میدان اسب ساری!

.

والله قضیه از آنجا شروع شد که آن شیداالدین چرمنگ یک کاغذ آدرس از روی زمین پیدا کرد. مردیکه ی لایعقل آنچنان رقص و سماع و پایکوبی راه انداخت که انگار نقشه ی گنج پیدا کرده است. مردم هم که دیدند این دیوانه ساکت بشو نیست دورش را گرفتند و گفتند که کم خرد مگر چه یافتی؟ شیدا نگاهی به برگه انداخت و گفت که میدان امام کجاست؟ گفتند چهار قدم آن ور تر. چشمانش را تنگ کرد و گفت میدان اسب را می گوئید؟ با تعجب گفتند اسب؟ گفت امام؟

در همین گیر و دار یکهو سر و کله ی ممد بی کله و دار دسته اش با چماق و ترکه پدیدار شد. من نمی دانم که چه طور یکهو ظاهر شدند. نمی دانم از تخم و ترکه ی اجنه هستند؟ یا اینکه مویشان را آتش زدند. نمی دانم. ولی این را می دانم که مثل لشکریان ابن سعد بر مردم نازل شدند و روی سر و کول مردم ریختند و داد و هوار راه انداختند که بی پدرها به امام فحش می دهید؟ اسب خودتان هستید. اسب هفت جدتان است! هرچه مردم گفتند که نه به جان شما! ما با امام شما چه کار داریم؟ درمورد اسب خودمان می حرفیم! آن ها گوششان بدهکار نبود که نبود. خلاصه خر تو خر که نه، اسب تو اسب شد.

فردا روز همین که مردم شال و کلاه کردند و از خانه زدند بیرون، دیدند که ای وای، جا تر است و از بچه خبری نیست. به عبارتی دیدند که امام سرجابش است، اما دیگر از اسب خبری نیست. یک بنر هم با امضای «جنابین مستطاب ممد بی کله و رفقا» وسط میدان چپانده بودند که روی آن نوشته بود: پیشوای ما اسب نبود! اسب های شما خرند!

والله یکی هم نبود که به آن ها بگوید این حرف ها چیست؟ اتفاقا اسب حیوان نجیبی است!

.

پی نوشت:

حالا اسب های ساری خر بودند، این آریوبرزن بیچاره چه کرده بود که دستور دادید از میدان شهر یاسوج برچیده شود

قوه ماستمالیه!

.

این قوه یکی از ارکان اصلی یک حکومت می باشد و در واقع مکمل سه قوه ی دیگر یعنی مجریه و مقننه و قضائیه می باشد و نبود این قوه همانا به معنی پنبه کردن تمام چیز هایی است که آن سه قوه رشته کرده اند. وظیفه ی اصلی این قوه مدیریت افکار عمومی است. می توان گفت که این قوه در حکم میرا کننده (همان دمپر ِ خارجکی ها) است و احساسات عمومی را با روش های نوین خاموش می کند.

ریاست این قوه فی الحال بر عهده ی جناب مستطاب ضرغامی دامه برکاته می باشد.

برگرفته از کتاب تعلیمات اجتماعی ِقشمشم آباد

*****

حالا من باب مثال حوادث سوریه که صد تا صد تا کشته می دهند و این تلویزیون ما جیک هم نمی زند، حالا توی بحرین یک فشنگ در بشود، این تلویزیون ما انگار که تیر غیب خورده باشد جَری می شود و های هوی راه می اندازد که وا مصیبتا، وا غیرتا، وا اسلاما … بزرگان و علما اعظام هم که این ها را می شنوند رگ غیرتشان قلمبه می شود که هیهات من الذله …

آن چنان در بوق و کرنا کرده که در بحرین بیست و یک نفر را دستگیر کرده اند، انگار که فراموشش شده که بعد از انتخابات خودمان آنقدر آدم دستگیر شدند که دادگاه های دسته جمعی تشکیل شد و صد تا صد تا آدم می آوردند در محضر دادگاه!

این تلویزیون ِ ما یک شیر ناپاک خورده ای است که حد و حصر ندارد، هی می آید می گوید که در یمن قبرستان ها را خراب کرده اند. ولی زیر گوشش قبرستان بهائیان را خراب می کنند ککش هم نمی گزد. پیرمرد ِ هفتاد ساله را با غل و زنجیر در خیابان های تنکابن می گردانند به روی خودش نمی آورد آنوقت در فلان جای آمریکا، خون از دماغ ِ یک فلان فلان شده بچکد، یک کولی بازی در می آورد که آن سرش نا پیدا!

مریض ها را می برند و مثل زباله کنار خیابان خالی می کنند، داد مردم که در می آید سریع شروع می کند به ماله کشیدن و ماست مالی کردن که کار ِ امریکایی ها و اسرائیلی ها بود.

والله سنگ پای قزوین هم اگر یک روزی سری به شبکه های تلویزیون ما بزند از خجالت آب می شود!

اصلا شیطان می گوید که برویم مثل ِ این ملاقربانعلی یکی از این تلویزیون های خارجکی که یک بشقاب هم دارند بخریم و جان ِ خود را از شر این جناب ماستمالیه خلاص کنیم.

.

الکاشف الاسرار قشمشم بچه

……………..

ضرغامی

از طلا بودن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید!
.
آقا ما که کاره ای نبودیم، ما مثل همیشه ویلان و سرگردان ِ روزگار بودیم، کاری به کار ِ کسی نداشتیم. یک هو دیدیم سر و کله ی یکی پیدا شد، نمی دانم که بود، ولی می گویند که انگاری شعیب بن الصالح بود! خلاصه این شعیب خان آمد و گفت که بیائید می خواهم به شما پول و نون بدهم، آب و دون بدهم، دیگه نمی دانم ساز و مزقون بدهم.
آخر قرار نبود این طوری بشود. والله، آمد گفت که می خواهم پول نفت را به شما بدهم، من نمی دانم این پول نفت چه کوفتی است که هروقت یکی می گوید می خواهد آن را به ما بدهد، همین صنار سه شاهی مان را هم می ستاند!
بله، جانم برایتان بگوید که، این دفعه هم قرار شد پول نفت پایش به سفره ی ما باز شود، نه اینکه می گویند سگ زرد برادر شغال است، پول ِ نفت هم عمقالی ِ فیش ِ گاز است! پول نفت که داشت می آمد سر سفره ی ما، پیش خود گفت بد است تنهایی بیاید، پس دست ِ فیش گاز را هم گرفت و گفت بیا دو تایی با هم برویم! نمی دانم چه شد که پول نفت این وسط چپو شد. شاید پول نفت رفت پیش آن یازده میلیارد دلاری که در درآمد های نفتی کم آمد و مجلس هم نفهمید که چه شد کی برد و کجا خورد! نمی دانم والله، شاید هم رفت پیش ِ همان هفتاد و نمی دانم چند درصد تخلف از بودجه! الله اعلم، ما که نمی دانیم، ولی شاید مثل سهام بیمه ی ایران رفت توی انبان یا جیب ِ تنبان ِ دوست و رفقای صاحب محفل در ساختمان فاطمیه! شاید هم رفت پیش همان هزار و دویست میلیاردی که آقای فلانی وام گرفت و نداد و رفت مرکب ِ شعیب بن الصالح را خرید و ایضاً سهام ِ بانک سامان و بانک گردشگردی را، خلاصه هرچه که بود پول نفت رفیق ِ نیمه راه شد و فیش گاز تک و تنها آمد سر سفره ی ما!
.
الکاشف الاسرار، قشمشم بچه

بهار اومد؟ بزک نمیر …
.
والله از موقعی که من ِ آمیرزا به یاد دارم می گفتند که بزک نمیر بهار میاد کمبوزه و خیار میاد. حالا هم مثل ِ اینکه بهار آمده، والله نه کمبوزه آمد و نه دیدیم که خیار بیاد عوضش به مدد طرح تحول اقصادی و این جنگولک بازی ها که دولت درآورد، برایمان یک قبض ِ گاز آمد. والله این حرف ها گفتن ندارد، آخر آباجی المیرزا می گوید که دم ِ عیدی این حرف ها شگون ندارد، یکی نیست به این آباجی بگوید خوب شگون نداشته باشد، مثلا چه می شود؟ مثل ِ اینکه صدای ما به گوش آباجی رسید، آخر دارند با صدای بلند فرمایش می کنند که تا تابستان صبر کن، آن موقع قبض ِ برق هم که آمد می فهمی شگون ندارد یعنی چه ..
خلاصه عید آمد، امیدواریم که لااقل سال دیگر کمبوزه و خیار بیاید ..
این شعر از اشرف الدین رشتی (نسیم شمال) هم تقدیم به شما:
گریه نکن عزیز من موسم نوبهار میاد * بلبل مست نغمه زن بر سر شاخسار میاد
باز بباغ بوستان میوه ی آبدار میاد * غله ز خوار میرسد گندم شهریار میاد
بزک نمیر بهار میاد خربزه و خیار میاد
سال دگر بخوشدلی نان و پنیر میخوری * گوشت کباب میکنی دیزی سیر میخوری
روغن زرد میخری شربت و شیر میخوری * بر در خانه ات همی خربزه بار بار میاد
بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد
هرچه خوری بخور ولی غم مخور از گرسنگی * غصه و غم بجای نان کم مخور از گرسنگی
یک دو سه روز صبر کن سم مخور از گرسنگی * شام اگر نخورده ایی فردا واست نهار میاد
بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد
شام نمیخوری مخور گشنه بخواب دم مزن * خشک شده است آبها تشنه بخواب دم مزن
گر به تنت فرو رود دشنه بخواب دم مزن * چرخ زنان بکام ما گردش روزگار میاد
بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد
سید اشرف الدین رشتی (نسیم شمال)
.
عید نوروز بر همگان مبارک
والسلام

خاله جی جی باجی و عمو لا ترجی
.
یادش بخیر، آن قدیم ها خاله جی جی باجی می آمد برای ما قصه تعریف می کرد، یک بار هم برای ما از عمو لا ترجی تعریف کرد، که هیچ کاری برایش نشد نداشت و با یک اجی مجی لاترجی گفتن همه چیز را حل و فصل می کرد. عرضم به حضور ِ شما که ما آن موقع بچه بودیم و ناقص العقل، لهذا می پنداشتیم که این حرف ها آبکی است و خاله جی جی باجی از سر ِ کهولت ِ سن این داستان ها را به هم می بافد. خلاصه بچه بودیم و نمی فهمیدیم که آنچه را که ما در آجر نمی بینیم جی جی باجی در خشت خام می بیند.
جای شما خالی، دیروز پنج شنبه بود و هوس زیارت اهل قبور به سرم زد و یک راست به سوی آرامگاه سرازیر شدم. همین که به قبر خاله جی جی باجی رسیدم گفتم: خاله خدا بیامرزتت، عمرت به دنیا نبود، وگرنه این عمو لاترجی که هنوز زنده است.
آمرعلی که در معیت و پا در رکاب ِ من به قبرستان آمده بود گفت: چه می گویی آمیرزا، عمو لا ترجی دیگر چه صیغه ای است؟ مگر بچه شده ایی؟
گفتم: آمرعلی جان، تو دیگر چرا این حرف را می زنی، عمو لا ترجی که حیّ و حاضر است.
آمرعلی با تعجب گفت: آمیرزا با همه بله با ما هم بله؟ ما از خودتان هستیم، این حرف ها را بگذارید برای اغیار…
گفتم: نه به جان ِ آمرعلی، عمو لا ترجی که این روز ها همه جا سرو کله اش پیداست! مثلا الیاس نادران در مجلس گفت که رحیمی معاون اول رئیس جمهور مفسد اقتصادی است، توکلی در تلوزیون نیز بر این موضوع تاکید کرد، سخنگو ی قوه ی قضائیه هم گفت که رحیمی احضار شده است و کلی ماجرا و حرف و حدیث وسط آمد، از ایشان تائید از اوشان تکذیب و هزار و یک ماجرای دیگر، ولی سر ِ به زنگا سر و کله ی عمو لا ترجی پیدا و یک اجی مجی لا ترجی گفت و همه چی حل و فصل شد و اسم ِ جناب معاون اول هم از پرونده حذف شد و انگار نه انگار، آقا نه خانی آمد و نه خانی رفت .. شتر دیدی ندیدی ..
یا مثلا گفتند که امیرحسین طهرانچی در یکم اسفند کشته شد، باز سر و کله ی عمو لا ترجی پیدا شد و یک اجی مجی گفت و امیرحسین خان زنده شد و آمد در تلویزیون گفت که من زنده ام! کی گفته من را کشته اند.
آمرعلی گفت: هاااااا! این یک دم را خوش نخواندی، من خودم به سایت بهشت زهرا رفتم و جست و جو کردم و دیدم که اسمش در سایت هست و تاریخ وفات هم یک اسفند درج شده است.
گفتم: خوب، عمو لا ترجی یادش رفت که اسم ِ این بنده ی خدا را از لیست متوفی در سایت بهشت زهرا پاک کند. وگرنه یک اجی مجی بخواند آن هم از دیتا سنتر ِ بهشت زهرا حذف می شود.
آمرعلی گفت: آها! من می گویم چطوری است که همیشه یک هو همه چی تغییر می کند!
گفتم: بله! کار کار ِ عمو لا ترجی ِ خودمان است.
.
العبد الاحقر میرزا قشمشم
.
پی نوشت:
مشخصات امیرحسین طهرانچی در سایت بهشت زهرا را می توانید در بخش ِ «جستجو متوفی» پیدا کنید:
http://www.beheshtezahra.ir/Default.aspx?tabid=92
البته اگر توسط مسئولان حذف نشود.
آمیرزا شدت ِ تاثر خودش را از دروغ پردازی های «صدا و سیما» اعلام می دارد.
به قول ایرج میرزا:
زنهار مگو سخن به جز راست * هرچند تو را در آن ضرر هاست
گفتار دروغ را اثر نیست * چیزی ز دروغ زشت تر نیست

خرابی از جنوب و از شمال است ، بر این مخلوق آزادی وبال است
.
آکبلایی خدا، در خانه نشسته بودم که یک هو سر و کله ی آن آمیرزای بی شاخ و دم پیدا شد. من نمی دانم این آمیرزا غول چراغ جادو ست، ابلیس است، جن است، چیست که هی یک هو ظاهر می شود. خلاصه آمیرزا آمد و شروع کرد به لیچار بافتن که در اینجا آزادی نداریم و عوضش آن طرف آب دنیای آزادی است و هرچه خرابی است این ور است و آبادی مال ِ آن وری هاست و خلاصه هر چه هست و نیست آن طرف است. بنده ی کم خرد ِ ناقص العقل نیز دل به حرف های آمیرزا بستم و بار و بنه ام را جمع نموده و آهنگ سفر کرده و به ممالک محروسه ی دولت ِ فخیمه ی انگلستان رخت کشیدم.
در بدو ورودم به یک رستوران رفتم تا اندکی انبانم را از حلال و حرام های فرنگی پر کنم. یک انگلیسی کافر مسلک آمد و با همان زبان بی سر و تهشان گفت که چه میل دارید؟ گفتم آبگوشت بزباش! با تعجب گفت نداریم. گفتم دیزی سنگی! ابرو هایش را بالا انداخت و گفت نداریم. گفتم کشک ِ بادمجان! گفت نداریم. سرتان را درد نیاورم، من هرچه گفتم او گفت نداریم نداریم نداریم!
آکبلایی خدا، آخر مملکتی که خورش فسنجان و قیمه بادمجان هم ندارد، آنوقت باور می کنی که آزادی داشته باشد؟
خدا آمیرزا را لعنت کند که می گفت آن ور ِ آب برای انتخاب آزادی! آخر چه انتخابی؟
خلاصه یک استغفرالله غلیظ و شدّاد تحویل دادم و به آن انگلیسی بی دین و ایمان گفتم که حداقل یک چایی بیاور! این یکی را که دیگر دارید! گفت اُکِی اُکِی … و رفت.
چند دقیقه بعد دیدم که ذلیل مرده با یک فنجان برگشت. چایی نگو، آب زیپو! گفتم مردیکه ی نجس این دیگر چیست؟ گفت: تی! گفتم این چه مدل چایی است؟ چفت: چاینیس تی! گفتم خاک بر سر شما که چایی تان هم چینی است! باز ما فقط اقتصادمان چینی است.
آکبلایی خدا، آخر مملکتی که از خودش چایی ندارد، تو باور می کنی که آزادی داشته باشد؟
القصه، گفتیم همین چایی شرک آلود را بخوریم. اما چشمتان روز بد نبیند! نه اینکه این انگلیسی های ملحد همواره در پی اذیت کردن خلق الله هستند، برای همین نعلبکی های زیر فنجانشان را تخت ساخته اند تا خلق الله موقع چایی خوردن نتوانند درست و حسابی کیفور شوند. ولی من که کوتاه بیا نبودم، گفتم برای شکستن هیمنه ی شما مستکبران هم که شده در همین نعلبکی های تخت چایی می خورم تا آن چشمانتان در بیاید و بفهمید که ایرانی جماعت بیدی نیست که به باد ِ استکبار ِ شما بلرزد.
الغرض، چایی را در نعلبکی ریختم و بسم اللهی تحویل دادم و هورت اول را کشیده و به هورت دوم نرسیده، دیدم که همه جا سوت و کور شد. نعلبکی را که پائین آوردم دیدم از مرد و زن و گارسون و غیره و ذلک، همه زل زده اند و خیره خیره به من نگاه می کنند. والله ما شنیده بودیم که زن های انگلیسی بی حیا و عفت هستند ولی نه دیگر اینطور که مثل مرد های ما هیز و چشم چران باشند. شنیده بودیم که مرد های انگلیسی دگرباش هستند، ولی فکر نمی کردیم که این طور خیره خیره به ما نگاه می کنند.
یک ایرانی مادر مرده ی خود فروخته که گوشه ای نشسته بود، تا وضع و اوضاع من را دید به سمتم جهید و گفت: چرا هورت می کشی؟ آبروی ما را بردی…
آکبلایی خدا، در مملکتی که کسی حق ِ هورت کشیدن هم ندارد، تو باور می کنی که آزادی وجود داشته باشد؟
نعلبکی استعماری را به روی میز کوبیدم و یک راست به ایران برگشتم! هنوز پایم را از فرودگاه بیرون نگذاشته بودم که دیدم راننده مسافرکشی فریاد می کشد:
آزادی … آزادی … آزادی …
چشمانم برقی زد و سریع ور ِ دلش جستم و گفتم: جانم داداش؟
گفت: می خوای به «آزادی» برسی؟
گفتم چطوری؟
گفت: دربست پنج تومن..
آکبلایی خدا، آخر به جز اینجا، دیگر کجای دنیا با پنج تومن می توان به «آزادی» رسید؟ باز مردم بروند و بگویند که اینجا «آزادی» نداریم!
.
درد دل های ملا قربانعلی

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم!
.
منت دولت را عزّ و جلّ، که طاعتش موجب قربت است و طرح هایش باعث مکنت! بلاخره این قطار تحول اقتصادی از ایستگاه اول به راه افتاد، ملاقربانعلی امروز می گفت که این طرح اگر تهش به ترکستان ختم نشود قطع و یقین به گلستان هم ختم نمی شود…
آخر یکی نیست به این ملاقربانعلی بگوید که مرد ِ عاقل تو را چه به نظر دادن در این موارد؟ چرا ناشکری می کنی؟ هشتاد و یک تومان پول گرفتی باز هم دو قورت و نیمت باقی است؟ آخر بنده ی خدا مردم با هشتاد تومان پول می روند اروپا و بر می گردند، این که هشتاد و یک تومان است، بگیر و خدا را شاکر باش …
القصه، مردی پای راست بر رکاب نهاد و سوار شد، رویش از کفل اسب بود. او را گفتند: باژگونه بر اسب بنشسته ای. گفت: من باژگونه ننشسته ام، اسب چپ بوده است! … بله عزیزان ِ من، طرح هدفمندی یارانه ها که مشکلی ندارد، اگر مشکلی هم هست از ما ست … از قدیم هم که گفته اند خلایق هرچه لایق ..
باری، این بنده ی عاصی و قاصر، پارسال در عوالم خماری به قلمروی مکافشات افتادم و در رویایی کاذبه آینده را مشاهده نمودم، جسارتاً قلم به دست گرفتم و از روی نفهمی چیز هایی را که دیده بودم در باب سال هزار و چهارصد و چهار سر هم کردم، خمار بودم دیگر، بر آدم خمار هم که منتی نیست. فکر می کردم که واقعا بیست سال دیگر چنین خواهد شد که در مکاشفه دیدم … به پیر به پیغمبر، به رب به رسول، به عینی و به عین الله که اگر من می دانستم این خواب برای نزدیک تر از این حرف هاست، آخر من کف ِ دستم را بو نکرده بودم که همین دو سال دیگر این طوری می شود، گمان باطل می بردم که بیست سال دیگر است!
البته این نوشته را پیشتر از این ها در ستون کناری وبلاگ برای دانلود قرار داده بودم، ولی من باب خالی نبودن عریضه می توانید این نوشته ی کوتاه را از لینک زیر دانلود فرموده و از حوادث سال های آینده مطلع گردید:
دانلود داستان کوتاه ایران 1404.
و من الله توفیق
قربان ِ شما، آمیرزا

داداش! پس این پول ِ ما چی شد؟

.

آکبلایی خدا .. این آسید عباسقلی می گفت که هیچ کارت بی حکمت نیست و ما بصیرت نداریم که نمی بینیم. ولی من ِ فاسد العقیده آخر نفهمیدم که چه حکمتی پشت ِ آن کار هایت نهفته است … مثلا آسید عباسقلی می گوید هر آنکس که دندان دهد خودش نیز ز رحمت نان دهد، ولی من نمی دانم حکمتش چیست که در این دنیا هرکه دندان دارد نان ندارند، آن هم که نان دارد دندان ندارد، ما هم که به حول و قوه الهی نه نان داریم و نه دندان.. چه می دانم والله ..

آکبلایی خدا امروز باز هم این بذر ِ کفر، همان تیویلیزیون، را روشن کردم و باز هزار جور فکر و خیال زد به سرم. الحق که این آسید عباسقلی راست می گوید که این شهر شهر ِ فرنگ ِ برقی دزد ِ دین و دنیاست، اصلا این امّ الفساد که می گویند همین تیویلیزیون است! لامصب دروازه ی جهنم است!

آکبلای، داشت یک جایی را نشان می داد، من که نمی دانم کجا بود، یعنی اول گمان بردم که «آلیس در سرزمین عجایب» است، ولی قشمشم بچه می گفت که گوانجو یا گوانژیو یا گوانگ ژو گوانگ جیو یا یک چیزی تو این مایه ها است! این قشمشم بچه می گفت که اینجا همان جایی است که آسید عباسقلی می گوید که خراب آباد است و مردمش برق ندارند و از دار دنیا فقط یک چراغ موشی دارند که آن هم نفت ندارد!

آکبلایی خدا من نمی دانم این آسید عباسقلی روی چه حسابی آن حرف ها را زده، والله حتما یک چیزی می داند که می گوید آنجا خرابه است دیگر، خلاصه سید ِ اولاد رسول که العیاذ بالله حرف بی حساب نمی زند. خلاصه من نمی دانم که این گوانجویی ها برق دارند یا نه، فقط همین را می دانم که برق از سر ما که پرداندند!

آکبلایی خدا در آن خراب شده ی آباد تر از اینجا، جشنی برپا بود که آن سرش نا پیدا! حالا بین خودمان بماند ولی می گفتند که رفقای آسید عباسقلی هم رفته بودند آنجا تماشا … خلاصه جشن و سروری بر قرار بود …

آکبلای به یاد ِِ یک بیچاره افتادم .. آن بنده خدای مفلوک ِ گور به گور شده ای که یک روزی آمد و یکی ازین جشن ها در این کشور  برگزار کرد. جشن دو هزار و پانصد ساله! ما که در این مملکت جشن نداشتیم، بعد از دو هزار و پانصد سال هم که یک جشنی گرفتیم ملت چشم نداشتند ببینند! هنوز هم که هنوز هست سر ِ آن بیچاره منت می گذارند که اگر آن یک قران دو زار را به جای جشن می دادی به مردم الان اینجا گلستان بود!

آکبلایی خدا، من که روم نمی شود، ولی تو که بزرگی، تو که می گویند از هیچ کس نمی ترسی، خودت به این ها بگو که شما ها که الان دیگر جشن نمی گیرید، پس چرا پولش را به ما نمی دهید؟ شما که بریز و بپاش نمی کنید، پس چرا تورم سال به سال افزایش می یابد؟ شما که مثل مستکبرین و مستبدین و طاغوتیان مال مردم خور نیستید، پس چرا سرانه سالانه ی ما سال به سال کمتر می شود؟

آکبلایی من این چیز ها سرم نمی شود.. یک کلام، پس این پول ِ ما چی شد؟

.

درد دل های ملا قربانعلی

در حلقه ی رندان

.

چندی پیش (منظور سیزدهم آبان) شاهد برگزاری شب ِ شعر طنزی در ساری با عنوان «در حلقه ی رندان» بودیم که محصولی بود از مشارکت ِ دفتر طنز حوزه هنری تهران و دفتر طنز حوزه هنری ساری. محفل جالبی بود و آثار خوبی قرائت شد. به دوستانی که برای اجرای این مراسم تلاش کردند خسته نباشد و دست مریزاد می گوییم.

 محض نمونه چند فایل صوتی از این مراسم را در این جا قرار می دهم تا دوستانی که در این مراسم نبودند هم گوش کنند و لذت ببرند.

دانلود شعر ِ «یارانه ها» (متاسفانه اسم این شاعر را به یاد نمی آور)

دانلود شعر ِ «هیئت وزیران» (این اثر هم کار ِ همان شاعر قبلی است)

دانلود شعر ِ «جراحی اقتصاد» (اثر ِ خانم سمانه فیاضی، این شعر در شماره ی دوم مجله ی ملس هم آورده شده است)

پی نوشت: به علت فقر ِ سرعت اینترنت، قرار دادن فایل های بیشتر برای آمیرزا مقدور نبود، انشالله که خود مسئولین دفتر طنز ساری تمام آثار این مراسم را با کیفیت بالا برای دانلود عموم قرار روی سایتشان قرار دهند.

مجبوری آقا می فهمی؟

.

پای سخنان ملا رکن الدین نشسته بودیم. مطابق معمول سوالات و شبهات را عرضه می داشتیم و از دریای بیکران ِ علم ملا پاسخ بر می داشتیم.

یکی از میانمان بپرسید: آملا قربان آن ارخالق و شبکلاهت، قرار است که یارانه ها هدفمند شوند. می گویند که با هدفمندی یارانه ها قیمت ها تعدیل می شوند. این «تعدیل قیمت» یعنی چه؟

آملا بفرمود: تعدیل بر وزن تفعیل به معنی … هومممم… از ریشه اش بگذریم، الیوم تعدیل قیمت به معنی «افزایش قیمت» می باشد!

باز بپرسید: خوب اگر گرانی شود ما چه خاکی بر سر بریزیم؟

آملا بفرمود: والله، بعد از اجرای طرح مردم در سه دسته متحد گردند. دسته ی اول متشکل از جماعت مال دار و پول دار و ثروتمند و متمول و حاجی بازاری و ازین قبیل می باشد. این دسته که بحمد الله جیبشان پر است و غمشان نیست، پس دارند و هرچقدر که دلشان خواست مصرف می کنند! خدا بیشتر بهشان بدهد. دسته ی دوم عادیون هستند، که درآمد معمولی دارند و خوب باید کمی مراعات کنند. یعنی وقتی ندارند مجبور اند که کمتر مصرف کنند، بلاخره باید بسوزند و بسازند. دسته ی سوم هم که فقرا و ضعفا هستند و متاسفانه در آن موقع احتمالا چیزی ته خورجینشان نمی ماند و از آنجایی هم که بی مایه فطیر است، لذا این بندگان خدا هم نباید چیزی مصرف کنند.

بپرسید: آملا، این که همه ش به ضرر متوسطین و مستضعفین شد! اصلا این طور که نمی شود، مگر می شود آدم زنده چیزی مصرف نکند که شما در مورد فقرا چنین حکمی روا می دارید؟

آملا بگفت: حالا چه کسی گفت که قرار است بعد از هدفمندی یارانه ها فقرا زنده بمانند؟ خدایشان بیامرزد، میّت هم که مصرفی ندارد!

بپرسید: آملا این طور که نمی شود، یعنی راهی چاهی چیزی نیست جلوی پای ما بگذاری تا ما را زنده نگه دارد؟

ملا رکن الدین بگفت: در خبر است از برادرم ملا نصرالدین، که روزی وی را گفتند اگر در میان اقیانوس کوسه ای به تو هجوم آورد چه می کنی؟ بگفتا که از درختی بالا می روم، وی را بگفتند چطور از درختی که وجود ندارد می خواهی بالا بروی؟ بگفتا وقتی مجبور باشم می روم، می فهمی؟ مجبور! … باری این بندگان خدا هم مجبورند دیگر، مجبور …

بگفت: یعنی چه؟ یعنی ما هم باید از درخت بالا برویم؟

آملا بگفت: والله، اگر درخت گیر نیاوردید، دیوار که هست و البته چه دیورای کوتاه تر از دیوار ملت! می توانید از دیوار ملت بالا بروید!

 .

 پی نوشت:

این پی نوشت ِ تصویری صرفا جهت اطلاع مازندرانی ها و بالاخص دوستان ساروی می باشد:

در محفل رندان

حکایت ِ هفته!

یکی از دیگری پرسید که قلیه را به قاف کنند یا به غین؟ گفت: قلیه نه بر قاف کنند و نه به غین، قلیه به گوشت کنند

جیک جیک های میرزا در توئیتر

برای با خبر شدن از به روز شدن این وبلاگ می توانید در خبرنامه ی وبلاگ عضو شوید.
برای عضویت در خبرنامه، ایمیل خود را در کادر پائین وارد نمائید.

به 8 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: