
آکبلایی، قشمشم آبادی جماعت همه چی می خورد، ولی سرش به سنگ نمی خورد! والله… این سنگ انتخابات دهداری هم که بد سنگی است! از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، هنوز که هنوز است جای اصابتش در دوره ی قبل، روی ملاجم تیر میکشد …
القصه، امسال دوباره شال و کلاه کردیم که برویم رای بدهیم. آخر این آشیخ گل برار خیلی آدم باحالی است! قیافه اش حسابی مقبول است، اصلا مثل این آمرعلی خان کان هو لولو خرخره نمی باشد که حتی یابو هم از دیدنش رم می کند. از این حرف ها گذشته، حرف های قشنگی نیز می زند. خنده های ملیحی نیز تحویل می دهد. سرت را درد نیاورم، خلاصه رفتیم و رای دادیم.
آکبلایی، رای دادن همانا و انتظار اعلام نتایج از سوی دهداری همانا! هرچه صبر کردیم و دانه ی تسبیح انداختیم افاقه نکرد. دیدیم خبری نمی شود، رفتیم جلوی دهداری، گفتیم صبح شد، پس نتیجه چه شد؟ گفتند الله مع الصابرین …
آکبلایی، این را که گفتند، ناخودآگاه یاد چهار سال پیش افتادم. یادم می آید وقتی داشتم همراه میرزا قشمشم میرفتیم تا رای بدهیم، دیدیم یک بنده خدایی دارد جلوی دهداری پارچه ی نتایج را نصب می کند. گفتیم، آخر بنده ی خدا، ما که هنوز رای ندادیم، پس این نتایج چیست؟ گفت آمرعلی خان و آسیدعباسقلی گفتند که نصب کنم. گفتیم مگر می شود؟ باید انتخابات تمام شود، یه چند ساعتی بگذرد، بعد نتایج بیاید، نه الان که هنوز رای نداده ایم. گفت خوب شما برو رای بده، وقتی انتخابات تمام شد، چند ساعتی گذشت، آن وقت بیا این نتایج را بخوان!!!
باز زدیم به جاده خاکی، آکبلایی سرت را درد نیاورم، خدا را شکر آشیخ گل برار بلاخره رای آورد و ما را از نگرانی در آورد. والله ما بیشتر از اینکه آمدن آشیخ گل برار را بخواهیم، نیامدن آکبل دیلماج را می خواستیم! والله فکر کنم بیشتر خوشحالی مان هم از رای نیاوردن آکبل دیلماج بود تا رای آوردن آشیخ گل برار!
بگذریم، امیدوارم همان طور که گفته اند از امسال گندوم ها خوشه هاشان بزرگ تر شود و مشکل کمبود آرد و نان حل شود. امیدوارم آسیدعباسقلی دل رحم تر شود و حق آمرتضی جلاد را بگذارد کف دستش. امیدوارم آشیخ قنبرعلی هم بی خیال مردم شود و این قدر این ممد بی کله را نفرستد که مردم را چوب بزند. امیدوارم مشکل شهری ها هم با قشمشم آباد حل شود و این راه آب ده را باز کنند بلکه این زمین هایمان یخورده سیراب شوند! و هزارها امیدوارم دیگر …
درد دل های ملا قربانعلی
.
پی نوشت اول: در همینجا انتخاب شایسته و به جای آشیخ گل برار را به آسیدعباسقلی و آشیخ قنبرعلی تبریک عرض می کنیم و از زحمات بی شائبه ی آمرعلی خان دهدار نیز تشکر می نمائیم. از خداوند منان خواستاریم تا سایه ی آمرعلی خان را از سر مردم قشمشم آباد کم نکند تا ما هنچنان بتوانیم از او و حکایاتش برای آکبلایی رقعه بنویسیم.
پی نوشت دوم: کسی نمی داند اویارقلی کجاست و چه می کند؟ نگرانش هستیم، اگر خبری از او دارید به ما بگوئید و از نگرانی درمان بیاورید. مژدگانی تان هم محفوظ!
پی نوشت سوم: نه ملاقربانعلی دیگر دل و دماغ درد دل دارد، نه میرزاقشمشم حال و حوصله ی تحلیل، این نوشته هم فقط به میمنت ورود آشیخ گل برار بود، پس ایرادات بسیار و نثر ضعیفش را به بزرگی خود ببخشید.

گر تو را بهشت باشد جای، دیگران دوزخ اختیار کنند!

.

پیش نوشت: این نوشته ی ناقابل و ناچیز، تقدیم به افراد بزرگواری که حتی در روز های خزان این وبلاگ، لطفشان را از آمیرزا دریغ نکردند.

____________________

آکبلایی، از قدیم گفته اند که شکم گرسنه دین و ایمان ندارد، ما که همین طوری اش هم کفر و ایمانمان در هم قاطی بود، حالا فکر کن که با شکم گرسنه چه شده ایم. خدا دنیای ما را که به خیر نکرد، انشالله آخرت ما را به خیر کند.

آکبلایی، از فشار گرسنگی پا روی غیرتم گذاشتم و پیش ملا باقر رفتم. البته کدام غیرت؟! آخر یکی نیست که به ما بگوید اگر غیرت داشتیم که دهداری مثل آمرخان نداشتیم. باز هم زدم به جاده خاکی، برویم سر اصل مطلب. خلاصه اینکه رفتم پیش آملا باقر و گفتم: ملا تو که مرد خدایی چرا دم نمی زنی؟ مگر نمی بینی که ما را از بستر نرم به خاکستر گرم نشاندند؟ تو چرا نان در خون ما می زنی و می خوری؟ تو چرا رفیق دزد شده ایی؟ آخر انصاف است که قار و قور شکم خالی مان را بشنوی و بگویی که الحمد لله، باد شکم سیری است؟ آخر خدا را خوش می آید که ما شب گرسنه بخوابیم و آنوقت برای ما خطبه ی ماشالله ماشالله بخوانی؟

آکبلایی جان! آملا را که می شناسی! مطابق معمول سر وعظ و خطاب را باز کرد که صبر پیشه کن که الله مع الصابرین، به ازای هر یک که در دنیا نداری، هزار در آخرت گیرت می آید …

آکبلایی، هی گفتم گرسنه هستم! هی گفت صبر پیشه کن که در آن دنیا شیر است و عسل و درخت طوبی و حور عین و غلمان و قس علی هذا …

آکبلایی، یکی هم نیست که به این آملا باقر واعظ بگوید که بابام جان، والله در آن بهشتی که شما می گویی، پدر جدمان یک خوشه گندم خورد، با اردنگی انداختندش بیرون، حالا تو می خواهی ما باور کنیم که آنجا همه چیز را مفتِ مفت می دهند که ما بخوریم؟ آخر عقل باور می کند که مرغ کیلویی فلان هزار تومان را با گاز مترمکعبی خدا تومان بریان کنند و بدهند که خلایق بخورند؟ من که باور نمی کنم! تازه این ملاباقر واعظ می گفت که در بهشت فقط میوه ها و غذا های درست و حسابی و آن چنانی است، آنجا دیگر از نان خشک و ازین چیز ها اصلا خبری نیست … یکی نیست بگوید که بابام جان پول ما به میوه های پلاسیده هم نمی رسد، حالا آن جا چطور با آن میوه های کیلویی خدا تومان سر کنیم؟ پولش را از کجا بیاوریم؟ وقتی میوه ی ناچیزی مثل خیار کیلویی فلان هزار تومان است، دیگر خدا به داد آن میوه های آنچنانی بهشت برسد ..

آکبلایی، از همه ی این ها گذشته، این طور که ملاباقر می گوید، جای آسید عباسقلی و آمر علی خان دهدار و برادران میرفندرسکی و ممد بی کله و این آمرتضی جلاد هم در بهشت است. آخر یکی نیست به آملا بگوید که آخر این بهشت چه به کار ما می آید؟ والله این اخوان الشیاطینی که من می شناسم، ترکِ دنیا به مردم آموزند، خویشتن سیم و غله اندوزند! این جماعت همین که چهار سال در بهشت بگذرد، جبرئیل را به جرم نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی حد می زنند، عزرائیل را هم به جرم قتل می برند و قصاص می کنند. اسرافیل را هم کت بسته می برند و از او اعتراف می گیرند. می ماند میکائیل که آن را هم بعید می دانم نظرش به نظر آسید عباسقلی نزدیک باشد. پس آمرعلی خان باز به مدد عمو اجی مجی لاترجی که هر غیر ممکنی را ممکن می کند، می شود دهدار بهشت و باز هم آش همین آش و کاسه همین کاسه… راست گفته این شیخ سعدی که خدا به نادانان چنان روزی رساند، که دانا اندران عاجز بماند!

آکبلایی، تو فکر کردی این برادران میرفندرسکی که یک تنه نصف قدرت ده را تصاحب کرده اند، آن جا بیکار می نشینند؟ یکی شان شده رئیس شورای ده! آن یکی رئیسِ اداره ی استنطاقات و استغفارات ِ قشمشم آباد! آن سومی هم که مانند مارکوپولو دم به دم می رود به شهر و نمی دانم آنجا چه به گوش شهری ها می خواند!!! آن ها که به چهار زرع زمین برهوت اطراف ده هم رحم نکرده اند و می گویند که برایشان سند زده اند، عقل باور می کند که به آن همه زمین سر سبز بهشت کاری نداشته باشند؟ ملحدِ گرسنه در خانه ی خالی بر خوان، عقل باور نکند کز رمضان اندیشد! …

آکبلایی، این آمرتضی جلاد که در این دنیا دشمنان را پوست می کند و دوستان را پوستین! پایش به آن دنیا و سفره های رنگارنگش که برسد خدا می داند که چه گرگی می شود! جلادِ گرسنه در برابر سفره ی نان، همچون عَزَب است بر در حمام زنان!!!

آکبلایی حالا خودت بگو این بهشتی که آملا باقر می گوید زیباست؟ ای شاد باشد روح آنکسی که گفت: زشت باشد دبیقی و دیبا، که بوَد بر عروس نازیبا!

.

درد دل های ملاقربانعلی

____________________

پی نوشت: اویارقلی مدتی است که مفقود الاثر شده است! خواهشمندیم در صورت اطلاع از او ما را مطلع فرمائید!

سر اومد زمستون
.
آکبلایی، تا آمدیم چشم بر هم بزنیم، دیدیم که سال سر شده است. کدام سال؟ خوب معلوم است دیگر، سال 90 هجری شمسی، سال جهاد اقتصادی، که آی جهاد کردیم، آی جهاد کردیم. باز جای شکرش باقی است که جهاد کردیم، ورنه معلوم نبود که وضع ارز و سکه به کجا ها می رسید. ای به قربان درایتِ آسید عباسقلی بروم من ..
آکبلایی، از قدیم گفته اند که سال جدید را با نفوسِ بد زدن شروع کردن شگون ندارد. ما هم که پایبند به آداب و سنن، می گوییم چشم، سمعاً و طاعتاً. چون شگون ندارد چیزی نمی گوییم و کاری به کارِ کسی نداریم، کاری نداریم که در این سال قیمت همه چیز افزایش سرسام آور یافت، از طلا و سکه و ارز گرفته تا لواشک! کاری نداریم که به آمارِ بیکاری و تورمِ امسال آنقدر آب بسته بودند که حتی مجلس ِ بله قربان گویان هم حاضر نشد که آن را تائید کند. به آمار انتخابات مجلس بله قربان گویان هم که اصلا کاری نداریم، که هیچ کدام از اعداد و ارقامش با هم جور در نمی آمدند و هیچ رقمه به هم نمی خوردند و تماماً ضد و نقیض بودند. کاری نداریم که همه جوره تحریم و ذلیل شدیم، از تحریم بانک مرکزی و خارج شدن از لیست سوئیفت گرفته تا تحریم نفتی و هزار بدبختی دیگر. کاری به برادران لاریجانی و برادران دانشجو و دالتونیسمی که مملکت را فرا گرفت هم ندارم. از همه ی این ها میگذریم و همه را به آنی که آن بالاست واگذار می کنیم. ولی الله وکیلی دیگر به این آمرعلی خان دهدار نمی توانیم کاری نداشته باشیم. آخر منِ ملاقربانعلی با همه ی بی سوادی و کم فهمی و کور ذهنی ام متوجه شده ام که سال تمام شده است. اما گویا این آمرعلی خان دهدار هنوز ملتفتِ این موضوع نشده است و هنوز هم که هنوز است می گوید که تا پایانِ سال دو و نیم میلیون شغل ایجاد می کند و یارانه را چند برابر می کند و مشکل مسکن را ریشه کن می کند و شاخِ غولِ بیکاری را می شکند و قس علی هذا … یکی هم نیست این وسط به این آمرخان بگوید که بابام جان سال سر شده است، آخر پائیز که می گویند همین جاست، به جای در باغ سبز نشان دادن برو و جوجه هایت بشمار ..
.
درد دل های ملاقربانعلی

چوب رو که بگیری بالا، گربه دزده فرار می کنه!

.

آکبلایی خدا، در خیابان طی طریق می کردم، به شیداالدین دیوانه ی مجنون برخوردم که زیر درختی بیتوته کرده بود. من ِ زبان بریده هم گفتم با او حال و احوالی بکنم. تو بگو من هم دیوانه ام دیگر، ورنه آدم عاقل که با دیوانه جماعت سر و کله نمی زند، آن هم شیداالدین که با وی در یک جوال رفتن کار حضرت خرس است. خلاصه به او گفتم خسته نباشی کاکو، چرا زیر درخت لمیده ایی؟

شیدالدین کم خرد ناقص العقل هم سرش را برگرداند و گفت: کدام درخت؟ این برج ِایفل است!!

من هم ماندم هاج واج! گفتم یا للعجب، یعنی اینقدر دیوانه است؟ گفتم مرد ِ ناحسابی خجالت نمی کشی که روز ِ روشن صاف صاف در چشمم نگاه می کنی و دروغ می گویی؟

شیداالدین گفت: دروغ کجا بود؟ … درخت را نشان داد و گفت: اینا، برج ِ ایفل!

 من هم نفهمیدم چه شد که از دهنم در رفت و گفتم: بر پدر و مادر ِ هرچه دروغ گو ست لعنت!

آکبلایی خدا، این حرف از دهنم در نیامده یک مشت از آدم های آسید عباسقلی با چوب و چماق، ترکه ی آلبالو و انار، قمه و ساتور بر سر ِ من نازل شدند که بر پدر و مادر ِ خودت لعنت، به آسید عباسقلی ِ ما توهین می کنی؟

هرچه من گفتم که آسید کیست؟ عباسقلی دیگر چه صیغه ای ست؟ من چه کار به کار ِ او دارم. حرف هایم به خرجشان نرفت که نرفت. گفتم سو تفاهم شده من با این شیداالدین ِ زبان نفهم بودم! گفتند: نه! فکر کردی که ما خریم؟ فکر کرده ای که با بچه طرفی؟ با گوش خودمان شنیدیم که گه گفتی بر دروغگو لعنت!

آکبلایی خدا، من ِ نا اهل زیر چوب و چماق بودم، حالی ام نبود که چه می گویم، از دهان ِ گل گرفته ام در رفت که مگر عباسقلی ِ شما دروغگوست؟ همین یک جمله کافی بود تا ممد بی کله، کان هو حرمله، با آن قمه ی بلند بر سرم نازل شود که پدر سوخته به آسید می گویی دروغگو؟ دروغگو خودتی، پدرت است، پدر جدت است … حقت را کف دستت می گذاریم .. بلایی سرت می آوریم که دیگر ازین غلط ها نکنی ..

خلاصه سرتان را درد نیاورم .. آنقدر من را زدند که از دک و پوز و دنده منده چیزی برایم باقی نماند، در آخر هم همان جا وسط خیابان ولم کردند و رفتند.

همین طور که آش و لاش روی زمین پهن شده بودم، شنیدم که صدای خنده می آید. به هزار زور و زحمت سرم را بلند کردم دیدم شیداالدین دارد می خندد. گفتم چه مرگت است؟

گفت: آدم زیر ِ برج ِ ایفل نخندد کجا بخندد؟

گفتم: ای بر هر چه آدم یک دنده و یک پهلو و زورگو ست لعنت …

آکبلایی سرت را درد نیاورم، این جمله هم کار ِ خودش را کرد و باز هم ممد بی کله و دار و دسته مثل لشکریان ابن سعد بر سرم ریختند که ای پدر فلان، به آسید عباسقلی فحش می دهی؟ زورگو خودتی، پدرت است، پدر جدت است …

.

درد دل های ملا قربانعلی

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل!

.

آکبلایی دیگر طاقتم طاق شده بود. این کمر لامصبم زیر فشار هزینه ها خم شده و هیچ توش توانی برایم باقی نمانده بود. گفتم شال و کلاه کنم و به دهداری بروم و شکایت و تظلم خواهی به آمرعلی خان دهدار ببرم.

به دهداری که رسیدم دیدم تابلوی «آمرعلی خان دهدار» را پائین کشیده اند و یک تابلوی جدید زده اند که «آمیرز آمرعلی دهدار«!!! گفتم سبحان الله! آمرعلی خان از کی تا به حال آمیرز شده؟

نوکرش جواب داد: نمی دانم این شهر چه دارد که آمرخان رفته آنجا و چند اشرفی داده و عینک آمیرزی گرفته است.  بابام جان قدرتی خدا هرکه این عینک را بزند آمیرز می شود!

آکبلایی اینجا بود که فهمیدیم حضرت حافظ منظورش از بیت » نگار من که بمکتب نرفت و خط ننوشت ، به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد»، چه بود است. نگو قصد و غرض لسان الغیب، همین قضیه ی اشرفی دادن و عینک گرفتن و آمیرز شدن بود.

آکبلایی، گوش شیطان کر، چشم ِ بد دور، چشم حسود و بیگانه کور، جدیداً اعضای شورای ده هم کم کم دارند عینکی می شوند.

بگذریم برویم سر ماجرای خودمان. خلاصه دق الباب کردم و لاحول گویان داخل اتاق شدم.

به محض اینکه چشمانم به تمثال مبارک آمرخان افتادند، زبان به شکایت گشودم و گفتم: آمرعلی خان از وقتی که این طرح «صنار بده آش» را اجرا کرده اید قبض آب زمینمان سر به فلک کشیده، آخر ما از کجا بیاوریم که این همه پول قبض بدهیم؟ به رب به رسول نداریم، به پیر به پیغمبر نداریم، به عینی و به عین الله نداریم.

آمرخان عینکش را جا به جا کرد و گفت: بشکند این دست که نمک ندارد. بد کردم که حقتان را از مایه تیله دار ها گرفتم؟

گفتم: والله چه حقی؟ چه آشی چه ماستی؟ چه کشکی چه پشمی؟ از وقتی این طرح «صنار بده آش» را اجرا کرده اید، این اصغر چارواداری که دو تا دلیجان داشت، حال چهار تا دیگر هم خریده و بیا و ببین که چه برو و بیایی پیدا کرده است. اگر تا دیروز به او می گفتیم اصغر دلیجان، حال به سبب طرح شما آنقدر پول روی پول گذاشته که دیگر شده اصغر کمپانی! عوضش من ِ گردن شکسته از دار ِ دنیا یک «پیر قاطر» داشتم، که همان را هم مجبور شدم بفروشم تا پول قبض آب زمینم را جور کنم.

آکبلایی، این آمرخان تا قبل از آمیرز شدنش هم حرف ما به کتش نمی رفت، حال که عینک آمیرزی هم گرفته دیگر بدتر! هرچه که به او می گوییم ردیّه ی علمی هم بر آن می آورد. واقعا این عینک آمیرزی هم نعمتی است. مثلا باران نمی آید، جمع می شویم می رویم پشت سر آسید عباسقلی نماز باران می خوانیم. والله بارانی که نمی بینیم. ولی فردایش آمرخان را می بینیم، که یک کاغذ به دست گرفته که طبق آن میزان باران امسال چند برابر سال های دیگر بوده است. تا می گوئیم کو؟ کجا؟ می گوید شما که آمیرز نیستید و بصیرت ندارید، نمی فهمید.

بگذریم، باز هم زدم به جاده خاکی. برویم سراغ درد دل خودمان.

آکبلایی، به آمرخان گفتم: اگر همین طور پیش برود آخرش به جای فروختن گندم و جو ِ زمینم، کارم به خرید گندم و جو می کشد! آخر خدا را خوش می آید؟ آقا ما نه آن صنار سه شاهی ات را خواستیم و نه این قبض و گرانی را!

اما به گوشش نرفت که نرفت. خلاصه هرچه که به این آمرخان گفتم از این گوش گرفت و از آن گوش به در کرد. آخرش هم گفت که شما جماعت قشمشم آبادی قدر نشناسید، از کوفی جماعت هم بدترید. اگر دستم را تا مرفق در عسل فرو کنم و به دهان شما بدهم، باز هم نوک انگشتم را گاز می گیرید، از بس که جَلَب و بی چشم رو و نمک نشناسید. اصلا محبت به شما نیامده، حقتان چوب و ترکه است!

بعد هم به نوکرش گفت که مرا از دهداری بیرون بیندازد.

آکبلایی از این آمرخان که آبی گرم نمی شود، خودت به داد ما برس!

.

درد دل های ملاقربانعلی

آهسته بیا آهسته برو که گربه شاخت نزنه!

.

آکبلایی، بشنو از من چون حکایت می کنم، از ممد بی کله و رفقایش شکایت می کنم. آکبلایی به قول استاد اعظم دخو، این ممد بی کله و رفقاش که تا دیروز خر هم نمی توانستند کرایه کند حالا چون آخرالزمان نزدیک شده به قیمت صلوات اسب می خرند. آکبلایی نمی دانی از وقتی که این ممد بی کله چماق الدوله و شده چه ها که نمی کند. یک عده مجاهد فی السبیل الچپق و دکنگ الممالک را به دور خودش جمع کرده و چه بلاها که بر سر ما نمی آورد!

فی المثل چند ماه پیش از جلوی دهداری قشمشم آباد می گذشتم، دیدم که عکس ِ آمرعلی خان دهدار را آنجا چسبانده اند. خواه ناخواه یاد قبض ِ آب زمینم افتادم که یکدفعه بالا رفته و چند برابر شده بود. از شما چه پنهان که جگرم آتش گرفت! آخر تو بگو صنار سه شاهی بهمان داد، عوضش صد اشرفی کشید روی قبض مان! به قول شاعر که خوب بردی پول ما را به پلتیک آفرین ، با فشنگ اشرفی کردی تو شلیک آفرین!!

 آکبلایی تو بگو، آخر خدا را خوش می آید که این بازی ها را سر ما در می آورد؟ آدم جوش می آورد دیگر. خلاصه به خودش که جرات نداشتم اسائه ادب کنم و چیزی بگویم، گفتم لااقل چهار تا فحش ِ چارواداری نثار عکسش کنم تا بلکه کمی آتش درونم فروکش کند و دلم خنک شود. آکبلایی چشمت روز بد نبیند، دهانم را وا کرده و نکرده، یکهو ممد بی کله و دار و دسته اش روی سرم ریختند که ای بی شعور مگر نمی دانی توهین به آمرعلی خان توهین به آسید عباسقلی است؟!

خلاصه کت بسته مرا بردند آنجا که عرب هم نی نمی اندازد و آنقدر مرا زدند که از دک و پوز و دنده منده چیزی برایم نماند.

الغرض یکی دو ماه را در شفاخانه سر کردم تا حال و روزم به راه شد. همین که از شفاخانه مرخص شدم باز هم این چشم های کور شده ام افتادند به تصویر آمرعلی! آکبلایی از قدیم گفته اند که آدم مسلمان از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود. ما هم که هفت پشت و جد اندر جد مسلمان بودیم، گفتم اینبار دیگر دم به تله ندهم. برای همین تا به عکس رسیدم، تعظیم کردم و گفتم جانم فدای آمرعلی خان! یگانه دهدار خودمان را عشق است! ای بت روح روان وی دهنت قند و نبات ، بر رخت باد سلام و بجمالت صلوات!

آکبلایی، چه بگویم که اینبار هم ممد بی کله مثل ِ عوج بن عنق بر سرم نازل شد که ای پدرسوخته ی مخالف ِ آسید عباسقلی! چشم ِ ما روشن، از کی تا حالا مرید ِ شیخ الجن و نوکر آمرعلی شده ای؟ می برم پدرت را در می آورم ..

آکبلایی! نمی دانم شاید ناف من را با بدبختی بریده اند که هر طرف ِ ماجرا را که می گیرم باز هم خسرالدنیا والاخره می شوم!

.

درد دل های ملاقربانعلی

.

نسیم شمال نوشت:

تا چند کشی نعره که قانون خدا کو * گوش شنوا کو

آنکس که دهد گوش بعرض فقرا کو * گوش شنوا کو

مردم همگی مست و ملنگند به بازار * از دین شده بیزار

انصاف و وفا و صفت و شرم و حیا کو * گوش شنوا کو

خرابی از جنوب و از شمال است ، بر این مخلوق آزادی وبال است
.
آکبلایی خدا، در خانه نشسته بودم که یک هو سر و کله ی آن آمیرزای بی شاخ و دم پیدا شد. من نمی دانم این آمیرزا غول چراغ جادو ست، ابلیس است، جن است، چیست که هی یک هو ظاهر می شود. خلاصه آمیرزا آمد و شروع کرد به لیچار بافتن که در اینجا آزادی نداریم و عوضش آن طرف آب دنیای آزادی است و هرچه خرابی است این ور است و آبادی مال ِ آن وری هاست و خلاصه هر چه هست و نیست آن طرف است. بنده ی کم خرد ِ ناقص العقل نیز دل به حرف های آمیرزا بستم و بار و بنه ام را جمع نموده و آهنگ سفر کرده و به ممالک محروسه ی دولت ِ فخیمه ی انگلستان رخت کشیدم.
در بدو ورودم به یک رستوران رفتم تا اندکی انبانم را از حلال و حرام های فرنگی پر کنم. یک انگلیسی کافر مسلک آمد و با همان زبان بی سر و تهشان گفت که چه میل دارید؟ گفتم آبگوشت بزباش! با تعجب گفت نداریم. گفتم دیزی سنگی! ابرو هایش را بالا انداخت و گفت نداریم. گفتم کشک ِ بادمجان! گفت نداریم. سرتان را درد نیاورم، من هرچه گفتم او گفت نداریم نداریم نداریم!
آکبلایی خدا، آخر مملکتی که خورش فسنجان و قیمه بادمجان هم ندارد، آنوقت باور می کنی که آزادی داشته باشد؟
خدا آمیرزا را لعنت کند که می گفت آن ور ِ آب برای انتخاب آزادی! آخر چه انتخابی؟
خلاصه یک استغفرالله غلیظ و شدّاد تحویل دادم و به آن انگلیسی بی دین و ایمان گفتم که حداقل یک چایی بیاور! این یکی را که دیگر دارید! گفت اُکِی اُکِی … و رفت.
چند دقیقه بعد دیدم که ذلیل مرده با یک فنجان برگشت. چایی نگو، آب زیپو! گفتم مردیکه ی نجس این دیگر چیست؟ گفت: تی! گفتم این چه مدل چایی است؟ چفت: چاینیس تی! گفتم خاک بر سر شما که چایی تان هم چینی است! باز ما فقط اقتصادمان چینی است.
آکبلایی خدا، آخر مملکتی که از خودش چایی ندارد، تو باور می کنی که آزادی داشته باشد؟
القصه، گفتیم همین چایی شرک آلود را بخوریم. اما چشمتان روز بد نبیند! نه اینکه این انگلیسی های ملحد همواره در پی اذیت کردن خلق الله هستند، برای همین نعلبکی های زیر فنجانشان را تخت ساخته اند تا خلق الله موقع چایی خوردن نتوانند درست و حسابی کیفور شوند. ولی من که کوتاه بیا نبودم، گفتم برای شکستن هیمنه ی شما مستکبران هم که شده در همین نعلبکی های تخت چایی می خورم تا آن چشمانتان در بیاید و بفهمید که ایرانی جماعت بیدی نیست که به باد ِ استکبار ِ شما بلرزد.
الغرض، چایی را در نعلبکی ریختم و بسم اللهی تحویل دادم و هورت اول را کشیده و به هورت دوم نرسیده، دیدم که همه جا سوت و کور شد. نعلبکی را که پائین آوردم دیدم از مرد و زن و گارسون و غیره و ذلک، همه زل زده اند و خیره خیره به من نگاه می کنند. والله ما شنیده بودیم که زن های انگلیسی بی حیا و عفت هستند ولی نه دیگر اینطور که مثل مرد های ما هیز و چشم چران باشند. شنیده بودیم که مرد های انگلیسی دگرباش هستند، ولی فکر نمی کردیم که این طور خیره خیره به ما نگاه می کنند.
یک ایرانی مادر مرده ی خود فروخته که گوشه ای نشسته بود، تا وضع و اوضاع من را دید به سمتم جهید و گفت: چرا هورت می کشی؟ آبروی ما را بردی…
آکبلایی خدا، در مملکتی که کسی حق ِ هورت کشیدن هم ندارد، تو باور می کنی که آزادی وجود داشته باشد؟
نعلبکی استعماری را به روی میز کوبیدم و یک راست به ایران برگشتم! هنوز پایم را از فرودگاه بیرون نگذاشته بودم که دیدم راننده مسافرکشی فریاد می کشد:
آزادی … آزادی … آزادی …
چشمانم برقی زد و سریع ور ِ دلش جستم و گفتم: جانم داداش؟
گفت: می خوای به «آزادی» برسی؟
گفتم چطوری؟
گفت: دربست پنج تومن..
آکبلایی خدا، آخر به جز اینجا، دیگر کجای دنیا با پنج تومن می توان به «آزادی» رسید؟ باز مردم بروند و بگویند که اینجا «آزادی» نداریم!
.
درد دل های ملا قربانعلی

داداش! پس این پول ِ ما چی شد؟

.

آکبلایی خدا .. این آسید عباسقلی می گفت که هیچ کارت بی حکمت نیست و ما بصیرت نداریم که نمی بینیم. ولی من ِ فاسد العقیده آخر نفهمیدم که چه حکمتی پشت ِ آن کار هایت نهفته است … مثلا آسید عباسقلی می گوید هر آنکس که دندان دهد خودش نیز ز رحمت نان دهد، ولی من نمی دانم حکمتش چیست که در این دنیا هرکه دندان دارد نان ندارند، آن هم که نان دارد دندان ندارد، ما هم که به حول و قوه الهی نه نان داریم و نه دندان.. چه می دانم والله ..

آکبلایی خدا امروز باز هم این بذر ِ کفر، همان تیویلیزیون، را روشن کردم و باز هزار جور فکر و خیال زد به سرم. الحق که این آسید عباسقلی راست می گوید که این شهر شهر ِ فرنگ ِ برقی دزد ِ دین و دنیاست، اصلا این امّ الفساد که می گویند همین تیویلیزیون است! لامصب دروازه ی جهنم است!

آکبلای، داشت یک جایی را نشان می داد، من که نمی دانم کجا بود، یعنی اول گمان بردم که «آلیس در سرزمین عجایب» است، ولی قشمشم بچه می گفت که گوانجو یا گوانژیو یا گوانگ ژو گوانگ جیو یا یک چیزی تو این مایه ها است! این قشمشم بچه می گفت که اینجا همان جایی است که آسید عباسقلی می گوید که خراب آباد است و مردمش برق ندارند و از دار دنیا فقط یک چراغ موشی دارند که آن هم نفت ندارد!

آکبلایی خدا من نمی دانم این آسید عباسقلی روی چه حسابی آن حرف ها را زده، والله حتما یک چیزی می داند که می گوید آنجا خرابه است دیگر، خلاصه سید ِ اولاد رسول که العیاذ بالله حرف بی حساب نمی زند. خلاصه من نمی دانم که این گوانجویی ها برق دارند یا نه، فقط همین را می دانم که برق از سر ما که پرداندند!

آکبلایی خدا در آن خراب شده ی آباد تر از اینجا، جشنی برپا بود که آن سرش نا پیدا! حالا بین خودمان بماند ولی می گفتند که رفقای آسید عباسقلی هم رفته بودند آنجا تماشا … خلاصه جشن و سروری بر قرار بود …

آکبلای به یاد ِِ یک بیچاره افتادم .. آن بنده خدای مفلوک ِ گور به گور شده ای که یک روزی آمد و یکی ازین جشن ها در این کشور  برگزار کرد. جشن دو هزار و پانصد ساله! ما که در این مملکت جشن نداشتیم، بعد از دو هزار و پانصد سال هم که یک جشنی گرفتیم ملت چشم نداشتند ببینند! هنوز هم که هنوز هست سر ِ آن بیچاره منت می گذارند که اگر آن یک قران دو زار را به جای جشن می دادی به مردم الان اینجا گلستان بود!

آکبلایی خدا، من که روم نمی شود، ولی تو که بزرگی، تو که می گویند از هیچ کس نمی ترسی، خودت به این ها بگو که شما ها که الان دیگر جشن نمی گیرید، پس چرا پولش را به ما نمی دهید؟ شما که بریز و بپاش نمی کنید، پس چرا تورم سال به سال افزایش می یابد؟ شما که مثل مستکبرین و مستبدین و طاغوتیان مال مردم خور نیستید، پس چرا سرانه سالانه ی ما سال به سال کمتر می شود؟

آکبلایی من این چیز ها سرم نمی شود.. یک کلام، پس این پول ِ ما چی شد؟

.

درد دل های ملا قربانعلی

که کشور ِ ذلیل ِ ما، ذلیل تر نمی شود!

.

آکبلایی خدا که خالق ِ خرسی، بنده را هم آفریده ای، مرسی!! ولی دیگر چرا این روس ها را آفریدی؟

آکبلایی خدا، بشنو از من چون حکایت می کنم، از زرنگی ها شکایت می کنم، زرنگ کیست؟ خوب همین روس ها دیگر!

این دوستان ِ روس ِ ما، با کلی اهن و تلپ سی سال این پروژه ی احداث نیروگاه هسته ای بوشهر را عقب انداختند و هربار یک جور ما را سر دواندند و هر بار به بهانه ای ما را پیچاندند و الحق شاعر راست گفته است که: بگفتا آنچه را پنداشتم دوست، بدیدم در حقیقت دشمنم اوست!

حالا هم که قرار است انگاری جدی جدی این نیروگاه را راه بیندازند آمده اند یک قرارداد بسته اند پر از تبصره و ماده! از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که این قرارداد چیزی کم از عهدنامه ی ترکمنچای و گلستان ندارد و جای دارد که در کتب تاریخ تدریس شود تا مایه ی عبرت آیندگان گردد!

مسئولین عزیز برای اینکه نظر ِ مساعد و رضایت روس ها را برای راه اندازی نیروگاه بدست آورند، حاضر شدند که به هر خواسته ای تن در بدهند! از جمله ی آن، سهم ِ پنجاه درصدی ِ روس ها در شرکت ِ نیروگاه بوشهر است! این روس ها خیر سرشان آمدند یک نیروگاه برای ما ساختند، البته آن هم صد بار کشتنمان و زنده مان کردند و جانمان را به لب رساندند تا درستش کردند، حال هم که به اینجا رسیده دندان تیز کرده اند که هر چه می توانند ما را بدوشند! در واقع کباب ِ نیروگاه را قرار است روس ها بخورند و سیخش بماند برای ما!

عزیزان من یادمان نرود که شاعر گفته: به سگ ِ هار اگر رو بدهم، تو مپندار که از او برهم! حال باز بروید به این روس ها رو بدهید، رو که چه عرض کنم، باج و خراج!

.

درد دل های ملاقربانعلی

در باب ِ اون ممه ای که لولو بردش!

.

آکبلای ما گفتیم که با این ملت این طور تا نکنید، ولی کو گوش ِ شنوا! گفتیم که گرچه گفته اند آتش ِ سوزان نکند با سپند آنچه کند دود ِ دل ِ دردمند، ولی بدتر و سوزان تر و سوزناک تر از آه ِ این ملت حرفشان است و الحق علما راست گفته اند که دروازه را میشود بست اما دهان ِ این مردم را نمی توان بست، ولی باز هم گوش نکردند! آکبلای ما گفتیم که سیستم ِ این ملت بر مدار ِ سخنم تلخ نخواهی دهنم شیرین کن می چرخد، باز هم گوش نکردند! آنقدر گوش نکردند تا کار بدینجا رسید!

آکبلای حال دیدی که چه شد؟ از بس خالی بندی و دودوزه بازی و حرف های صد تا یک غاز تحویل این ملت دادند که مردم عطای اخبار ِ صدا و سیما و حرف های مسئولین را به لقایش بخشیدند. حال کار به جایی رسیده که اگر در صدا و سیما خبری اعلام کنند و یا اینکه سخنی از مسئولین را نقل کنند، (چه آن خبر و سخن راست و حسینی باشد چه دروغ) فی الفور مردم واکنش نشان می دهند، و یا می گویند که دروغ است و یا آن را می کنند سوژه خنده! و تفکر ِ عموم بر این تعلق گرفته که به قولی این مسئولین ندهند شربت ِ شیرین به کسی ، که در آن یافت نگردد مگسی! در چنین فضایی است که حتی نقل ِ یک ضرب المثل ِ ساده هم می شود مضراب ِ کوس ِ رسوایی ِ راوی ِ آن!

آکبلای، کار کم کم دارد به جایی می رسد که اگر یکی از آقایان بفرماید که «دیگ به دیگ می گوید روت سیاه»، فردایش ملت همین جمله را می کنند پیراهن ِ عثمان و در کوی برزن راه می افتند و در بوق و کرنا می کنند که مگر دیگ رو دارد؟ اصلا مگر دیگ حرف می زند که به دیگ ِ دیگر بگوید روت سیاه؟

بله آکبلای، اون ممه ای که می گویند همانا چیزی جز اعتبار ِ صدا و سیما و آبروی مسئولین نبود، که متاسفانه لولو بردش!

آکبلای، مجال ِ سخن تا نبینی ز پیش ، به بیهوده گفتن مبر قدر ِ خویش!

.

درد دل های ملا قربانعلی

حکایت ِ هفته!

یکی از دیگری پرسید که قلیه را به قاف کنند یا به غین؟ گفت: قلیه نه بر قاف کنند و نه به غین، قلیه به گوشت کنند

جیک جیک های میرزا در توئیتر

برای با خبر شدن از به روز شدن این وبلاگ می توانید در خبرنامه ی وبلاگ عضو شوید.
برای عضویت در خبرنامه، ایمیل خود را در کادر پائین وارد نمائید.

به 8 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: